بایگانی

بایگانیِ دستهٔ ‘فيلم و سينما’

جدايي نادر از سيمين

آوریل 8, 2011 2 دیدگاه

1. بعضی از فیلم ها یا حتی کتابها این طوری اند. نمی شود درباره شان حرف زد. خیلی حرف برای گفتن دارند و خیلی لذت برده ای از دیدنش یا خواندنش، اما پای نوشتن و گفتن که می رسد، نمی دانی چه بگویی.
مثلا پارسال عید که رفتیم سینما و «هیچ» عبدالرضا کاهانی را دیدیم دلم می خواست بیایم اینجا راجع به فیلم حرف بزنم اما نمی دانستم چطور؟! از لحظه لحظه فیلم لذت برده بودم اما وقتی داری یادداشت وبلاگی می گذاری، همین که کافی نیست! یا کتاب «عیسی» اثر هامفری کارپنتر، تئاتر «جن گير» یا «درباره الی» اصغر فرهادی.
حالا من چند روز است دارم سعی می کنم اینجا درباره «جدایی نادر از سیمین» چیزی بنویسم. البته می دانم چیز خوبی از آب در نیامده اما فکر می کنم باید از این تجربه های خوب، تجربه خوبی که دلت می خواهد بقیه هم تجربه کنند، حتی دست و پا شکسته، یک گوشه ای چیزی بنویسي تا از یادت نروند.

2. جدایی نادر از سیمین مثل کارهای دیگر فرهادی، یک تکه از روزمرگی ها و روال عادی زندگی خود ماست که اصغر فرهادی با هنرمندی آن را آورده گذاشته جلوی دوربینش تا 2 ساعت ما را جلوی پرده سینما میخکوب کند و فیلم که تمام شد، تو فکر کنی اینها، آدمهای ساخته فرهادی نبودند؛ تو قبلا آنها را دیده ای، بارها؛ با همه شان زندگی کرده ای، زیر سقف همین شهر.
جدایی نادر از سیمین، آدمهای دو طبقه را نشان می دهد. بدون این که در مورد آنها دست به پیشداوری بزند. در موردشان حکم صادر کند و بخواهد هیچ کدام از شخصیت های فیلم را بکند توی چشم تماشاگر. اینها جدای از طبقه اجتماعی شان، آدمند. آدمهای معمولی که دروغ می گویند، اشتباه می کنند و اعتقادات خودشان را دارند.

3. من در تمام طول فیلم انتظار داشتم که حجت (شهاب حسینی)، همسرش راضیه (ساره بیات) را بگیرد زیر بار کتک. یا حداقل یک سیلی بزند توی صورتش. نه اینکه حق بدهم به حجت؛ ذهنیتم از این شخصیت، این عکس العمل بود. همه اش منتظر بودم یا حتی مطمئن بودم این اتفاق می افتد و نیفتاد!
خوب است که هنوز کارگردان هایی هستند که بجای شخصیت های کلیشه ای، فکر می کنند و آدمهای قصه شان را خودشان خلق می کنند تا ما مثلا یاد بگیریم که می شود یک کارگری که شغلش را از دست داده، کلی طلبکار و شاکی دارد، تازه از زندان آمده بیرون، روزی یک مشت قرص اعصاب می خورد؛ توی اوج عصبانیت نزند توی صورت همسرش. یعنی می شود که همه این بدبختی ها را داشت و مثل آدم رفتار کرد.

4. اسم فيلم «جدايي نادر از سيمين» است در حالي كه اين سيمين است كه دارد از نادر جدا مي شود. حالا نمي دانم فرهادي در اين مورد هم فكر كرده. در مورد چينش كلمه هاي عنوان؟ كاش يكي ازش بپرسد.

پی نوشت:
یک تحلیل خوب و خواندنی از فیلم

دسته‌ها:فيلم و سينما

تهران من، حراج

فوریه 8, 2011 2 دیدگاه

«تهران من، حراج» (My Tehran for Sale) نام اولین فیلم بلند گراناز موسوی است. محصول مشترک ایران و استرالیا در سال 2008 و برنده چندین جایزه جهانی.

«تهران من، حراج » دست می گذارد روی بخشی از محدودیت های نسل جوان. چیزهایی که ممکن است آدم را از خانه و وطن خودش فراری بدهد. جوانهایی که نمی خواهند یا نمی توانند به همان رنگی دربیایند که سیستم می خواهد. به سبک خودشان زندگی می کنند و مجبورند برای این، تاوان پس بدهند.

دختری که مثل پدرش نمی اندیشد، مجبور به فرار از خانه می شود و در نتیجه محروم از خانواده. آدمهایی که دوستشان دارد…… جوانانی که سبک لذت بردن و خوشی خاص خود را دارند، ناگزیرند توی اصطبل، پارتی برگزار کنند و در عین حال خطر و احتمال دستگیری و شلاق خوردن را بجان بخرند….. هنرمندانی که نمایش نامه شان مورد پسند بخش دولتی نیست، علارغم تمام مشقتهای تمرین و سخت کوشی، هیچوقت روی صحنه نمی روند…… آدمهایی که آنقدر خسته شان کرده اند از زندگی کردن در وطن که برای رفتن، تحقیر ایستادن در صفهای طویل پشت در سفارت را تحمل می کنند…….

تلخترین و تاسف برانگیزترین صحنه فیلم، جایی است که افرادی که در پارتی دستگیر شده اند، پشت در اتاقی به صف نشسته اند تا شلاق بخورند. صدای شلاق و گاهی صدای ضجه جوانی که به اصطلاح تنبیه می شود، حتی موهای تن تو را هم که توی صف نیستی، سیخ می کند. صدا که قطع می شود؛ مردی قوی هیکل از اتاق بیرون می آید: «نفر بعد» دخترها و پسرها در یک صف نشسته اند.

گراناز موسوی اما یک طرفه به قاضی نمی رود. بطرز واقع بینانه ای مهاجرت را پایان محدودیت ها نمی داند. از زبان سامان، پسری که از 14 سالگی در استرلیا زندگی می کند، از مشکلات مهاجرت و غربت می گوید و آدم را بین رفتن و ماندن سرگردان می گذارد.

پی نوشت:
1. متاسفانه لینکی که سانسور نشده باشد، پیدا نکردم بگذارم اینجا برای دانلود. اما اگر به ف-ی-ل-ت-ر-ش-ک-ن مجهز هستید، می توانید از اینجا دانلود کنید.

توصیه می کنم زحمتش را تقبل کنید. فیلم بسیار زیبا و دیدنی است که ارزشش را دارد.

2. اگر اولی را داشتید؛ برای دیدن فیلم به این نرم افزار هم نیاز هست. فکر کردم شاید نداشته باشید.

عصر جمعه

ژانویه 12, 2011 5 دیدگاه

فیلم سینمایی «عصر جمعه» یک خراش بزرگ روی روح من گذاشت.

درست است که من (متاسفانه) آنقدر بزرگ شد ام که پیش از نشستن در مقابل فیلم مونا زندی حقیقی نیز از این واقعیت تلخ جامعه آگاه بودم؛ ولی بعضی وقتها می شود که روی برخی از واقعیتها دقیق نشد و آنها را موشکافی نکرد. اما وقتی 75 دقیقه می نشینی پا به پای این همه تلخی، دیگر نمی شود. نمی شود که سوگندها و امیدها فکر نکرد.

پرداختن به موضوع قربانیان تجاوز جنسی در سینما حدیث تازه ای نیست اما شجاعت مونا زندی در پرداختن به این معضل غیرقابل هضم (تجاوز جنسی به محارم) تحسین برانگیز است.

«عصر جمعه» را می بینی، غم باد می کنی، چشمهایت تر می شود، سیر می شوی از زندگی بخاطر این همه نکبتی که توی زندگی آدمهاهست، و یک خراش بزرگ می افتد روی روح و روانت. اما در عوض 75 دقیقه زندگی کردن با آدمهایی با سرنوشت سوگند و امید، شخصیت آنها را دست یافتنی تر می کند برایت. آدمهایی که مثل سایرین از نزدیک دوست داشتنی اند و هیچ گناهی در مصیبتی که در آن دست و پا می زنند ندارند. آنوقت قطعا از این پس به چشمهای آن دخترک سیزده ساله که مورد تعرض پدرش قرار گرفته، دقیق تر، باحوصله تر و انسانی تر نگاه خواهی کرد.

و کسی چه می داند که تعداد سوگندها و امیدها توی جامعه ما چقدر است وقتی که در بسیاری از خانواده ها «ترس از آبرو» مهم تر از روح و روان آدمهاست، وقتی هنوز خیلی ها فرق بین «زنای با محارم» و «تجاوز به محارم» را نمی دانند!، وقتی برای اثبات جرم نیاز به 4 آدم بالغ و عادل است!، و اصلا مهمتر از تمام اینها؛ وقتی معمولا در جامعه و نگاه مردم، قربانی مقصر است.

توضیح:
“عصر جمعه”، برنده سیمرغ بلورین بهترین فیلم اول و سیمرغ بلورین برای جایزه ویژه هیئت داوران در بیست‌ و چهارمین جشنواره فیلم فجر، با بازی رویا نونهالی، هانیه توسلی و مهرداد صدیقیان هم اکنون بعد از گذشت 5 سال از ساخت آن در 5 سالن (در سانسهای محدود) ازسینماهای تهران اکران می شود.

مفصل تر درباره فیلم عصر جمعه

كسي از گربه هاي ايراني خبر دارد؟

فوریه 18, 2010 بیان دیدگاه

مهم نيست که چقدر رپ فارسي را دوست داري، مهم نيست که چقدر اهل گوش دادن به موسيقي زيرزميني هستي، مهم نيست که گاهي از محتواي مبهم و نامفهوم ترانه هاي اين آهنگ ها مخت سوت مي کشد، مهم نيست که وقتي توي تاکسي نشسته اي چقدر حوصله ات از گوش دادن به ريتم هاي تند و سرسام آور اين نوع موسيقي که طرفدارهاي زيادي هم دارد، سر مي رود؛ فيلم بهمن قبادي آنقدر ارزش ديدن دارد که ساعتي را قاطي دنياي اين آدمها شوي، دنيايشان، احساساتشان، مشکلاتشان و آرزوهايشان تا باور کني که کسي از گربه هاي ايراني خبر ندارد.

فيلم به طرز غم انگيزي، واقعي است. داستان فقط قصه موسيقي زير زميني نيست که قصه جامعه اي است که در آن براي آسوده زندگي کردن، نبايد بلندپرواز باشي، بايد يک آدم خيلي معمولي باشي تا بتواني توي قالبهاي نظام جا شوي.

در طول فيلم بارها با خوشمزگي هاي بهداد مي خندي، تيپي که عادت کرده اي آدم بده داستان باشد و در حالي که فکر مي کني يک پايان تکراري مثل کلاهبردار بودن اين آدم در انتظار فيلم است، قبادي قالب هاي ذهنت را به هم مي زند و داستان با تجاوز نيروهاي ظاهرا قانوني به يک حريم خصوصي تمام مي شود.

وقتي سربازان گمنام به آن پارتي شبانه حمله مي کنند و همه را به ترس و هراس مي اندازند، با خودم فکر مي کنم که ما در تمام سالهاي گذشته، يادمان رفته بود که يه اين مساله اعتراض کنيم. تجاوز به حريم خصوصي آدمها. حريمي که حق دارند در آن احساس امنيت کنند و ما در تمام اين سالها، اگرچه موافق هم نبوده ايم، اما به اين مساله توجه لازم را هم نکرده ايم و فکر مي کنم مسخره است که اکنون شگفت زده مي شويم از اين حمله هاي شبانه و سرکشي به خصوصي ترين امور شهرندان. مسخره است چون اين ما بوديم که با سکوتمان به آنان جسارت عبور از قانون را داديم.

حالا نمي دانم اگر اين فيلم را قبل از اتفاقات اخيرمي ديدم هم همين حس را داشتم؟ در مورد خودم مي توانم بگويم که حساسيتم نسبت به مسائل حقوق بشر، پيش از اين جريانات تا اين حد نبود. با اين حساب، آيا من نبايد بابت برکات تقلبي که اتفاق افتاد، شاکر باشم؟

هرچند شايد خودخواهي باشد گفتن اين حرف در برابر کساني که هزينه هاي سنگيني در اين مدت تقبل کرده اند، اما چه کنم؟ حقيقت همين است.

تنها دو بار زندگي مي كنيم

ژانویه 1, 2010 بیان دیدگاه

اين روزها که بخش اصلي مطالعات و انديشيدن، حرف زدن و خواندن هايم حول مسائل سياسي است، نشستن پاي سينمايي "تنها دو بار زندگي مي کنيم" و بيش از 100 دقيقه همراه شدن با سيامک و شاهزاده واقعا غنيمت بود.

لبخندهاي بزرگ، مليح و پر از معصوميت نگار جواهريان که اميد و انگيزه زندگي را در سيامک بيدار مي کند براي من هم که چند دقيقه پيش، از فضاي "حکومت نظامي مانند" ميدان انقلاب رد شده ام تا به فلسطين برسم، بسيار مايه آرامش خاطر است و تمدد اعصاب.

نمي شود فيلم بهنام بهزادي را تعريف کرد. بايد تمام اين صد و چند دقيقه را به تنها دو بار زندگي مي کنيم، فکر کرد، تمام ديالوگ ها را شنيد و مزمزه کرد تا لذت نهايي آن حاصل شود.

تنها اينکه يک صحنه در فيلم است که عميق مرا دوباره وصل مي کند به اين روزها. آنجا که شهرزاد به سيامک مي گويد که من هواي ابري را دوست ندارم، دلم مي خواهد آفتاب در بيايد. به سيامک مي گويد که مي شود تو هم الان به آفتاب فکر کني. من فکر مي کنم اگر هر دوي ما به خورشيد فکر کنيم، زورمان زياد مي شود و خورشيد طلوع مي کند.

صحنه بعد، خورشيد طلوع مي کند

سريال يوزارسيف عاري از مسائل جنسي بود!

دسامبر 1, 2009 ۱ دیدگاه

هيچوقت فراموش نمي کنم آن شب جمعه را که خواهر گرام، چنان با شگفتي و تعجيل احضارم کرد پاي تلويزيون که اصلا نفهميدم چطور فاصله بين ميز کامپيوتر تا اتاق نشيمن را طي کردم.

بازيگر نقش زليخا وسط صفحه تلويزيون ايستاده بود و در حالي که دستهايش را به دو طرف باز کرده بود، با اصرار و التهاب زياد داشت خودش را عرضه مي کرد به حضرت يوزارسيف. يعني اين طوري مي گفت!

من در حالي که تلاش مي کردم از ديدن اين صحنه در تلويزيون جمهوري اسلامي آن هم از شبکه سراسري يک، شاخ هايم بيرون نزند، با خودم فکر مي کردم، چقدر خوب که اين جمعه برخلاف معمول نه ميهمانيم و نه ميهمان داريم و جقدر براي اولين بار خوشحال شدم از اينکه در خانه مرد نداريم! وگرنه قطعا بايد از خجالت آب مي شديم و مي رفتيم زير زمين!

البته فردا صبح که بيدار شديم و زديم بيرون، همه روي زمين بودند و کسي آب نشده بود! خيلي ها ماجراي ديشب را تعريف و تفسير مي کردند و غش غش خنده. و صديقه تعريف مي کرد که موقع پخش آن صحنه، اميرشايان هي مي پرسيده که "زليخا از يوسف مي خواد که چيکار کنه؟" و به قول خودش با مسعود مرده بودند از خنده!

بعدها، دوستاني که مثل من پاستوريزه نيستند و فيلم هاي سوپر نگاه مي کنند، مي گفتند که در چنين فيلم هايي هم نديده اند که زن ها اينطور با اصرار و تکرار و التهاب خودشان را عرضه کنند. آنها مي گفتند. حالا راست و دروغش پاي خودشان!

يادم هست بعد از آن قسمت، خيلي ها مي پرسيدند که بالاخره زليخا به يوزارسيف مي رسد؟ ما هم خير سرمان اهل مطالعه و سرمان توي کتاب، خلاصه محل سئوال شده بوديم. يکبار با کلي اهن و تولوپ خواستم توضيح بدهم که اصلا قرار نيست کسي به کسي برسد و زليخا نماد هوي و هوس است و چه و چه که طرف صحبتم يک جوري نگاهم کرد که يعني، برو کنار بذار باد بياد. و وقتي گفت که زليخا در حال پير شدن است، واقعا نزديک بود که چشمهايم از کله ام بزند بيرون. وجدانا تا با چشم هاي خودم نمي ديدم، باورم نمي شد که زليخا جوان مي شود، آن هم بمناسبت ازدواج کردن با يوزارسيف. آن هم با يد بيضاء يوزارسيف. جل الخالق! دم فرج[*] گرم! چقدر روشنمان کرد!

حالا اينکه من بعد از ماهها از اتمام اين سريال، تازه حرفم آمده براي اين است که چند شب پيش عوامل مجموعه يوزارسيف رفته اند پيش رهبر و آيت الله خامنه اي در تاييد و تشويق ساخت چنين سريال هايي فرموده اند که:

در دنياي کنوني هنر و سينما، معمولاً براي جذب مخاطب، از برخي مسائل از جمله جاذبه‌هاي جنسي استفاده مي‌شود، اما در اين سريال که بسيار پرمخاطب و مورد رضايت بينندگان در ايران و ساير کشورها هم بود، بر خلاف غالب فيلم‌ها و مجموعه‌هاي نمايشي، محور داستان عصمت و پاکدامني است.

اين فرمايشات در مورد بسياري از سريالها و سينمايي ها مصداق دارد اما من از وقتي اين خبر را خوانده ام، دارم فکر مي کنم که اين سريال که براي اولين بار در تاريخ تلويزيون جمهوري اسلامي، اين طور با صراحت مسائل جنسي را پيش مي کشد، چه طور مصداق اين فرمايش مي شود؟ واقعا سئوال شده برايم.

هرچه فکر مي کنم، نمي فهمم که چطور خاطره آن شب که فرج با آن صحنه و ديالوگ هاي شاهکارش!، دهان همه ما را سرويس کرده بود، از خاطر مبارک رهبر عزيزمان زدوده شده است؟!

فکر مي کنم و به نتيجه نمي رسم.

پي نوشت: داستان حضرت يوسف، از آن داستانهاي محبوبي است که من بارها پدر را مجبور کردم تا با آن بيان شيرينش که هيچوقت جزئيات را فراموش نمي کرد، برايم تعريف کند. بعدها که سواد خواندن داشتم بارها و بارها آن را از روي قران يا قصص الانبياء بازخواني کردم. شنيدن خبر ساخت سريال حضرت يوسف، از آن خبرهاي بد بود چون ظاهرا يک روال معمول شده که سريالهاي تاريخي ما، رسالت اصلي شان را فراموش مي کنند و به يک داستان عشقي مي پردازند. من اما اميدوار بودم که کارگردان به همان داستان زليخا اکتفا کند و به موضوع اصلي بپردازد، و اين قشنگترين داستان قراني را توي ذهن بچه ها که اولين بار است آن را مي شنوند، مخدوش نکند. اميدي که نااميد شد.

چند نكته درباره فيلم سينمايي «كتاب قانون»

نوامبر 14, 2009 ۱ دیدگاه

با ديدن بعضي از فيلم ها مثل بي پولي که تنها انگيزه اي که تو را به سالن کشانده ديدن يک بازي خوب از هنرپيشه هاي مورد علاقه ات است، حتي وقتي با يک فيلم کاملا هندي روبرو مي شوي؛ فقط به غر زدن زير گوش همراهت اکتفا مي کني که طرف اصلا نمي دونسته بي پولي يعني چي؟!! ولي بعضي از موضوع ها آنقدر جا براي پرداختن دارد و تو آنقدر از چنين موضوعي انتظار داري که پاک غافلگير مي شوي از اين همه بي سليقگي که موضوع را خراب کرده و ته اش يک فيلم پيش پاافتاده به خورد تماشاگر مي دهد.

"کتاب قانون" داستان تازه اي نيست. همان قصه کهنه دينداران بي دين است، مسلمانان شناسنامه اي.

مردي به نام رحمان توانا، طي يک سفر کاري با دختري مسيحي در بيروت آشنا مي شود. در سفرهاي بعد، رحمان به ژوليت که تحت تاثير کتاب اهدا شده توسط گروه ايراني، به دين اسلام وارد شده، علاقمند مي شود و بعد از ازدواج و ورود به ايران، ژوليت علاوه بر درگير شدن در دعواي قديمي عروس و مادرشوهر؛ بخاطر تذکر دادن نسبت به رفتارهاي غيراسلامي مسلمانان ايراني هم دچار مشکلاتي مي شود و …

من فکر مي کنم اين داستان، علارغم کليت تکراري آن (اشاره به شناسنامه اي بودن مسلماني ما) و با وجود مشابه هايش مي توانست، يک فيلم خيلي خوب و تاثير گذار شود اما فيلم نامه نويس به طرز وحشتناکي همه چيز را خراب کرده است و به جاي پرداختن جدي تر و دقيق تر به اين مسئله مهم که مسلمان بودن در نظر و عمل مي تواند خيلي متفاوت باشد، به دعواي مسخره و تکراري عروس و مادرشوهر پرداخته و آدم را ياد فيلم هاي تلويزيوني دهه 60 و اختصاصا پاييزان و سوسن تسليمي و مرحوم جميله شيخي مي اندازد!

از سوي ديگر، جداي از غيرقابل باور بودن اين مسئله که يک کتاب اخلاق چاپ جمهوري اسلامي ايران، چطور ممکن است عقايد ديني يک دختر مسيحي را در عرض 9 ماه، چنان دچار چالش کند که پوشش زنان مسلمان لبنان را انتخاب نمايد؛ سئوال ديگري هم در تمام مدت ذهن مرا به خود مشغول کرده بود، اين که چرا ويژگي هاي شخصيتي تمام ايراني هايي که ژوليت با آنها برخورد مي کند، يکسان است؟! زن و مرد هم ندارد. لجباز و ارشاد ناپذير!

نمونه اش، در صحنه اي از فيلم، که من واقعا بخاطر خراب شدن آن و بطبع موثر نبودنش، خيلي متاسف شدم؛ مراسم سفره ابوالفضل عباس اگر اشتباه نکنم برقرار است و در پايان مراسم همه در حال غيبت کردن هستند که تذکر ژوليت با برخورد خشن تمام خانم هاي حاضر در جلسه و قهر دست جمعي شان مواجه مي شود. خب اين صحنه خيلي تصنعي است. زياد پيش آمده که من چنين تذکري به خاله و مادر يا … داده ام، البته نه ايننقدر مودب و مستند!، و هميشه پاسخ اين بوده که " خدا ما را ببخشه" يا "لعنت به شيطان" يا … يک جمله اي که معني اش اين است که طرف مقابل قبول دارد که غيبت عمل نادرستي است ولي عادتش شده است.

بخصوص در ميان افرادي که در چنين جلساتي شرکت مي کنند، اگرچه غيبت کردن رواج دارد ولي نسبت به کسي که تذکر مي دهد چنين برخوردي اتفاق نمي افتد. چون اين آموزه، چيز غريبي نيست. همه آن را مي دانند، تنها رعايت نمي کنند! در ثاني قهر دسته جمعي در فرهنگي که پر از ملاحظه کاري و روراست نبودن و رودروايسي است، به نظر من اتفاقي نيست که به اين سادگي پيش بيايد. رعايت نکردن آموزه هاي اسلامي يک مسئله است و بي ادب بودن، اهل داد و قال بودن، اهل شنيدن حرف حساب نبودن و … يک مسئله.

رحمان در خانه اش به همراه مادر، عمه، خاله و دو خواهرش زندگي مي کند. مجموعه اي از زنهاي مجردي که يا ازدواج نکرده اند و يا بيوه هستند. آدمهايي بيکار، مزاحم، مداخله گر، بي منطق که سر به زنگ ها غش مي کنند! و لجباز و ساده لوح هستند. حتي خواهر کوچکتر که ظاهرا با بقيه فرق دارد هم تحت نفوذ و تاثير ديگران است و مستقل به نظر نمي رسد. تصوير زن ايراني به شدت در اين فيلم مغشوش شده است و کارکتر مادر به طرز غريبي مرا ياد جادوگر بدجنس داستانهاي سالهاي دور کودکي ام مي اندازد! (البته مغشوش شدن چهره زن قطعا خاص اين فيلم نيست و در اکثر آثار، حتي فيلم جذاب و ديدني مثل "درباره الي" هم مي توان رد آن را زد!)

در صحنه اي، ژوليت به صاحب سوپرمارکت به خاطر منقضي شدن تاريخ مصرف خامه ها که تعدادشان کم هم نيست و ظاهرا تمام خامه هاي يخچال را شامل مي شود! اعتراض مي کند و با انکار صاحب مغازه روبرو مي شود. خب من فکر مي کنم تا به حال براي فيلم نامه نويس پيش نيامده که خامه يا شير منقضي از مغازه اي بخرد، چون آنوقت مي دانست که صاحب مغازه خيلي خونسرد آن را مي گذارد کنار و در برابر کنجکاوي ات توضيح مي دهد که روال کار اين است که ما تاريخ مصرف گذشته ها را جمع مي کنيم و پس مي دهيم به توزيع کننده. به همين سادگي. البته من متوجهم که اين فيلم تم طنز دارد، اما طنز هم بايد بر اساس واقعيات باشد و از طرفي طنز داستان تنها بر شخصيتهاي ايراني فيلم حاکم است و هيچ جا در رفتار و گفتار ژوليت يا طرف مذاکره هيئت ايراني در بيروت، اثري از طنز مشاهده نمي شود!

البته کتاب قانون همه اش هم بد نيست و به نکته هاي جالبي هم اشاره کرده است. مثلا هديه دادن هيئت ايراني به طرف خارجي و قاليچه اي که هميشه جز هداياست، سفارش غذا توسط هيئت ايراني، عکس العمل افراد گروه به آهنگ هاي عربي و … اما بقول دوستي مگر ما خودمان همه اين ها را نمي دانيم؟ ما مي رويم سينما تا يک بازي خوب ببينيم، يک فيلم نامه منسجم، چند تا ديالوگ قشنگ بشنويم، مي رويم سينما تا حداقل کمي لذت ببريم حتي اگر مجبور به فکر کردن نشويم. اتفاقهايي که به نظر من هيچ کدام بعد از ديدن کتاب قانون محقق نمي شود در حالي که موضوع اصلي، قابليت بالايي براي اينکه تلنگري به مسلماني ما و فرهنگ جامعه بزند، داشت.

***

غر مي زنم. "ببين يادت باشه ديگه اين طرف ها پيدامون نشه تا پاي بلوري، سيمرغي، چيزي وسط نبود." نگاه عاقل اندر سفيهي به من مي کند، يعني اينکه، زياد طول نمي کشد که تو باز هم ما را مجبور مي کني، وقتمان را تلف کنيم.

من سينما را خيلي دوست دارم. راست مي گويد. زياد طول نمي کشد که بزنم زير عهدم و بگويم اين يکي قطعا فيلم خوبي است. بعد دوباره بيايم بنشينم توي يک فضاي تاريک، 90 دقيقه زل بزنم به صفحه روبرو، يک مشت ديالوگ مزخرف بشنوم، به خودم لعنت بفرستم، صداي خش خش باز شدن چيپس و پفک صندلي بغلي و پچ پچ هاي عاشقانه دو تا کفتري که رديف جلو نشسته اند، برود روي اعصابم و آنوقت قيافه ام واقعا ديدني است، بعد از بيرون آمدن از سالن.

دسته‌ها:فيلم و سينما برچسب‌ها: ,

خطر جومونگ

سپتامبر 14, 2009 ۱ دیدگاه

چند شب پيش که آخرين قسمت سريال افسانه جومونگ از تلويزيون پخش مي شد در يک بخشي از فيلم امپراطور از يکي از افرادش (بوفالمو) مي خواهد که بقيه عمرش را براي خدمت به فلاني برود جنوب. اين پيرمرد که تمام عمرش را در خدمت به امپراطور گذرانده علارغم ميلش و با وجود نارضايتي که با ضجه زدن هاي زياد نشان مي داد؛ اما در نهايت قبول مي کند که فرمان امپراطوري را اجرا کند. يا آنجا که سوسانو، به هر دليلي تصميم مي گيرد که به سرزمين ديگري مهاجرت کند، تمام قبيله اش بدون اينکه نظرشان مهم باشد، ناگزير از تبعيت مي باشند. او حتي براي نظر عقلاي قومش هم اهميتي قائل نمي شود.
ديکتاتوري در لحظه لحظه اين فيلم جريان دارد. فقط يک نفر است که مي تواند به دلخواه خود عمل کند و بقيه تنها در صورتي شنيده مي شوند که موافق نظر يا حداقل در جهت منافع امپراطور باشند. آنوقت همين شخصيت هاي مستبد، بين مردم جامعه من معروف و محبوب مي شوند آنقدر که وقتي بازيگر اين فيلم که طبعا مهارت هاي نظامي امپراطور فيلم را ندارد، به ايران مي آيد هم برايش سر و دست مي شکنند!

قطعا خيلي از بيننده هاي اين سريال متوجه اين بعد قضيه، يعني مستبد بودن نقش اول فيلم، نمي شوند، کسي به بوفالمو يا آن آدمهاي بيچاره اي که مجبورند دنبال رئيس قبيله خود، از خانه و کاشانه اي که براي خودشان ساخته اند بگذرند و بروند، توجه نمي کند و همه، دغدغه "امپراطور جومونگ" را دارند. اما آيا در حال حاضر مشکل جامعه ما دقيقا وجود اين طرز تفکر در ميان عده اي از افراد نيست؟ اطاعت بي چون و چرا از يک شخص و ناديده انگاشتن مردم؟ اعتقاد به اينکه يک فرد بتنهايي مي تواند مصلحت يک جامعه را تشخيص دهد و در هر تصميم گيري از راي اعتماد شوراي نگهبان تا انتخاب رياست جمهوري توسط مردم، از پيشنهاد وزرا توسط رئيس جمهور تا راي اعتماد مجلس؛ در همه و همه نظر و سليقه شخص اول مملکت لحاظ شود؟

يادم هست در دوره تبليغات انتخاباتي، بچه هاي سبز يک شعاري مي داند که "موسوي نازنين، جومونگ ايران زمين" البته گروه مقابل هم همين شعار را براي تبليغ منتخب خود استفاده مي کردند. ولي آيا واقعا ما در اين دوره نياز به جومونگ داريم؟

البته در نگاه اول حضور يک فرد قدرتمند در راس و اتکاي مردم به قدرت سياسي و مصلحت انديشي او يک امتياز به نظر مي رسد اما جومونگ ها معمولا آنقدر مورد تاييد قرار مي گيرند که در نهايت حتي براي نزديکترين دوستان خود هم مقدس مي شوند و نظر و نگاهشان وحي منزل. و ديگر جايي براي نقد و نظر ديگران باقي نمي ماند و استبداد آغاز مي شود. در واقع استبداد و مستبد شدن حادثه اي نيست که يک شبه اتفاق بيافتد و يا مثلا يک فرد از ابتدا مستبد باشد. مستبد شدن فرد، جرياني است که در طول زمان اتفاق مي افتد و بيشتر از اينکه نتيچه استعداد! خود فرد باشد، نتيجه اطاعت بي چون و چراي اطرافيان است. مستبد شدن مرضي است که هرکسي ممکن است دچارش شود، از فرمانده جنگجو و دلاور و خودساخته اي همچون نادر، تا روحاني روشنفکري همچون علي خامنه اي.

البته من هم مثل بسياري از دوستان تصديق مي کنم که يکي از ويژگي هاي برجسته جنبش سبز، رها شدن جماعت از سايه يک شخص و اتکا به نيروي خود است. اگرچه بيانيه هايي که از طرف موسوي، کروبي، مراجع تقليد، گروه ها و حزب هاي مختلف صادر مي شود، موجبات دلگرمي است اما مردم منتظر صدور اين بيانيه ها نماندند براي عکس العمل و ادامه مبارزاتشان. مثلا وقتي حتي 25 خرداد موسوي بخاطر نداشتن مجوز راهپيمايي اعلام مي کند که کسي به خيابان نيايد و خودش هم براي آرام کردن مردم به آزادي مي رود، موج مردم او را هم همراه مي کند؛ يا شعارهايي مثل "موسوي بيايي نيايي رئيس جمهور مايي" در روزهاي نخست و يا اطلاعيه هايي که اخيرا منتشر مي شود با اين مضمون که "روز قدس روز ماست نه روز هاشمي"، همه نشان از اين است که اين جنبش را مردم هدايت مي کنند نه يک شخص و بازداشت و ساکت کردن و راضي کردن يک فرد مشکلي را حل نمي کند. اما چيزي که نگران کننده است، اين تفکر شرقي است که هميشه دنبال يک قهرمان است که به او تقدس ببخشد و بعيد نيست که دوباره غالب شود و فرزندان ما را 30 سال بعد دوباره به زحمت بياندازد!

توضيح:

در جذاب بودن و تاثير گذار بودن سريال جومونگ هيچ شک و شبهه اي وجود ندارد و من هم قصد نداشتم زحمات اين گروه کره اي را زير سئوال ببرم. حتي اينکه اصلا کره در تاريخ خود جومونگ دارد يا نه نيز مهم نيست، مهم اين است که اين ها بلدند حتي با افسانه هاي خود، زماني از وقت ملتهاي ديگر دنيا را به خود اختصاص دهند تا با ميخکوب شدن جلوي تلويزيون با فرهنگ آنان آشنا شوند در عوض ما بر سر زيباترين داستان قرآن بلايي مي آوريم که ديگر تا مدتها شنيدن اسم يکي از پيامبران و بندگان خوب خدا آدم را ياد خوشمزه ترين لطيفه هاي سالهاي اخير مي اندازد!

بي ربط:

1. شادي نيروي عجيبي به انسان مي‌بخشد. البته خشم و نفرت نيروي بيشتري مي‌بخشد، اما با آن نيرو تنها مي‌توان نابود کرد؛ ولي با نيروي حاصل از شادي است که مي‌توان ساخت. ما بيش از آنکه نيازمند نابود کردن تاريکي باشيم، نيازمند خلق روشنايي هستيم. اصولاً مبارزه با تاريکي، چيزي جز برافروختن نور نيست. بايد ياد بگيريم که براي آرمان‌هاي بزرگ مبارزه کنيم و به پيروزي‌هاي کوچک دلخوش باشيم. عمر بشر هرگز در يک نسل امکان دستيابي به اکثر آمالش را نمي‌دهد و ما اگر اين اصل را فراموش کنيم، همواره خود را ناکامياب و ناشاد حس خواهيم کرد.

2. تمام آنچه که در سه ماه گذشته بر ما رفته، روح ما را، کودک درون ما را ترسانيده و نااميد کرده است. يک راهمان تن دادن به اين نااميدي و همه هزينه هاي دردناکش است، راه ديگر ترک صحنه و گريز به لاابالي گري است. راه سوم اين ميان طريقت سرخوشي است.

آشناهايي كه غريب مانده اند

جمعه شب. مهمان داريم. دارم ظرفهاي شام را آماده مي کنم که مامان مياد و ميگه: ميگن شام باشه براي بعد از سريال. وقتي ميام توي اتاق، تيتراژ سريال داره ميره و همه ساکت و دقيق جلوي تلويزيون رديف شدند. به شوخي ميگم : حالا ديگه کره اي ها بايد وقت شام خوردن ما را تعيين کنند؟! چند نفر با صداي بلند ميگن: هيــــــــــــــــــــــــس! مي فهمم که با يانگوم نميشه شوخي کرد!

سريال "جواهري در قصر" مدتي است که از شبکه دو سيما در حال پخش است و در اين مدت علاقمندان زيادي را به خود جلب کرده است. هرچند درکنار طرفداران اين مجموعه ، اين روزها نقدهاي زيادي هم در مورد اين سريال و نظريه پردازي هايي درباره اينکه چرا اين مجموعه مورد اقبال مردم قرار گرفته، نيز منتشر شده است.

من فکر مي کنم واقعا مهم نيست دلايلي که براي مقبوليت اين سريال در جامعه مطرح مي شود، درست است يا نه. چيزي که قابل توجه است، اين است که در حال حاضر تمام بچه ها و بزرگترها يانگوم کبير! را مي شناسند. يک افسانه کره اي. روايت زندگي دختري که تمام همّ و غمش ماندن در قصراست و خدمت به امپراطور. و حاضر نيست حالا هم که پزشک شده، از قصر خارج شود و کمي از استعداد و پشت کار فوق العاده اش را صرف مردمي کند که از بين آنها آمده است.

من هيچ نکته اخلاقي که يانگوم را در برابرم به قهرماني تبديل کند، نمي بينم. اما موسيقي زيبا و دلنشين متن، فيلمنامه قوي، طراحي زيباي صحنه و استفاده مناسب از رنگها و بازي دوست داشتني لي يونگ آئي، دست به دست هم مي دهند و من هر جمعه شب، ساعت نه و نيم، پاي تلويزيون مي نشينم و طبعا در اين بين با فرهنگ کره اي ها آشنا مي شوم و افسانه يانگوم هميشه در خاطرم خواهد ماند. من فکر مي کنم کار کره اي ها و هر ملتي که براي معرفي فرهنگ و تاريخ خود هزينه و انرژي صرف مي کند، در خور ستايش است.

مطمئنم هيچ کس نيست که تا کنون اسم ژاندارک را نشنيده باشد. حتي اگر فيلم آن را نديده باشد، اين اسم به گوشش آشناست. دختر بچه اي که خواب مي بيند بايد براي بازگشت سلطنت فرانسه قيام کند. بعد از او چهره اي مي سازند که الهام بخش آزاديخواهان، انقلابيون و انسان دوستان مي شود. اما چند نفر هست که يوتاب را بشناسد؟ خواهر آريوبَرزَن. سردار نامدار ارتش داريوش سوم. که در برابر حمله اسکندر مقاومتها مي کند و عاقبت در راه وطن کشته مي شود. يا آرتميز را ؟ نخستين و تنها زن درياسالار جهان تا امروز. درياسالار ارتش شاهنشاهي خشايارشاه.

آنها ناپلئون را چقدر بزرگ مي کنند و ما بر سر هووخ شَتَرَ ، پادشاه ماد که به ترتيب قشون دائمي پرداخت و سکاها را از ايران بيرون راند، با يک برنامه طنز احمقانه چه بلايي مي آوريم. به جاي اينکه با آوردن نامش پر از غرور و غيرت شويم، به ياد دلقک بازي هاي آن هنرپيشه مي افتيم و لبخند تمسخرآميزي روي لبمان نقش مي بندد!

فيلم گلادياتور را چقدر دوست دارم. ماکسيموس، سرداري که برده مي شود و مجبور مي شود طي يک مسابقه وحشيانه که اتفاقا گوشه اي از تمدن روم آن روز است، حقانيت خود را ثابت کند.

ديدن اين اثر حتي براي چندمين بار هم برايم لذت بخش است. بازي قوي و تاثيرگذار راسل کرو، هميشه مرا تا آخر مي کشاند.

آنوقت ما با سرداراني که تا پاي جان براي حفظ آزادي اين سرزمين ايستادگي کردند، چه کرده ايم؟ حتي در کتابهاي درسي تاريخ هم که هزينه اي نمي خواهد، اگــــــــــــــــــــــــــــــــــــر ردپايي از آنها باشد، آنقدر کمرنگ است که بعد از امتحان پايان سال فراموش مي شود!

وقتي براي اولين بارهرمزان را از لابلاي کتب تاريخي پيدا مي کنم، چه حس زيبا، غرورآميز، شيرين و دلينشني در من ايجاد مي شود. هرمزان. سردار ايراني که در جنگ ايرا ن و اعراب بعد از مقاومتهاي بسيار و دليرانه اش اسير مي شود و او را به عنوان برده به مدينه مي فرستند. جريان اولين برخورد او و عمر، هميشه مرا نسبت به ذکاوت اين سردار پر از تحسين مي کند.

هرمزان را بعد از دستگيري نزد عمر مي برند. پيش از آنکه فرمان قتلش صادر شود، آب مي خواهد. برايش کاسه اي آب مي آورند اما در خوردن آن تعلل مي کند. عمر علت را جويا مي شود. هرمزان مي گويد: مي ترسم هنگام خوردن آب مرا بکشيد. عمر به او اطمينان مي دهد که : تا وقتي اين کاسه آب را ننوشي کسي به تو آسيبي نمي رساند. هرمزان بلافاصله آب داخل کاسه را روي زمين مي ريزد. عمر خشمگين مي شود و مي خواهد همانجا فرمان قتل او را صادر کند. حضرت علي که در مجلس حضور دارد مي خندد و به عمر مي گويد: سخني گفته اي و بايد بر سر آن بايستي.

افسانه ها و اسطوره ها پشتوانه تاريخ و فرهنگ هر جامعه است و هر ملتي بايد در حفظ و گسترش آن ها کوشا باشد. هر ملتي نياز به قهرماناني دارد که به آن ها افتخار کند و از آن ها اسطوره بسازد. شنيدن داستان نوادري که از اين خاک و مرز و بوم برخاسته اند، هميشه حس غرورآميزي به انسان مي بخشد و عرق ملي فرد را تقويت مي کند. بر اين باورم هر ملتي با داشته هاي تاريخي اش مي تواند فرهنگ و تمدن خود را به دنيا معرفي کند و با تکيه بر آنها با گام هاي محکم و استوار به سوي آينده قدم بردارد.

ما چه کرده ايم؟

دنبال‌کردن

هر نوشتهٔ تازه‌ای را در نامه‌دان خود دریافت نمایید.