با ديدن بعضي از فيلم ها مثل بي پولي که تنها انگيزه اي که تو را به سالن کشانده ديدن يک بازي خوب از هنرپيشه هاي مورد علاقه ات است، حتي وقتي با يک فيلم کاملا هندي روبرو مي شوي؛ فقط به غر زدن زير گوش همراهت اکتفا مي کني که طرف اصلا نمي دونسته بي پولي يعني چي؟!! ولي بعضي از موضوع ها آنقدر جا براي پرداختن دارد و تو آنقدر از چنين موضوعي انتظار داري که پاک غافلگير مي شوي از اين همه بي سليقگي که موضوع را خراب کرده و ته اش يک فيلم پيش پاافتاده به خورد تماشاگر مي دهد.
"کتاب قانون" داستان تازه اي نيست. همان قصه کهنه دينداران بي دين است، مسلمانان شناسنامه اي.
مردي به نام رحمان توانا، طي يک سفر کاري با دختري مسيحي در بيروت آشنا مي شود. در سفرهاي بعد، رحمان به ژوليت که تحت تاثير کتاب اهدا شده توسط گروه ايراني، به دين اسلام وارد شده، علاقمند مي شود و بعد از ازدواج و ورود به ايران، ژوليت علاوه بر درگير شدن در دعواي قديمي عروس و مادرشوهر؛ بخاطر تذکر دادن نسبت به رفتارهاي غيراسلامي مسلمانان ايراني هم دچار مشکلاتي مي شود و …
من فکر مي کنم اين داستان، علارغم کليت تکراري آن (اشاره به شناسنامه اي بودن مسلماني ما) و با وجود مشابه هايش مي توانست، يک فيلم خيلي خوب و تاثير گذار شود اما فيلم نامه نويس به طرز وحشتناکي همه چيز را خراب کرده است و به جاي پرداختن جدي تر و دقيق تر به اين مسئله مهم که مسلمان بودن در نظر و عمل مي تواند خيلي متفاوت باشد، به دعواي مسخره و تکراري عروس و مادرشوهر پرداخته و آدم را ياد فيلم هاي تلويزيوني دهه 60 و اختصاصا پاييزان و سوسن تسليمي و مرحوم جميله شيخي مي اندازد!
از سوي ديگر، جداي از غيرقابل باور بودن اين مسئله که يک کتاب اخلاق چاپ جمهوري اسلامي ايران، چطور ممکن است عقايد ديني يک دختر مسيحي را در عرض 9 ماه، چنان دچار چالش کند که پوشش زنان مسلمان لبنان را انتخاب نمايد؛ سئوال ديگري هم در تمام مدت ذهن مرا به خود مشغول کرده بود، اين که چرا ويژگي هاي شخصيتي تمام ايراني هايي که ژوليت با آنها برخورد مي کند، يکسان است؟! زن و مرد هم ندارد. لجباز و ارشاد ناپذير!
نمونه اش، در صحنه اي از فيلم، که من واقعا بخاطر خراب شدن آن و بطبع موثر نبودنش، خيلي متاسف شدم؛ مراسم سفره ابوالفضل عباس اگر اشتباه نکنم برقرار است و در پايان مراسم همه در حال غيبت کردن هستند که تذکر ژوليت با برخورد خشن تمام خانم هاي حاضر در جلسه و قهر دست جمعي شان مواجه مي شود. خب اين صحنه خيلي تصنعي است. زياد پيش آمده که من چنين تذکري به خاله و مادر يا … داده ام، البته نه ايننقدر مودب و مستند!، و هميشه پاسخ اين بوده که " خدا ما را ببخشه" يا "لعنت به شيطان" يا … يک جمله اي که معني اش اين است که طرف مقابل قبول دارد که غيبت عمل نادرستي است ولي عادتش شده است.
بخصوص در ميان افرادي که در چنين جلساتي شرکت مي کنند، اگرچه غيبت کردن رواج دارد ولي نسبت به کسي که تذکر مي دهد چنين برخوردي اتفاق نمي افتد. چون اين آموزه، چيز غريبي نيست. همه آن را مي دانند، تنها رعايت نمي کنند! در ثاني قهر دسته جمعي در فرهنگي که پر از ملاحظه کاري و روراست نبودن و رودروايسي است، به نظر من اتفاقي نيست که به اين سادگي پيش بيايد. رعايت نکردن آموزه هاي اسلامي يک مسئله است و بي ادب بودن، اهل داد و قال بودن، اهل شنيدن حرف حساب نبودن و … يک مسئله.
رحمان در خانه اش به همراه مادر، عمه، خاله و دو خواهرش زندگي مي کند. مجموعه اي از زنهاي مجردي که يا ازدواج نکرده اند و يا بيوه هستند. آدمهايي بيکار، مزاحم، مداخله گر، بي منطق که سر به زنگ ها غش مي کنند! و لجباز و ساده لوح هستند. حتي خواهر کوچکتر که ظاهرا با بقيه فرق دارد هم تحت نفوذ و تاثير ديگران است و مستقل به نظر نمي رسد. تصوير زن ايراني به شدت در اين فيلم مغشوش شده است و کارکتر مادر به طرز غريبي مرا ياد جادوگر بدجنس داستانهاي سالهاي دور کودکي ام مي اندازد! (البته مغشوش شدن چهره زن قطعا خاص اين فيلم نيست و در اکثر آثار، حتي فيلم جذاب و ديدني مثل "درباره الي" هم مي توان رد آن را زد!)
در صحنه اي، ژوليت به صاحب سوپرمارکت به خاطر منقضي شدن تاريخ مصرف خامه ها که تعدادشان کم هم نيست و ظاهرا تمام خامه هاي يخچال را شامل مي شود! اعتراض مي کند و با انکار صاحب مغازه روبرو مي شود. خب من فکر مي کنم تا به حال براي فيلم نامه نويس پيش نيامده که خامه يا شير منقضي از مغازه اي بخرد، چون آنوقت مي دانست که صاحب مغازه خيلي خونسرد آن را مي گذارد کنار و در برابر کنجکاوي ات توضيح مي دهد که روال کار اين است که ما تاريخ مصرف گذشته ها را جمع مي کنيم و پس مي دهيم به توزيع کننده. به همين سادگي. البته من متوجهم که اين فيلم تم طنز دارد، اما طنز هم بايد بر اساس واقعيات باشد و از طرفي طنز داستان تنها بر شخصيتهاي ايراني فيلم حاکم است و هيچ جا در رفتار و گفتار ژوليت يا طرف مذاکره هيئت ايراني در بيروت، اثري از طنز مشاهده نمي شود!
البته کتاب قانون همه اش هم بد نيست و به نکته هاي جالبي هم اشاره کرده است. مثلا هديه دادن هيئت ايراني به طرف خارجي و قاليچه اي که هميشه جز هداياست، سفارش غذا توسط هيئت ايراني، عکس العمل افراد گروه به آهنگ هاي عربي و … اما بقول دوستي مگر ما خودمان همه اين ها را نمي دانيم؟ ما مي رويم سينما تا يک بازي خوب ببينيم، يک فيلم نامه منسجم، چند تا ديالوگ قشنگ بشنويم، مي رويم سينما تا حداقل کمي لذت ببريم حتي اگر مجبور به فکر کردن نشويم. اتفاقهايي که به نظر من هيچ کدام بعد از ديدن کتاب قانون محقق نمي شود در حالي که موضوع اصلي، قابليت بالايي براي اينکه تلنگري به مسلماني ما و فرهنگ جامعه بزند، داشت.
***
غر مي زنم. "ببين يادت باشه ديگه اين طرف ها پيدامون نشه تا پاي بلوري، سيمرغي، چيزي وسط نبود." نگاه عاقل اندر سفيهي به من مي کند، يعني اينکه، زياد طول نمي کشد که تو باز هم ما را مجبور مي کني، وقتمان را تلف کنيم.
من سينما را خيلي دوست دارم. راست مي گويد. زياد طول نمي کشد که بزنم زير عهدم و بگويم اين يکي قطعا فيلم خوبي است. بعد دوباره بيايم بنشينم توي يک فضاي تاريک، 90 دقيقه زل بزنم به صفحه روبرو، يک مشت ديالوگ مزخرف بشنوم، به خودم لعنت بفرستم، صداي خش خش باز شدن چيپس و پفک صندلي بغلي و پچ پچ هاي عاشقانه دو تا کفتري که رديف جلو نشسته اند، برود روي اعصابم و آنوقت قيافه ام واقعا ديدني است، بعد از بيرون آمدن از سالن.
دوستداشتن:
نخستین کسی باشید که این نوشته را دوست دارد.