بایگانی

بایگانیِ دستهٔ ‘وبلاگ نويسي’

….!!!؟؟؟

فوریه 5, 2011 2 دیدگاه

مدتی است نوشتن در اینجا برایم خیلی سخت شده.

نوشتن سخت نشده، اینجا نوشتن سخت شده.

اینجا نوشتن یعنی در معرض خواندن عموم قرار گرفتن.

در هفته های اخیر، چند یادداشت نوشته ام. ولی وقتی به مرحله انتشار رسیده ام با خودم فکر کرده ام «خب! که چه؟» ، «خواندنش چه نفعی می تواند به چه کسی برساند؟»، «هیچ حرف تازه ای دارد اصلا؟» «اینها را که همه می دانند.» بعد منصرف شده ام!

نه اینکه فکر کنی از این یادداشتهای دلی و بی سر و تهی که زیاد می نویسم. نه! از این اظهار نظرهای اجتماعی و سیاسی. مثلا نمونه اش حذف حق طلاق یا قضیه مصر و یا حتی سریال مختار.

بعد با خودم فکر می کنم اگر در طول سالهای گذشته نیز همین طور فکر می کردم، چند درصد از یادداشت های اینجا را منتشر کرده بودم؟ بعد تا می آیم امیدوار شوم، از خودم می پرسم یعنی اگر این دست یادداشتها را اینجا نگذاشته بودی، الان کمبودی حس می شد مثلا؟! بعد دوباره از انتشارشان منصرف می شوم. چون با قطع و یقین می توانم بگویم نه!

اینها را نگفتم که دوستی از سر مهربانی بیاید اینجا و مثلا بگوید: «هی منصوره! بیخیال! این قدر سخت نگیر. اتفاقا این یادداشت هایت را خیلی دوست دارم.» و از این قبیل الطاف تا من اعتماد بنفس بگیرم!

نه! فقط داشتم فکر می کردم که حدود 14 سال پیش که همه فکر می کردند من یک روز یک نویسنده معروفی می شوم! و دو تا و نصفی رمان نوشته بودم و رضا پیگیر چاپ رمان دومم بود و … یکدفعه به این نتیجه رسیدم که «خب! کی چی؟» هیچ کس هم نتوانست قانعم کند که دنیا به رمان هم احتیاج دارد و رمان نویس نشدم! گاهی حتی دلم برای داستانهایم و بخصوص آخری که نصفه ماند و نفهمیدم آخر داستان چه شد! تنگ می شود اما هنوز هم فکر می کنم «خب! رمان بنویسی که چه؟»

بعد وقتی امروز را با آن روز مقایسه می کنم و می بینم این سئوال لعنتی انگار دارد دوباره از نوشتن های من می کاهد، غمگین می شوم. اما چه می توانم بکنم وقتی جوابی برای این سئوال ندارم؟!

دسته‌ها:وبلاگ نويسي

سلام وردپرس

مارس 17, 2010 3 دیدگاه

درست مطمئن نيستم. شايد دچار توهم شده ام.

آدميزاد است ديگر. هرچقدر هم كه ديرباور باشد، بالاخره تحت تاثير شايعه قرار مي گيرد حتي اگر تمام 9 ماه گذشته خودش را بزند به بي خيالي و در برابر تذكرهاي مداوم اطرافيانش بخندد كه «اگه كار به جايي كشيد كه بيان سراغ آدم هيچ كاره اي با وبلاگ كم مشتري مثل من؛ همون بهتر كه بيرون نباشم»

آميزاد است ديگر. هرچقدر هم كه پررو و سرتق باشد، يك جايي كم مياورد؛ بالاخره اين حجم شايعه يك روزي، يك جايي، كار خودش را مي كند.

 وقتي از يك آدم موثق مي شنوي كه آمده اند سراغ يك وبلاگنويس هيچ كاره تر از خودت. آنوقت است كه ديگر تذكرها برايت جدي مي شود، دست و پايت را جمع مي كني، دلشوره مي گيري. و به خودت اجازه مي دهي كه كمي دچار توهم هم بشوي حتي!

 

هنوز مطمئن نيستم اما، كه آمدن به اينجا ارزش اين همه وقت را كه صرف كردم براي اسباب كشي داشت؟

 

اولش كه شروع مي كني به وبلاگ نويسي، فقط يك كنجكاوي است. بعد مي شود سرگرمي ات. به خودت مي آيي مي بيني شده جز دلبستگي هايت و وقتي به سرت مي زند، بروي توي يك فضاي ديگر بنويسي،  مي بيني شده اي مثل اين پيرمردها (شايد هم پيرزن ها) كه دل مي بندند به خانه قديمي و كلنگي شان، و هي غر مي زنند كه من اينجا راحت ترم.

 

تمام يادداشتهايم را با خودم مي آورم. روند فكري مرا طي 3 سال گذشته نشان مي دهد. بعضي هاشان را ديگر دوست ندارم. اما لازم است، جلوي چشمم باشند تا يادم نرود، دغدغه هايم چقدر تغيير كرده و يك روزي چطور فكر مي كردم و چطور مي نوشتم.

 

خيلي دلم مي خواست تمام كامنت ها را هم منتقل كنم. اما زود خسته مي شوم. بيشتر، كامنت هايي را آورده ام كه به آنها پاسخ داده ام، يا مربوط بوده به يادداشت بودند.

 

هنوز هم با وردپرس مشكل دارم. امكاناتش زياد است اما خيلي اذيت مي كند آدم را.  نمونه اش اينكه هنوز نتوانسته ام لينكهاي گوگل ريدرم را بياورم اينجا اضافه كنم. خدا كند بتوانم بمانم اينجا. مثل اين آدمهايي شده ام كه بلد نيستند بنشينند پشت ميز غذا بخورند و روي زمين راحتند! افسردگي گرفته ام!

دسته‌ها:وبلاگ نويسي

كتابهايي كه دوست دارم – بازي وبلاگي

مارس 8, 2010 2 دیدگاه

بنظر من يکي از سخت ترين کارهاي اين دنيا اين است که بخواهي بگويي بهترين کس يا چيز زندگي ات کيست يا چيست؟ بهترين دوست، بهترين خاله، بهترين خواهر، بهترين استاد، همکار، همکلاسي، فيلم، شهر، سفر، لباس، موسيقي و کتاب … نمي شود به آنها پاسخ دقيق داد و من که به طرز مسخره و غيرقابل تحملي، در برابر سئوالهاي جدي، جدي مي شوم؛ و فکر مي کنم هميشه بايد پاسخ دقيق داد، اصولا دچار ترديد و دودلي مي شوم براي جواب دادن به اين دست سئوالها!

حرف زدن راجع به "ترين ها" هميشه برايم سخت است بخصوص اگر از چيزي يا کسي باشد که در زندگي از تنوع بالايي برخوردار است. مثل دوست، همکلاسي، موسيقي، فيلم، سفر و کتاب. سخت تر است چون ذهن فراموشکار من، توانايي ندارد که در يک لحظه به همه اين گستردگي فکر کند و جواب بدهد. براي همين وقتي کسي از من مي پرسد که هفت کتاب مورد علاقه ام، يا بعبارتي هفت تا از بهترين کتابهايي که خوانده ام، کدام است، بدجوري مي مانم توي منگنه، بخصوص و بخصوص و بخصوص اگر مشخص نشود اين کتابها بايد در چه زمينه اي باشد.

مثلا من هرچه فکر مي کنم نمي توانم به نتيجه برسم که نوشته هاي دکتر علي شريعتي را دوست تر دارم يا نوشته هاي ويکتور هوگو را؟ دقيق تر بگويم. نمي توانم توصيه کنم که آدم بايد توي زندگي اش حتما يکبار براي خواندن "کوژپشت نتردام" وقت بگذارد يا "تشع علوي و تشع صفوي"؛ نمي توانم تصميم بگيرم که "نفرين دختر آفتاب" کالين فالکنر برايم اولويت بالاتري دارد يا "در هواي حق و عدالت" محمد علي موحد؛ "تاريخ مشروطه" احمد کسروي يا "نقدي بر قرائت رسمي از دين" مجتهد شبستري يا "عقل سليم" تام پين، يا … يا حتي مطمئن نيستم رمان "ميدل مارچ" جرج اليوت خيلي مرا دنبال خودش کشاند يا مجموعه "علي بن ابي طالب" عبدالمقصود.

خب اولويت بندي بين اينها که همه شان هم مورد علاقه ام هستند، براي من خيلي کار سختي است. نه بخاطر اينکه مثلا خيلي کتاب خوان هستم و تنوع کتابهايي که خوانده ام خيلي بالاست. نه! بيشتر به خاطر يک حس وسواس گونه در کنار ذهن فراموشکارم است که اين سئوال ساده را اينقدر سخت مي کند!

حالا جناب حسامي ( که خودش خوب مي داند من بدون غرغر کردن اموراتم نمي گذرد و اصلا بلد نيستم مثل بچه آدم مستقيم بروم سر اصل مطلب و بايد حتما اول يک گريزي به صحراي کربلا بزنم بعد لپ مطلب را ادا کنم! و مي دانم که قطعا غرولندهاي مرا به دل نخواهد گرفت)، طي يک بازي وبلاگي، دقيقا همين سئوال سخت را مطرح کرده و خواسته که 7 کتاب مورد علاقه ام را معرفي کنم. بازي هم که اين همه اما و اگر سرش نمي شود. بازي را بايد ادامه داد. من هم براي اينکه زياد توي شش و بش اين يا آن نمانم، سعي مي کنم موقع معرفي کتاب، به کتابهايي فکر کنم که کمي مرا تکان داده و طبعا دايره شان محدود تر است و نوشتن از آنها راحت تر.

حالا ممکن است تو بگويي، کتابي که آدم را تکان بدهد، مورد علاقه تر است و منظور اين بازي هم همان است. آنوقت من مي گويم هميشه هم اينقدر ساده نيست. من "خمره" هوشنگ مرادي کرماني را قطعا به اندازه "قلعه حيوانات" جورج اورول دوست دارم اما "خمره" هيچوقت نمي رود توي ليست کتابهايي که مي خواهم معرفي کنم. حتي بالاتر از آن؛ براي من خواندن "توماس پين" هاوارد فاوست خيلي لذت بخش تر از "ابوذر" جوده السحار بود و بطبع مورد علاقه تر. اما ابوذر مرا تکان داد در حالي که تام پين زورش اينقدر زياد نبود!

اما کتابهاي مورد توصيه من:

1. تاريخ تمدن. ويل دورانت

يک دوره 11 جلدي از تاريخ تمدن جهان است و مي گويند که او و همسرش براي نوشتن هر فصل به گوشه اي از جهان سفر مي کردند. اعتراف مي کنم که هنوز اين اثر را کامل نخوانده ام اما همان سه جلد اول، يک آرزوي دور و دراز براي خواندن کل آن توي دل من کاشته است. کلا خواندن تاريخ تمدن ها، خيلي کمک مي کند براي اينکه از تعصبات و دگم انديشي هايي که ممکن است در وجودت باشد رها شوي و ويل دورانت آنقدر شيرين و موشکافانه و مفصل به موضوع پرداخته که قطعا خواندن اين دوره، آموختن و لذت را در کنار هم دارد.

2. شازده کوچولو. آنتوان دو سنت اگزوپري

خوشبختانه يا متاسفانه من وقتي 20 سالم بود با اين کتاب آشنا شدم و براي اولين بار آن را با صداي مرحوم منصوره راعي شنيدم. براي همين هميشه اسم "شازده کوچولو" مرا ياد او مي اندازد که همواره نگران بود که ما کودک درونمان را از دست بدهيم و من فکر مي کنم همين کودک درون نيمه جانم را مديون شازده کوچولو هستم و قطعا تاکيد ويژه استاد راعي که باعث شد من هميشه نگران اين باشم که توي دنياي آدم بزرگ ها گم نشوم.

3. امام علي بن ابي طالب. عبدالفتاح عبدالمقصود

پيش تر درباره اش اينجا نوشته ام.

4. روي ماه خداوند را ببوس. مصطفي مستور.

سال 1385 وقتي براي اولين بار داشتم اين کتاب را مي خواندم، خيلي شبيه به سايه فکر مي کردم و چقدر از کتاب خوشم آمد و فکر کردم جواب هاي خوبي به سئوالات آدمهايي مثل يونس داده. 2 سال بعد، يکي از شب هاي عيد 1387، که حال پدر بد بود و نشسته بودم کنار تختش و داشتم کتاب را دوباره مي خواندم، ديدم چقدر شبيه يونس شده ام. باز هم از کتاب خوشم آمد و اين بار حق دادم به يونس.

در هر حال، سايه باشي يا يونس؛ فکر مي کنم خواندن کتاب باعث اتفاقي شود در درونت. در حين خواندن کتاب، همانطور که از سايه بودن يا يونس بودنت خوش خوشانت شده است، ناخودآگاه از غلظت سايه بودن يا يونس بودنت کم مي شود تا پايان داستان. و چه چيزي بهتر از اينکه آدم غليظ نباشد؟! مستور خيلي لطيف و بي آنکه متوجه شوي، قطعيت انديشه هايت را در مورد خدا به هم مي زند.

5. جاناتان، مرغ دريايي. ريچارد باخ

داستان حول يک جمله است. "دشوارترين کار در جهان اين است که پرنده اي را متقاعد کني که آزاد است" و جاناتان چه کوشش تحسين آميزي مي کند براي متقاعد کردن ساير پرندگان. و براستي که بهشت يک مکان نيست، يک زمان هم نيست. بهشت يعني کامل شدن.

6. ابوذر. عبدالحميد جوده السحار. ترجمه دکتر علي شريعتي

خب حرف زدن درباره اين کتاب براي من سخت است. يعني اينکه بگويم اين کتاب چه تکاني به من داده. دقيقا نمي دانم. تکاني که با خواندن ابوذر خوردم خيلي شديد بود ولي نمي دانم با کلمات چطور مي شود نقلش کرد تا خداي نکرده کسي گمان نکند که مثلا من ادعا مي کنم که شبيه ابوذر شده ام. ابوذر بودن کار بسيار دشواري است. آدم حق جو و حق طلبي که نه چيزي دارد، که با آن تهديد شود و نه مي خواهد، تا تطميع شود.

7. قلعه حيوانات. جورج اورول

من فکر مي کنم خواندن اين کتاب از اوجب واجبات است براي اينکه خيلي شسته رفته توجيه شوي که وقوع انقلاب و انتقال سريع قدرت در يک سرزمين ممکن است چه بلاهايي بر سر مردمانش بياورد.

قانون بازي اين است که از 7 دوست وبلاگي بخواهم که بازي را ادامه دهند.

راستش غير از دلبستگي و حسام سرا که هر از گاهي از سر لطف و مهرباني، اينجا ردپايي از خودشان مي گذارند، من مطمئن نيستم که کدام دوستان وبلاگ نويس ديگري که اسمشان در لينک ها آمده، هنوز هم اينجا را مرتب مي خوانند.( اين هم از ايرادات اساسي پارسي بلاگ است) البته مي دانم که تقصير خودم است. تنبل شده ام در کامنت گذاشتن و طبيعي است که نتيجه اش همين مي شود.

ولي واقعا کنجکاو شدم بدانم، چند نفر از کساني که قبلا مرتب اينجا را مي خواندند، هنوز هم مي آيند. براي همين اسم دوستان قديمي تر را اينجا قطار مي کنم، تا هم کنجکاوي ام رفع شود و هم قانون بازي رعايت شود.

حالا من از نويسنده وبلاگ هاي دلبستگي، خوشه، ابر سياه ، آواز باران (سجايا)، غزلک، يادداشت هاي يک پسر تنها و دختر مرداد مي خواهم تا از 7 کتابي که فکر مي کنند، آنها را تکان داده (يا 7 کتابي که خيلي دوست دارند)؛ بگويند.

دوباره نوشتن

ژانویه 18, 2009 بیان دیدگاه

مي گويند در عصر اطلاعات، سهم هركس به اندازه سهمي است كه از رسانه دارد.

مي خواستم اين جمله را كه محسن 3 ماه پيش براي تحريك من به شروع دوباره وبلاگ نويسي گفته بود؛ بهانه كنم براي شروع دوباره ام اما ديدم حقيقت اين است كه مرض نوشتن يا روراست تر بگويم مرض خوانده شدن است كه دوباره در من عود كرده، همين!

دسته‌ها:وبلاگ نويسي

حرف آخر

سپتامبر 3, 2008 بیان دیدگاه

خيلي با خودم فکر کردم که لازم است اين پست را بگذارم يا نه؟ در نهايت ديدم وقتي سلام مي کني و مي آيي؛ بايد موقع رفتن هم خداحافظ بگويي و بروي.

هيچ! تنها اينکه، خسته ام از پرگويي هايم در اينجا و مي خواهم مدتي سکوت کنم. دلم فقط شنيدن مي خواهد اين روزها بي آنکه لازم باشد حرفي بزنم. دلم مي خواهد فقط گوش کنم و گوش کنم و گوش کنم و دوباره تنهايي هايم را پناه ببرم به کتابهايي که بايد بخوانم فارغ از قيل و قال پرگويي هايم. بخوانم براي فهميدن بي آنکه دغدغه گفتن داشته باشم!

خيلي وقت است که دارم در اين باره فکر مي کنم. انگار از عيد گذشته يا شايد هم پيش تر. نمي دانم. اما هربار دستي به شانه خود زده ام و گفته ام "دختر! تو هنوز حرفي داري براي گفتن" اين بار هم چند روزي صبر کردم تا شايد باز با اين بهانه بمانم اما نشد. ديدم اين روزها عميقا به اين نتيجه رسيده ام که مي خواهم ديگر در اين دنياي مجازي نباشم.

به احترام تمام کساني که هر از گاهي مي آيند و خط خطي هاي مرا مي خوانند و بيشتر به خاطر تمام دوستاني که اينجا حرفي مي زنند و انتظار دارند ( و البته که به حق) چيزي بشنوند؛ بايد رسما اعلام مي کردم که هم صحبت خاک تمام شد.

متشکرم از حضور گرمت در تمام روزهاي بودنم.

متشکرم به خاطر تمام اظهار نظرات حاکي از لطفت که هميشه مرا مايه دلگرمي بود براي ماندنم.

متشکرم به خاطر تمام نقدهايي که کردي و مرا در شدنم ياري رساندي.

متشکرم به خاطر بودنت.

دير زماني است که هم صحبت با خاکم من

درک اين لحظه مرا مي شکند …

پي نوشت: ID اين وبلاگ حذف شد. ديگر نيازي نبود به بودنش. يادم رفت قبل از اين کار به دوستان پيام بدهم و از اين بابت عذر مي خواهم.

يک توضيح ضروري 14 ساعت بعد از تحرير:

بخش نظرات وبلاگم را بسته ام چون هميشه انتظار داشتم و معتقد بوده ام که بخش نظرات بيشتر از آنکه جاي تعارف و احوال پرسي باشد، جايي براي نقد انديشه و يا سئوال در مورد پستي است که نوشته ام. باز گذاشتن بخش نظرات اين پست معني اش اين مي شد که منتظر نظرات و عکس العمل خواننده هايم هستم براي رفتن يا ماندن! اما من آنقدر خودخواه هستم و در برخي موارد اين چنيني کاملا مستبد ( اين را به واقع مي گويم) که خودم به تنهايي براي خوانده شدن يا نشدن تصميم بگيرم.

اما ظاهرا اين مسئله باعث رنجش بهترين دوست وبلاگي من (دلبستگي) شده است. بستن بخش نظرات نه براي توهين يا خفه کردن صداي کسي! که بيشتر براي اين بود که خيال همه را راحت کنم که تصميمم را گرفته ام و در اين مورد نظر کسي را نمي خواهم. چون در اين باره خيلي فکر کرده ام و به درستي تصميمي که گرفته ام ايمان دارم.

ID وبلاگ هم فقط يک کانال ارتباطي است براي ارتباط با نويسنده وبلاگ و وقتي قرار است ديگر نباشي چه نيازي به کانال؟! خبر حذفش را دادم به خاطر احترامي که براي دوستان قائلم تا احيانا کسي بيهوده براي ارسال پيام وقت نگذارد.

علارغم اينکه قرار بود فقط گوش کنم، لازم ديدم اين توضيحات را بدهم به خاطر احترام ويژه اي که براي دلبستگي، بهترين همراهم در اين فضاي مجازي، قائلم و وبلاگش را با اينکه هيچوقت از داد و بيداد کردن بر سر آدم دريغ نمي کند، هميشه خواهم خواند.
( اين توضيحات را به جاي وبلاگ او، اينجا گذاشتم چون فکر کردم شايد براي دوست ديگري هم سوء تفاهم پيش بيايد و خواستم حرفهايم را در اين وبلاگ براي آخرين بار کامل کنم!)

در ضمن کسي که وبلاگ نمي نويسد معني اش اين نيست که ديگر نمي نويسد ( که مگر مي تواند) معني اش اين است که مي خواهد مدتي کمتر خوانده شود. به هزار و يک دليل موجه و نا موجه!

دسته‌ها:وبلاگ نويسي برچسب‌ها:

به بازي مشاعره دعوت شده ام

رفيق! ما را چه به مشاعره . بازي هم اگر از نوع "وسطي" ، "گرگم به هوا" ، "زوو" يا حتي "لي لي" بود باز هم با همين استخوان هاي زهوار درفته ام يک کاري اش مي کردم. اما ما را چه به شعر و شاعري آخر!

طريقت ما همه رندي است

نه از آن رندي هاي عهد حافظ

از همين رندي هاي قرن بيست و يکمي

و شوخي سرلوحه کارمان

سوداي عاشقي هيچ به آن ته ته هاي مغزمان هم خطور نمي کند

که ما را چه به عاشقي؟

عاشقي دل خوش مي خواهد و شکم سير

و دلبري کردن هم که استعداد مي خواهد توي اين زمانه پر از آب و رنگ!

اما به رسم ادب، براي پاسخ گفتن به بازي مشاعره که توسط سيناي دلبستگي دعوت شده ام به کلام شيخ عجل پناه مي برم و اين غزل که بسيار دوستش دارم و خدا را شکر که طريقت هم دارد!

منم که شهره شهرم به عشق ورزيدن

منم که ديده نيالوده ام به بد ديدن

به مي پرستي ازان نقش خود بر آب زدم

که تا خراب کنم نقش خود پرستيدن

وفا کنيم و ملامت کشيم و خوش باشيم

که در طريقت ما کافري ست رنجيدن

به پير ميکده گفتم که چيست راه نجات؟

بخواست جام مي و گفت: راز پوشيدن

ز خطّ يار بياموز مهر با رخ خوب

که گرد عارض خوبان خوش است گرديدن

مراد ما ز تماشاي باغ عالم چيست؟

به دست مردم چشم از رخ تو گل چيدن

به رحمت سر زلف تو واثقم ورنه

کشش چو نبود از آنسو چه سود کوشيدن

عنان به ميکده خواهيم تافت زين مجلس

که وعظ بي عملان واجب است نشنيدن

مبوس جز لب معشوق و جام مي حافظ

که دست زهد فروشان خطاست بوسيدن

من هم از حسام سرا ، آواز باران ، دخترمرداد و اميرحسين دعوت مي کنم تا با يکي از واژه هاي وفا، ملامت، رخ و زلف شعري بخوانند.

پي نوشت:

آمدم تا با يادداشتي که تهيه کرده بودم و کمي هم به سئوال پست قبلي مربوط مي شد، آپلود کنم که دعوت سينا را ديدم و ناگزير از عوض کردن پستم!

بازي را ادامه مي دهم چون اصلا دوست ندارم خاتمه دهنده باشم! اما اگر تو دلت خواست مي تواني.

همبستگي با دانشجويان دربند

ژانویه 30, 2008 15 دیدگاه

پرنده اي که با قفسش کنار آمد، احساس آزادي مي کند.

نمي دانم کيستي؟ نمي شناسمت. فقط مي دانم که نتوانستي با قفست کنار بيايي!

نتوانستي و شور و شوقت براي تنفس هواي تازه و پرزدن در فضايي آزاد را آنقدر بلند کردي که خواب خوش بسياري را آشفت. نتوانستي و تمام جرمت در همين "نتوانستن" خلاصه مي شود.

شايد اگر مي گذاشتند تو فرياد بکشي، بي آنکه قفست را از قفس من جدا کنند؛ آنوقت من هم يک گوشه بي صدا کز مي کردم و دل خوش مي شدم به بودنت. به اين که هستي. تو را مي بينم و صدايت را مي شنوم…. من هم اگر بخواهم مي توانم حرفهايم را، عقايدم و انديشه هايم را بلند بلند بگويم. بي آنکه کسي مزاحم حقوق انساني مان شود.

اما راستش از وقتي که قفس تو را جدا کردند؛ جاي خاليت هر روز به من سيلي مي زند فقدان آزادي را. آزادي بيان، آزادي انديشه و اين روزها آزادي پوشش و آزادي انتخاب را هم.

هرچند اين بيرون ، هيچ چيز خوشايندي نيست. خبري نيست جز خبر بازداشت ها، خبر محروم شدن ها از تحصيل، خبر کشته شدن آدم ها در بازداشگاه ها بي آنکه آب از آب تکان بخورد و …

اما اگر امروز براي دربند شدن تو صداي اعتراضم را بلند نکنم؛ آنوقت، فردا که مرا به بند مي کشند، ديگر کسي نيست تا صداي فريادش را بلند کند!

تا وقتي که تو نتواني صداي اعتراضت را بلند کني، من هم نخواهم توانست. مي بيني؟! ما هر دو سرنوشت مشترکي داريم حتي اگر باورهايمان با هم فرق داشته باشد.

به قول ژان ژاک رسو " من دشمن تو و عقايد تو هستم. اما حاضرم به خاطر آزادي تو و عقايد تو جانم را فدا کنم."

امروز 10 بهمن 1386، من و بسياري از دوستاني که در اين فضاي مجازي مي نويسيم تا زنده بودن از يادمان نرود، براي حمايت از آزادي تو و آزادي بيان ، نام وبلاگمان را تغيير مي دهيم و اميدوارانه "آزادي" را به انتظار مي نشينيم.

من و وبلاگستان

نوامبر 25, 2007 بیان دیدگاه

خوب که فکر مي کنم، مي بينم خيلي از چيزهايي که آموخته ام؛ براي پاسخ دادن به سئوالي بوده که از من پرسيده اند و جوابش را نمي دانسته ام! وگرنه خودم متاسفانه زياد آدم کنجکاوي نيستم. هميشه، البته هميشه هميشه که نه، ولي معمولا بايد يک نفر استارت اول را بزند، تا من تا آخر گاز بدهم!

ساختن وبلاگ و وبلاگ نويسي هم از آن دسته يادگرفتن ها و شروع کردن ها بود.

تا همين پارسال حتي فکر وبلاگ نويسي هم به ذهنم خطور نکرده بود. 4 آذر پارسال هم، نه به نيت وبلاگ نويسي و ماندگار شدن در اين فضاي مجازي، که فقط محض امتحان و همين طور الکي در پرشين و بلاگفا فضايي براي خودم ساختم و باز هم همين طور الکي و محض امتحان، بدون توجه به امکانات هيچ يک از اين دو وبلاگ، يادداشتي در پرشين گذاشتم.

تصور نمي کردم کسي از اين وبلاگ پر از خالي ديدن کند اما چند دقيقه هم طول نکشيد که اولين کامنت را ديدم. "موفق باشي"

آنروزها ، تازه زندگي داشت آن رويش را نشان مي داد و ديگر زياد نمي خنديد. و من ، آنروزها نازپرورده تر از آن که اخم هايش را ببينم و آزرده نشوم. بدم نمي آمد از اينکه فضايي پيدا کنم تا براي چند دقيقه هم که شده از اين دنياي واقعي که آن موقع هنوز به مزخرف بودنش عادت نکرده بودم، فاصله بگيرم. يک جورهايي انگار، از تعارف آن غريبه خوشم آمد و بعد از آن وبلاگستان شد يکي از پاتوق هاي من!

اوايل پستهايم نوشته هايي از بزرگان بود. حرفها و جملاتي که در برهه هاي مختلف زندگي به دادم رسيده است. اما کم کم شوق به خوانده شدن مرا به نوشتن، عادتي که سالها بود ترک کرده بودم، واداشت.

خيلي کم پيش مي آيد که به چيزي و حتي به کسي وابسته شوم اما حقيقت اين است که به اين فضاي مجازي سخت دلبسته شده ام. اوايل اينجا برايم فقط يک سرگرمي بود و حالا انگار شده يکي از ملزومات زندگي ام!

اينجا تنها جايي است که مي تواني تمام ذهنياتت را بلند بلند تکرار کني تا ديگران هم بشنوند و تو هم عکس العمل آنها را در برابر عقايدت. بدون اينکه لازم باشد از فيلتري بگذري و يا مجبور باشي به خاطر برخي ملاحظه کاري ها خودسانسوري کني. اينجا ديگر لازم نيست که هر مزخرفي شنيدي لبخند رضايت بزني و تاييد کني" خوب بود."! اينجا مي تواني بدون تعارفات متداول بگويي که" نظرت اصلا درست نيست." و مي تواني بشنوي که "مزخرف نوشته اي."

اينجا مجازي هستي. فقط صدايي هستي در گوشه اي از نت. دوستانت تو را نمي شناسند. هيچ تصويري از تو در ذهن ندارند. حتي نوشته هايت را هم با آهنگ صداي خودشان مي خوانند. قضاوتشان از تو فقط نوشته هايت است. نه سن و سالت، نه تحصيلاتت، نه موقعيت اجتماعي و يا اقتصاديت و نه حتي ظاهرت و پوششت؛ هيچ کدام از اين ها مهم نيست. اين فقط صداي قلم توست که ملاک اين دوستي است.

تمام اين ها باعث مي شود تا توهم بتواني دوستاني داشته باشي از هر گروه سني، بزرگ و کوچک. و اصلا مهم نيست که چقدر بزرگ و چقدر کوچک. از هر قشري، و از هر جايي .

فقط در اين دنياي مجازي است که مي توان از خيلي از محدوديت هاي حاکم در روابط انسانها گذشت. و من چقدر از شکسته شدن اين محدوديت ها لذت مي برم!

از وبلاگ هاي زيادي آموخته ام. اما چند نفري هستند که دلم مي خواهد حالا که از وبلاگستان گفتم، از آنها هم بگويم.

اوليش آواز باران که خيلي وقتها وقتي دل نوشته هايش را مي خوانم، احساس مي کنم اين حرفهاي دل من است که اينجا در قالب واژه ها در آمده!

سيناي دلبستگي که با اينکه در اين دنيا از او پيشکسوت ترم؛ اما چقدر آموخته ام از او و وبلاگش. اين هم از شيرين کاري هاي فضاي مجازي است. آموختن از کوچکترها. چيزي که در دنياي واقعي کم پيش مي آيد و در دنياي مجازي بسيار!

يادداشت هاي دختر مرداد را دوست دارم. هرچند خيلي غمگنانه است و من معمولا وبلاگهايي از اين دست را نمي خوانم. اما قلم قوي و دلنشين صاحب اين وبلاگ باعث شده که هميشه برايم ارزش خواندن را داشته باشد.

و آقاي حسامي که آشنا شدن با ايشان را مديون هک شدن پرشين هستم در تابستان گذشته!

در ميان لينک هاي وبلاگم، يک وبلاگ مرده هم هست به اسم زنداني اميد که روزي يکي از وبلاگهاي مورد پسند من بود. اما از وقتي حسن قلمش را روي زمين گذاشت و به قول خودش ترجيح داد به جاي حرف زدن، گوش کند؛ اين وبلاگ هم کم کم مرد. هرچند همکارش، اميرحسين، يک فضاي ديگر ساخته و آنجا مي نويسد. اما آنقدر کم کار و تنبل است اين پسر؛ که من گاهي رنگ پس زمينه وبلاگش را فراموش مي کنم!

و حرفي از صميم قلبم براي خواننده هاي اين صفحه: شنيدن حرفهايت وقتي که نوشته هايم را مي خواني؛ يکي از بزرگترين دلخوشي هاي ماندنم است. پس هيچ گاه اين دلخوشي را از من مگير.

دسته‌ها:وبلاگ نويسي برچسب‌ها:
دنبال‌کردن

هر نوشتهٔ تازه‌ای را در نامه‌دان خود دریافت نمایید.