بایگانی

بایگانیِ دستهٔ ‘دين و مذهب’

عدو سبب خير شود، اگر خدا خواهد

ژانویه 4, 2010 بیان دیدگاه

9 فتواي آيت الله صانعي که از نظر برخي علما بدعت است

مثل روز روشن بود که خبر لغو !!! مرجعيت آيت الله صانعي توسط جامعه مدرسين حوزه علميه قم باعث خواهد شد که فتاوي ايشان بيشتر مورد بحث قرار بگيرد و طبعا بيشتر شنيده شود. البته من تصور مي کردم که فتواهاي خطرناک! و بدعت آميز! ايشان تنها در خصوص حقوق زن است که از همه شان مطلع هستم، اما عدو سبب خير شد و با خواندن لينک فوق متوجه شدم که نخير! اوضاع خطرناکتر از اين حرفهاست!

جالبترين مورد براي من — بعد از مورد "ربا در قرض هاي استنتاجي" که البته بيشتر از اينکه جالب باشد، تحريک کننده بود برايم! – مورد چهارم از 9 موردي است که در خبر ذکر شده است.

به عنوان کسي که در يک خانواده سنتي و مذهبي بزرگ شده ام، هميشه قضيه فرزند خواندگي و مَحرميت برايم يک مساله بوده و هيچ وقت حل نشده بود تا اينکه امروز ديدم که فتواي آيت الله صانعي دقيقا همان چيزي است که عقل حکم مي کند و تمام سالهاي گذشته شرع انکارش کرده بود!

محرميت فرزند خوانده

وقتى درباره‏ محرميت فرزند خوانده با اطرافيان از آقاى صانعى سؤال مى‏شود، فتوا مى‏دهد: فرزند خوانده گرچه فرزند اصلى نمى‏باشد، ليکن چون اطلاع دادن و متوجه شدن او به فرزند خوانده بودن براى او حرج و مشقّت ولو روحى – که معمولاً چنين است – دارد، از جهت محرميت حکم فرزند اصلى را داشته و همه محارم فرزند اصلى به او محرم مى‏باشند و جزو محارمش از حيث محرميّت محسوب مى‏شوند و در محرميّت ذکر شده، فرقى بين نسبى، مانند دايى و عمه و يا سببى، مانند مادر زن و يا مادر شوهر و غير آن‏ها نبوده و نيست.

فقيهان شيعه تاکنون هرجا که درباره‏ ايجاد محرميّت با فرزند خوانده اظهار نظر کرده‏اند، تنها به محرميّت از راه رضاع يعنى شير دادن و ازدواج اشاره کرده‏اند، از جمله خود آقاى صانعى در پاسخ مقلدانش، پيش از اين تنها به همين دو راه اشاره کرده است و ديده نشده که فقيهى براى اثبات محرميّت، آن هم براى نزديکان سببى و نسبى به قاعده نفى حرج استناد کرده باشد. از طرز استدلال آقاى صانعى دانسته مى‏شود که وى به درستى مفاد قاعده‏ لاحرج را در نيافته است.

ضمنا بد نيست که نگاهي به بخش نظرات لينک فوق هم بياندازيد. خوشمزه اند.

و راستي من هيچ نمي دانستم که فرق ها هست بين جامعه و مجمع! حتي اگر هردو حاصل جمع مدرسين حوزه علميه باشند!

يك سئوال با كلي حرف بي ربط و با ربط

ژوئن 3, 2008 3 دیدگاه

بعضي وقتها نوشتن برايم مثل جان کندن است! تمام واژه ها انگار توي ذهنت گم مي شود و تو مجبوري براي نوشتن هر جمله مدام فکر کني. نوشته بايد خودش بيايد وگرنه اگر بخواهي مدام فکر کني و جمله بسازي، نوشته ات مي شود چيزي شبيه اين متن هاي فرمايشي که اصلا خواندنش حوصله نويسنده اش را سر مي برد چه رسد به مخاطب. براي همين معمولا تا وقتي که ذهنم از جمله آنقدر پر نشود که موقع نوشتن دستم از ذهنم عقب بماند! دست به صفحه کليد نمي زنم اما …

آدم توي زندگي اسم خيلي ها را مي شنود اما فقط نسبت به بعضي ها کنجکاو مي شود و دلش مي خواهد راجع به آنها بيشتر بداند. فقط نسبت به آن آدمهايي که برايش جالب هستند. يا فکر مي کند دانستن راجع به آن آدم مي تواند کمکش کند يا نه، اصلا دانستن در باره او يک جورهايي برايش لذت بخش است.

اين آدمها براي هرکس متفاوت است. مثلا من خيلي دلم مي خواهد راجع به داستان زندگي تام پين کتابي بخوانم، يا مثلا ميرزاده عشقي از آن آدمهايي است که نسبت به زندگي اش کنجکاوم. خيلي برايم جالب بود وقتي چند سال پيش کتابي در مورد زيد بن علي پيدا کردم و خواندم يا هميشه دلم مي خواهد در مورد محمد بن حنفيه کتابي پيدا کنم و بخوانم. اين آدمها براي من جالب هستند اما ممکن است خيلي ها هيچ حساسيتي نسبت به اين آدمها نداشته باشند.

اما بعضي از آدمها هستند که يک حساسيت جمعي نسبت به آنها وجود دارد. اينجور آدمها فکر مي کنم از آن دسته آدمهايي هستند (البته نه هميشه) که دانستن درباره شان علاوه بر لذت بخش بودن، بتواند در زندگي آدم تاثيري هم داشته باشد. به خاطر همين حتي اگر در آن حساسيت جمعي شريک هم نباشي؛ يک حس کنجکاوي، خواهي نخواهي در تو ايجاد خواهد شد.

فقط مشکل ِ اين حساسيت هاي جمعي اين است که سالي يکبار! غليان مي کند و طبعا تو هم فقط سالي يکبار پيش خودت مي گويي "بايد يک چيزي توي زندگي اين آدم باشد." و فقط سالي يکبار نسبت به او حساس مي شوي. به خاطر همين، حتي اگر جمله ها مدام از دستت در بروند و بداني نتيجه کيبورد فرسايي ات متن کسل کننده اي خواهد شد، چون مي خواهي تا حساسيتت فروکش نکرده حرفت را بزني ؛ ناگزيري که تن به اين جان کندن بدهي!

***

دروغ چرا؟ بايد ايام فاطميه از راه برسد تا من ياد اين بانو بيافتم. البته راستش اگر SMS هاي زيباي اين دوستان خوش ذوق که هنوز مثل من SMS بازي را تحريم نکرده اند، نبود؛ به اين زودي ياد او نمي افتادم. حالا هم نه اينکه فکر کني حرفي در اين مورد براي گفتن دارم، نه. اتفاقا آمدم بگويم که من هيچ حرفي براي گفتن درباره او ندارم!

نام "فاطمه" براي من تداعي همان داستان "ميخ و لاي در" است که لابد تو هم مثل من بارها و بارها شنيده اي. اما راستش اين داستان، اصلا چشمهاي مرا مثل چشمهاي مادر حتي تر هم نمي کند. اولين بار که شنيدم فقط متاسف شدم و نه حتي متاثر!

البته حالا که خوب فکر مي کنم فقط همين هم نيست. در ميان جسته گريخته اي که از او مي دانم يک صحنه خيلي قشنگ هم ديده ام که اصلا شبيه ضعيفه بازي هاي معمولي که از زنان در تاريخ نقل شده نيست. آنجا که او با استر (يا بدون استر نمي دانم) مي رود در خانه اين شيخ هاي قبيله و از حق دم مي زند از او خيلي خوشم مي آيد. نمي دانم شايد بيشتر از حساسيت جمعي (شايد هم بايد بگويم عشق جمعي) شنيدن چند حکايت از اين دست مرا کنجکاو کرده باشد نسبت به اين بانو. نمي دانم! به هر حال حقيقت اين است که اين حساسيت ها فقط باعث مي شود که ياد کسي يا حادثه اي زنده شود اما نمي تواند تمام دليلي باشد که آدم را نسبت به آن کنجکاو کند.

يک زماني خيلي دنبال فهميدن بيشتر درباره اش بودم آنوقت ها که فرصت بيشتري براي خودم داشتم اما قاطي دنياي آدم بزرگها که شدي، خيلي چيزها را از دست مي دهي.حتي خيلي چيزهايي را که دوست داري. همين الان به ذهنم رسيد که يک روز بنشينم و از چيزهايي که دنياي آدم بزرگها از من گرفته يک ليست تهيه کنم. ولي اين وسط مقصر کيست؟ من که به اين دنيا تن داده ام يا … بگذريم!

حالا امشب دوباره يادم افتاده که دانسته هاي من در مورد اين بانوي بزرگ (آنقدر بزرگ که تاريخ با تمام مردانه بودنش نتوانسته او را ناديده بگيرد هرچند کمرنگش کرده) خيلي اندک است. آنقدر اندک که با شنيدن نامش هيچ حس خاصي در من ايجاد نمي شود .

تمام اين حرفهاي بي ربط و با ربط را زدم چون مي خواستم بپرسم :

تو کتابي مي شناسي که چيزي بيشتر از قصه هاي تکراري و مدح و ستايش درباره اين بانو باشد؟ کتابي مثل ابوذر جودة السحار يا علي بن ابي طالب عبدالفتاح که بتواند آدم تنبلي مثل مرا که حاضر نيست براي هر متني وقت بگذارد، تا آخر بکشاند.

مي دانم در مورد فاطمه زهرا(ع) کتابهاي زياد منتشر شده و به زبان فارسي به خصوص. آنقدر که اگر بخواهم مي توانم يک کتابشناسي در موردش تاليف کنم و بشوم اهل قلم! پر از کتابهايي با نگارش هاي ثقيل و يا خيلي ساده و آبکي که هر دو نوعش آدم را کسل مي کند و هيچ کششي هم ندارد.

سئوال من اين است که آيا تو کتابي درباره فاطمه خوانده اي که نگاهت را و احساست را به او عوض کرده باشد؟ نگاه و احساسي که پشتش به علمت و نه به باورهايي که از کودکي داشته اي متکي باشد. کتابي که خاطره خواندنش هميشه با تو خواهد ماند و در هر ايام فاطميه دلت مي خواهد دوباره آنرا مرور کني. لطفا اگر چنين تجربه اي داشته اي بگو و لاغير.

نمي دانم اصلا چنين کتابي هست؟ نمي دانم.

و توضيحي براي دوستاني که با علايق من آشنا نيستند: لطفا کتاب "فاطمه فاطمه است" دکتر شريعتي را پيشنهاد نکنيد. پيشتر خوانده ام.

فيلم فتنه، پيامبر رحمت و امت ناخلفش

آوریل 20, 2008 4 دیدگاه

اين روزها، کج انديشي هاي يک هلندي باعث شده تا ما دوباره ياد خصوصيات ويژه پيامبري بيافتيم که خود را منسوب به امت او مي دانيم.

دوباره بهانه اي بدست آمده تا ما ويژگي هاي جامعه مدني را که پيامبر در مدينه پايه گذاري کرد، از لابلاي کتب تاريخي بيرون بکشيم و فخر کنيم که پيامبر ما صدها سال پيش از آنکه انديشه تدوين منشور حقوق بشر به ذهن انسان غربي خطور کند، حقوق بشر را در جامعه اش اجرا مي کرد.

انتشار "فيلم فتنه" بر روي سايتهاي اينترنتي باعث شده تا ما دوباره يادمان بيايد! که پيامبر ما، پيامبر رحمت بود و اهل جمال و جلال. به پوشيدن جامه هاي سفيد سفارش مي کرد و از عطرهاي خوشبو استفاده مي نمود. زلف هايش به نزديک شانه هايش مي رسيد و موهاي سپيد شده اش که با رنگ سرخ رنگ شده بود، به سرخي مي زد.

دوباره نگاهي به تاريخ کرده ايم و با شور و هيجان از رفتار دموکراتيک مآب او مي گوييم در غزوه احد و احترام به نظر اکثريت که در نگاه او مهم تر از هرچيزي بود. حتي به قيمت به خطر افتادن جامعه نو پاي اسلام.

از قرار دادهايي که با اقليت هاي ديني مي بست بي آنکه به باورها و عقايد آنان اهانت کند، سخن مي رانيم و نگاه متفاوتي که به زنان و بردگان داشت، گروه هايي که بيشترين صدمه را از جهالت عرب ديده بود و اينکه حتي حقوق انساني اسراي جنگي را مورد توجه قرار داد.

خواندن يادداشتهايي از اين دست درباره سيره پيامبر اکرم که اين روزها مي توان نمونه هاي آن را در هر مجله، روزنامه و سايتي ديد؛ به انسان احساس آرامشي خاص مي دهد و اعتماد به نفس براي اينکه در برابر فيلم 16 دقيقه اي "گيرت وايلرز" ، نماينده راستگراي مجلس هلند، سينه سپر کنيم و به تصوير غلط و نادرستي که او از جوامع اسلامي و آموزه هاي قرآن در فيلم موهن فتنه تصوير کرده، با منطقي مستدل اعتراض نماييم اما …

اما پيش از آنکه فرصت کنم دلخوش شوم به اين همه افتخار در کارنامه پيامبرم؛ سئوال آزاردهنده اي ذهنم را به خود مشغول مي کند.

چرا تصوير اين پيامبر اينقدر غريب است براي من؟!

***

نامت را قبضه کرده ايم. نامت را ، کتابت را ، پيامت را . هيچ وقت هم هيچ کس نيامده يقه ما را بگيرد و بگويد که قلابي هستيم! اين روزها اکثر آدمها حوصله اين کارها را ندارند انگار! عادت کرده اند به "اسم ها" دل ببندند، بي آنکه به "مسمي ها" توجهي کنند. توي حرفهايشان، عقايدشان، عباداتشان و نقدهايشان هم.

غرق روزمرگي هاي خودمان هستيم؛ بي آنکه دغدغه خاصي داشته باشيم در مورد شناخت تو و يا دين تو. همين که نامت روي ما باشد، کفايت مي کند. فقط هر از گاهي که کسي تو را و دينت را زير سئوال مي برد؛ صداي هيهاتمان بلند مي شود. ياد پيامبري مي افتيم که تمام تاريخ زندگي اش قابل دفاع است و اصول مکتبش متعالي. صداي خنده تمسخرآميزمان بلند است که آموزه هاي ديني ما صدها سال پيش از آنکه حتي شما وارد قرون وسطي شويد، کرامت انسان و حقوق بشر را مورد توجه قرار داده؛ بي آنکه بيانديشيم، اين چهره که اينقدر قابل دفاع و موجه است؛ چرا اينطور با بي انصافي مخدوش مي شود اين روزها!؟

نمي دانم کجا و کي اصول جامعه مدني را که پي ريزي کرده بودي در تاريخ جا گذاشتيم. فقط مي دانم سرزمين هايي که نام مکتب تو را يدک مي کشند، هيچ شباهتي به جامعه اي که آنروزها در ميان قبايل جاهلي ساخته بودي، ندارند.

در اين سرزمين ها زنها هنوز هم علارغم تمام تلاش هاي تو، شهروند درجه دو هستند و فعالين جنبش زنان را به نام اسلام بازداشت مي کنند.

در اين سرزمين ها پدرها به خودشان اجازه مي دهند تا کودکان 14 ساله خود را به نام دين، سنگسار کنند.

در اين سرزمين ها آدمها بدون اينکه توجيه شوند، بازداشت مي شوند و گاهي بدون اينکه فرصت قضاوت شدن داشته باشند، محاکمه!

در اين سرزمين ها قاضي زني را که مورد تجاوز دسته جمعي قرار گرفته به شلاق محکوم مي کند که در ماشين يک بيگانه چه مي کرده!

برده داري هنوز منسوخ نشده و نمي داني از گرده انسانها چه بهره کشي ها که نمي کنند اين روزها.

عدالت، مساوات و برابري دست نيافتني به نظر مي رسد و شکاف طبقاتي حاکم در اين سرزمين ها سرسام آور است.

به خاطر حفظ شئونات ديني، قلم ها را مي شکنند و زبان ها را مي برند و آزادي بيان و عقيده، شوخي مسخره اي به نظر مي رسد!

ما اينجا مشغول چيزهاي ديگري هستيم.

آنقدر دغدغه تلفظ حروف عربي را از مخرج درست داريم که اصلا يادمان مي رود فکر کنيم چرا اين همه نماز و دعا و تلاوت هاي زيبا از کلام خدا هيچ تحولي را در ما ايجاد نمي کند.

سرمان آنقدر گرم تکثير و تهيه قرآن با خطوط زيباي نستعليق، گاهاً با طلا و در ابعاد ذره بيني و بياضي تا قطع هاي خيلي بزرگ است، که يادمان مي رود به فحواي پيامت بيانديشيم. همين قدر مطمئنيم که اين کلام خداست و نجات بخش انسانها و اصلا فکر هم نمي کنيم که چرا با وجود اين کلام نجات بخش, در جهان سوم در جا زده ايم.

دريوزگي به صورت يک شغل درآمده و ما ديگر جرات نمي کنيم به آدمهايي که از ما کمک مي خواهند، اعتماد کنيم.

جوانان به خاطر مشکلات مالي نمي توانند تشکيل خانواده بدهند و ما به جاي حل مشکل بيکاري و تورم، ازدواج موقت را ترويج مي کنيم.

بلاد کفر! مغزهاي ما را مي خرد و ما از سر بي مغزي!، به کالاهاي آنان وابسته شده ايم.

……

مي بيني؟ با اين توصيف تو فکر مي کني جز تاريخ درخشان 1400 سال پيش و جامعه مدني که در ميان باديه نشين هاي عرب ساخته بودي؛ ما هيج سند معتبر و مستندي براي دفاع در برابر کج انديشي هاي آدمهايي که منتظر بهانه اي براي سياه نمايي اين دين مبين هستند؛ در دست داريم؟

حق اين است که ناممان را از روي تو برداريم تا ديگر شنيدن نام محمد، اسلام و قرآن؛ يادآور جهان سوم نباشد. يادآور خاورميانه، يادآور ما و يادآور حقوق فردي و اجتماعي که نقض مي شود در سرزمين هاي ما. آنوقت ديگر کسي تو را با ما اشتباه نمي گيرد و ديگر به جاي زير سئوال بردن ما و عملکردهايمان؛ چهره تو و پيامت بي انصافانه مخدوش نمي شود.

***

هيچ ترديدي نيست که افرادي مثل وايلرز که در اسلام ستيزي شهره هستند، از ساختن چنين فيلمي هدفي جز سياه نمايي و متزلزل کردن موقعيت جمعيت رو به رشد مسلمانان در جهان و به خصوص اروپا ندارند. جملات پاياني اين مستند که به تحريک اروپائيان جهت جلوگيري از گسترش اسلام و به تعبير فيلم، پيشگيري از گسترش خشونت و پايمال شدن حقوق زنان، کودکان، اقليتهاي ديني و مذهبي مي پردازد؛ دال بر اين حقيقت است.

اما مساله اي که باعث تاسف و نگراني است، اين نکته است که بسياري از اروپائيان اين سياه نمايي ها را باور مي کنند. منظورم روشنفکران و انديشمندان که بيشتر از تبليغات تحت تاثير واقعيات هستند نيست؛ منظورم اقشاري از جامعه است که حوصله، وقت و انگيزه خواندن تاريخ، آموزه ها و سيره پيامبر يک دين ديگر را ندارند و اخباري که مي شنوند برايشان مستند است. و اين علامت سئوال بزرگ در ذهن انسان ايجاد مي شود که عملکرد ما (سرزمين هاي اسلامي) چقدر با تاريخي که اين روزها با افتخار در حال بازخواني شدن است، شباهت دارد!؟

صداي پاي محرم و گوشهاي كر من!

ژانویه 22, 2008 7 دیدگاه

مطالعه تاريخ خيلي چيز خطرناکي است. مي دانستي؟

آدم وقتي تاريخ مي خواند،( منظورم از تاريخ ، از برکردن اسامي آدمها و تاريخ ها نيست ها! منظورم مطالعه تاريخ است!) سعه صدر مي يابد. ديگر انقلاب، جنگ، عوض شدن حکومت، حتي قحط سالي و يخبندان و در ابعاد کوچکتر، اخراج شدن از دانشگاه، از دست دادن شغل و حتي بي آبرو شدن! به خاطر اعتقاداتي که داري، برايت زياد مهم نيست. زندگي، يا به عبارت بهتر روزمرگي هاي زندگي، اهميت و ارزشش را از دست مي دهد. ديگر آنقدر مهم نيست که به هر قيمتي حفظش کني. تاريخ که مي خواني، شرح حال و زندگي آدمهايي را که هزاران قرن پيش آمده اند، زيسته اند و رفته اند؛ احساس کوچکي ميکني در اين دنيا، و اينکه آنقدرها هم که فکر مي کردي، جاودانه نيستي! اين احساس باعث مي شود آدم دست به خيلي کارها بزند. باعث مي شود آدم براي عقايدي که دارد، جانانه تر تلاش کند، بدون ترس ِ از دست دادن چيزهايي که فکرمي کردي مهم است و نيست؛ حرفت را مي زني. ناخود آگاه دست به تحليل مي زني ، اتفاق هاي امروز را با اتفاهاي ديروزها مقايسه مي کني ، به نتايجي مي رسي و چون نمي ترسي و مي داني که هرچه باشي ، جاوادانه نخواهي ماند؛ بلند بلند نتايجت را تکرار مي کني و … خلاصه دردسر ساز مي شوي !

ماه محرم، به خصوص دهه اول آن، هميشه فرصتي است براي اينکه بيشتر و جدي تر به محرم سال 61 هجري قمري بيانديشم. به حسين که مي انديشم، به عملکردش که واجبي را نيمه کاره رها مي کند و به دنبال مستحبي! (فرياد عدالت خواهي) مي رود، به آزاده گي اش که انسان را غرق تحسين مي کند، به پيام حرکتش، به او و به قافله اش که فکر مي کنم؛ هوس مي کنم که فرياد بزنم! فرياد بزنم بي عدالتي هايي را که مي بينم، هوس مي کنم براي گرفتن حقم، حق زندگي کردن در يک فضاي آزاد و آرام، سينه سپر کنم، هوس مي کنم که با زنان آزاده ميهنم که براي به دست آوردن حقوق انساني هم جنسان خود، از آسودگي و امنيت خويش گذشته اند و صدايشان در حلقوم خفه مي شود اين روزها، هم صدا شوم، هوس مي کنم به خاطر شنيدن خبر بازداشت جوانان هم سن و سالم که امنيت زندگي شان را به خاطر من و امثال من به خطر انداخته اند، صدايم را بلند کنم، هوس مي کنم براي رفع عطش هم نوعانم از جانم مايه بگذارم اما…

اما من زير اين علم چند صد کيلويي که خدا مي داند علمدار کربلا چطور آنرا حمل مي کرده و در عين حال مي جنگيده، نفسم به شماره افتاده. از بس روي طبل ها کوبيده ام، سرم درد مي کند و گوشهايم سنگين شده انگار. بس که روي سر و سينه ام زده ام ، خسته ام. اين قيمه ظهر عاشورا هم آنقدر چرب است که بعد از آن فقط خواب مي چسبد!

مي خوابم و وقتي بلند مي شوم؛ کاروان اسرا رفته است. چيزي نمانده جز جنازه هاي بي سر. آن حسين قهرمان و بزرگ که جانانه جنگيد، مظلوم شده است و نمي دانم چطور؟! من گوش مي سپارم به آواهاي حزيني که در آنها هيچ اثري از حماسه نيست تا مرا شايد تکاني دهد! آواهايي که مرا تخدير مي کند و نهايت هنرش اين است که من، زنجيري را که به دستم داده اند، محکم تر روي شانه هايم بکوبم!

وقتي به آن همه ظلمي که شده مي انديشم، خونم به جوش مي آيد. مي خواهم من هم مثل سيد و مولايم صداي عدالت خواهي و فرياد ِ وارونه جلوه دادن اسلام را بلند کنم اما … فرصت نمي کنم. يک قمه مي دهند دستم و من با کوبيدن آن بر فرق سرم و ريختن خون خودم! حرصم را خالي مي کنم. خودزني مي کنم تا عشقم را به مولايم نشان دهم!

ايستاده ام آنجا. بالاي سر جنازه ها. گريه مي کنم. از صميم قلب گريه مي کنم. حدود 1400 سال است که کارم همين است!

هر از چند گاهي، رهگذري روي شانه هايم مي زند که مي داني بر سر بازماندگان اين قوم چه آمد؟ صداي شيونت را کمي پايين بياور شايد صداي قافله سالار کاروان اسرا را بشنوي!

يادم مي آيد که آنها را فراموش کرده بودم! به خودم مي آيم و مي خواهم دنبال کاروان بروم اما … راه بيابان است و سخت…. صعب العبور است… تشنگي راه را چه کنم؟ … خارهايي که مي دانم به پاهايم خواهد رفت…

مي دانم. مي دانم. رقيه پدر را مي خواهد. سجاد بيمار است. زينب! …. چارقدش را کشيدند و ؟ … بقيه؟ خوب! زنها فقط شيون کردن بلدند. لابد آنها هم شيون کرده اند …. از من که ديگر کاري بر نمي آيد. بعد از اين همه سال! لعنت به مردم کوفه! لعنت به شمر و يزيد!

آنقدر خودم را با شمر و يزيد سال 61 هجري مشغول مي کنم و با آنها دشمن مي شوم که يادم مي رود به شمرهاي زمانه خودم بيانديشم. فکر مي کنم، شمرها فقط لباس قرمز مي پوشند!

به خودم نگاه مي کنم. لباس سياه بر تنم، قمه در دستم، پيشاني ام زخمي دست خودم و شانه هايم بس که زنجير زده ام کبود شده است! بيشتر از اين براي حسين کاري از دستم بر مي آيد؟ اگر سال 61 هجري بود، چه ها که نمي کردم، اما حالا…

حالا اما شيعگي کردن و محب اهل بيت بودن آسان است. باور کن که در خوب زمانه اي بدنيا آمده ايم!

آنروزها همه چيز شفاف و روشن بود. معلوم بود که چه کسي حسيني است و چه کسي يزيدي. هيچ وسطي هم در کار نبود. حد و مرزها کاملا مشخص بود و نمي شد اصلا آدم خودش را پشت کسي يا چيزي قايم کند. نمي شد حرف بزني و عمل نکني. نمي شد خودت را پشت حرفها قايم کني. همه چيز در ميدان عمل سنجيده مي شد. وارد ميدان عمل هم که شدي، خيلي اتفاقها مي افتد که اصلا خوشايند نيست. اعتبارت، موقعيت اجتماعيت، خانواده ات، پست سازماني ات، اموالت و امنيتت به خطر مي افتد و خدشه دار مي شود.

امروز اما؛ زندگي ساده شده. مومن و معتقد بودن هم. بهشت هم ساده بدست مي آيد اين روزها. باور کن!

تمام رسالت تو اين است که لباس سياه بپوشي اين روزها، در يک هيئت عزاداري شرکت کني، اشکي بريزي و باور کن که اشک ريختن اصلا سخت نيست. بايد سنگ باشي تا با آن تعريفهاي دل خراش اشکت در نيايد، بعد نذري بدهي يا نذري بخوري که مي گويند موجب برکت است. همين که يکي، دو ساعتي به اين مجالس اختصاص دهي، امام حسين هم به زندگي ات، کسب و کارت و خيلي چيزهاي ديگري که برايت مهم است، برکت مي هد.

نام علمدار کربلا، مي شود يک کلمه رمز در ميادين ورزشي که يک وزنه چند صد کيلويي را ببري بالاي سرت و بگذاري زمين. اصلا هم فکر نکني با بالا رفتن و پايين آمدن اين وزنه، آن هم با آن دستور غذايي کمرشکن که مي شود جماعتي را با آن سير کرد، مثلا چه اتفاقي مي افتد و اگر نشود چه مي شود؟ فقط عادت کرده اي که ذوق کني از ديدن اين صحنه و افتخار مي کني به اين نام همين!

تمام آرزوهايت را با يک تکه پارچه سبز، گره مي زني به يکي از ضريح هايي که متعلق به يکي ازبندگان خوب خداست. بي آنکه بيانديشي او چگونه زيسته بود؟! چون اين قسمت قضيه زياد مهم نيست. تو برآورده شدن حاجتت را مي خواهي و شفاعت او را. همين برايت کفايت مي کند چون ياد گرفته اي که آنها در قبال مقبره هايي که برايشان درست مي کني و پولي که داخل ضريحشان مي ريزي، رسالت باز کردن گره مشکلات تو را دارند! بي آنکه به متکدياني که اطراف حرم بيتوته کرده اند و نمادي از نگرش مسلمانان به نوعدوستي است!، حتي بيانديشي!

مي بيني همه چيز چقدر ساده شده؟!

پي نوشت:

مي شنوم که طي طرحي قرار است براي تعمير عتبات عالي از ايرانيان و عاشقان اهل بيت کمک هاي مالي جمع آوري شود.

مي شنوم که طبق معمول از اين طرح توسط مردم استقبال به عمل آمده است.

مي شنوم که خيلي ها زيور آلاتشان را دو دستي تقديم کرده اند. از سر اخلاص و محبت.

مي شنوم که …

مي شنوم که شمار قابل توجهي از هم وطنانم زير خط فقر زندگي مي کنند.

مي شنوم که بسياري از جوانان به خاطر مشکلات مالي توانايي تشکيل زندگي ندارند.

مي شنوم که فرصتهاي شغلي به نسبت جمعيت جوان حاضر بسيار کم است.

مي شنوم که دليل بسياري از بزهکاري ها، فسادها و تن فروشي ها به خاطر پول است.

مي شنوم که …

هذیانیات – 4

ژانویه 16, 2008 بیان دیدگاه

ايستاده ام کنار پنجره و به صداي طبل هايي که از دور مي آيند، گوش مي دهم. گوش مي دهم و ياد حرفهاي استاد مي افتم. سر کلاس تاريخ اسلام ، وقتي بحث عزاداري هاي عاشورا مي شود؛ گريزي مي زند به سبک عزاداري ما شيعه ها! هنوز هم از پس گذشت سالها، با يادآوري توصيف طنزآلود استاد از دسته هاي عزاداري، علامتي که بيشتر شبيه صليب است، سبک و سياق علامت کشان و قيمه پرچرب ظهر عاشورا؛ لبخندي روي لبانم نقش مي بندد.

صداي طبل ها نزديک و نزديکتر مي شود و طبق معمول مرا به ياد دختر بچه اي مي اندازد که عاشق صداي طبل بود و هميشه براي شنيدن اين صداي هول انگيز از فاصله نزديک تر به مادر التماس مي کرد. شنيدن صداي طبل ها از فاصله نزديک، ضربان قلبش را آنقدر بالا مي برد، که به زحمت نفس مي کشيد. چادر مادر را محکم مي چسبيد و هيجان زده به صدا گوش مي داد!

موبايلم زنگ مي زند. ديدن چهره مريم با آن لبخند بزرگي که هميشه توي صورتش است، مثل هميشه حس خوبي به من مي دهد. "چيکار مي کردي؟" " به صداي طبل ها گوش مي دادم." صداي خنده اش مي پيچد توي گوشم. ناخودآگاه من هم مي خندم. " از دست خوشمزگي هاي تو! براي فردا چي مي خوني؟" صداي طبل ها دور مي شود دوباره. دورتر و دورتر. و من انگار راحت تر نفس مي کشم! بچه شده ام دوباره؟ يا اصلا بزرگ نشده ام؟!

***

امسال هم طبق هرسال مراسم نذري برقرار است. هرچند، به قول خودش نذرش فقط براي يک سال بوده اما به خاطر تکرارش ديگر عادت شده و نمي تواند ترکش کند.

از وقتي يادم مي آيد، روز تاسوعا در خانه مراسم داشتيم. يک روزي اين مراسم برايم يک اتفاق مهم و خوشايند بود. کيف مي کردم از آن همه شلوغي و برو بيا. اما …

من مثل هر سال غر مي زنم. هرچند امسال برخلاف هميشه به خودش چيزي نمي گويم. حتي وقتي مسئوليت خريد ظرفهاي يکبار مصرف را به من مي سپارد، چنان چشم بلند بالايي حواله اش مي کنم که تا به حال از من نشنيده. حتي خودم هم از اين همه مودب بودن خجالت مي کشم! نکند متوجه شود که اين روزها چقدر دلم برايش مي سوزد.

يکسالي مي شود که حالش اصلا خوب نيست. به خصوص براي کل کل کردن با من! دلم لک زده براي اينکه يکبار ديگر بپرسد "چه خبر؟" و بعد کلي خبر سياسي با هم رد و بدل کنيم. گاهي براي هم ساز مخالف کوک کنيم، بعد بحثمان شود و صدايمان آنقدر بالا بگيرد که مادر به جاي اعتراض به او که با آن صداي دورگه اش نزديک است گوشهاي مرا کر کند؛ رو به من کند که "بس کن ديگه! سردرد گرفتم. مگه اينجا مجلسه؟" اين هم از آن جوک هاي با مزه خانه ماست که هرکس از نظر مادر بي جهت بحث راه بياندازد و حرف مفت بزند، از طرف مادر نشان افتخار نماينده مجلس بودن نصيبش مي شود!

اما مدتهاست که او ديگر اخبار گوش نمي کند. چيزي هم نمي پرسد. ساکت شده و من چقدر دلم براي شلوغ کاري هايش تنگ شده است. براي اينکه سر به سرم بگذارد و هروقت بي حوصله ام، آنقدر پاپيچم شود تا جيغ من دربيايد و او از ته دل بخندد…. دوباره بتواند بنشيند کنار سفره غذا تا وقتي من دستم را به طرف آب دراز مي کنم، زود پارچ آب را از زير دستم بکشد که "اول من." هيچوقت هم از اين شوخي تکراري دست نکشد! حتي اگر من حوصله نداشته باشم و شوخي هايش را تحويل نگيرم … براي اينکه دوباره با هم دوز بازي کنيم و او طبق معمول وسط بازي جِر بزند، من بازي را به هم بزنم و او شکايت جرزن بودن مرا به مادر بکند و من از ته دل بخندم که پدر با تمام ابهتي که دارد، گاهي چقدر شبيه بچه ها مي شود…

پدر ساکت شده و ما هم به احترام آرامشي که نياز دارد، ساکت شده ايم. و من آنقدر خو کرده ام به اين سکوت که دلم مي خواست لااقل امسال پدر مراسم را در حسينيه برگزار مي کرد. اما مگر کسي زورش به اين مرد مي رسد؟!

مادر مثل هر سال مهربانانه مي گويد "عيبي نداره مادر جون. عوضش ثواب داره." لجم مي گيرد از اينکه مادر واژه ثواب را اينقدر غليظ براي تدارکات مراسم بخور بخور به کار مي برد. ولي چيزي در اين باره نمي گويم. مي دانم اين روزها به خاطر حال پدر حوصله اي برايش نمانده. و مي دانم که امسال او هم مثل من با برگزاري اين مراسم در خانه موافق نيست. به خاطر پدر که حتي نمي تواند يک ساعت بنشيند و شلوغي و سر و صدا ناراحتش مي کند. اما آنقدر صبور است اين زن که خيلي کم پيش مي آيد خواسته هاي قلبي اش را بلند بلند تکرار کند!

***

سردردم شروع شده دوباره. ناپروکسني که خوردم تاثير نداشت. اين سردردهاي ميگرني هم که هميشه بي موقع شروع مي شوند. کتابم را مي بندم و دراز مي کشم.

صداي سخنران هيئت عزاداري کوچه بغلي، خيلي راحت از پشت پنجره هاي بسته خانه رد مي شود و بي اذن دخول مي آيد داخل!

بدون اينکه که بخواهم، مي شنوم. از ثواب گريه کردن براي سرهاي بريده ظهر عاشورا مي گويد….

چند شب پيش رضا مي گفت شيندن همين اراجيف، هر نيم ساعتش حدود صد تومان خرج مي گذارد روي دست هيات هاي عزاداري. مي خندد و پيروزمندانه مي گويد: ما هم گفتيم يک و نيم ميليون حيفه، از خير سخنران گذاشتيم امسال. يک مداح توپ دعوت کرديم؛ هرشب سينه زني و زيارت عاشورا.

منتظر است من بگويم "حالا از اين همه سينه زني و لعن و نفرين فرستادن چيزي هم دستگيرتون شده؟" ولي من نمي گويم. تصميم گرفته ام يک مدت لال موني بگيرم، ببينم مي شود؟ ( البته حالا که دارم اينها را اينجا مي نويسم لابد معني اش اين است که نشده ديگر!) توي صورتم دقيق مي شود و مي پرسد: چته تو؟……. خوبي؟ سرم را به نشانه تاييد تکان مي دهم. مشکوک نگاه مي کند و مي گويد: ساکتي؟!!! شانه هايم را بي قيدانه بالا مي اندازم و مي گويم: خوبم. قيافه ام آنقدر حق به جانب است که باور مي کند. مي انديشم : عجب دروغگوي ماهري شده ام!

با خودم فکر مي کنم چند بار در طول روز از اين دروغ ها مي گويم. دروغ هايي که در آنها نه مصلحتي است و نه حتي منفعتي. بيشتر براي اين است که حوصله توضيح دادن ندارم. يا گاهي براي خوشايند کسي به دروغ تاييدي مي کنم يا تکذيبي. به دروغ باور مي کنم. به دروغ تعجب مي کنم. به دروغ تعارف مي کنم. مي انديشم، شايد باور رضا هم يک دروغ بود. مثل تمام دروغ هايي که براي خوشايند ديگري است!

پي نوشت

1. به روم نيار! مي دونم يک مشت مزخرف نوشتم که ارزش خوندن نداشت. اون هم توي اين ايام که ميشد کلي حرف حساب زد. اما راستش چند روزي است که اصلا حوصله آدم حسابي بودن را ندارم. حوصله ام سر رفته از زندگي. از زندگي و پروسهء آدم شدنم که مدام متوقف مي شود!

2. اگه يک روز مدير يک جايي شدي. بعد يک شرايط بحراني پيش اومد و تو نمي دونستي که بايد چکار کني و چطور از پس امور بربياي. اصلا نگران نشو! راه حلش ساده است! اونجا را تعطيل کن! اين طوري هم تو مدير مي موني و هم دل زيردستات کلي خجسته ميشه و درود مي فرستند بر روانت که چقدر باشعوري که درکشون کردي. مي بيني چقدر ساده است. به اين ميگن مديريت بحران!

باورهاي آبكي

دسامبر 30, 2007 10 دیدگاه

زماني خيلي به آنها فکر مي کردم ولي هيچوقت هيچ پاسخ مناسبي برايشان پيدا نکردم يا شايد هم جرات نکردم تا پاسخ آخر را بدهم!

مثلا اگر از کودکي به من آموخته بودند که خدا به گونه اي ديگر است. يا اگر کتاب ديگري را به عنوان بهترين و کاملترين کتاب آسماني شناخته بودم. اگر پيامبرم، پيامبر ديگري بود و اگر…

اما اينکه از ابتدا در يک خانواده مسلمان و مذهبي به دنيا آمده ام، گاهي مرا غمگين مي کند باور مي کني؟ شايد اين ديوانگي باشد اما من هميشه پشيمانم از اينکه شيعه بودن را از پدر و مادر ارث برده ام !

عيد غدير تمام مي شود و تو باز هم درگير روزمرگي هايت مي شوي. دوباره بر حسب عادت، مي خواهي از زمين بلند شوي، مي گويي "يا علي"! مي خواهي وارد خانه اي شوي، مي گويي "يا علي"! مي خواهي خداحافظي کني، مي گويي "يا علي"! بچه ات مي خورد زمين و از او مي خواهي با يک "يا علي" بلند شود! و ….

مگر با احساس مي شود چيزي را ثابت کرد حتي به منطق و عقل خودت!!!!

دسته‌ها:دين و مذهب برچسب‌ها: ,

اسماعيل كشان

دسامبر 18, 2007 بیان دیدگاه

چند روز بيشتر نمانده تا اسماعيل کشان. جاي "چند" هم که نمي شود عدد دقيقي گذاشت! بعضي مي گويند فردا، بعضي مي گويند پس فردا و تقويم ها مي گويند جمعه.

سال قمري است ديگر. مختص مسلمانان. پس نمي توان انتظار زيادي داشت! ما مسلمان ها عادت نداريم دين را با مسائل روز و پيشرفتهاي علمي قاطي کنيم. هر کدامشان مقوله اي ديگر است خب! نمي شود که براي تعيين زمان آئيين هاي مذهبي از تکنولوژي روز استفاده کرد. مي شود؟!

از طرفي انجام برخي اعمال در اين مناسبت ها آنقدر مهم و گاها حتي سرنوشت ساز است که ديگر نمي شود به مسائل بي اهميتي مثل اتحاد، يکپارچگي و وحدت توجه کرد! بالاخره توي اين حراجي هاي سالانه، که ثواب! دو رکعت نماز، دولا پهنا و حتي 170 برابر هم حساب مي شود و مي شود که آدم يک شبه به بهشت نائل شود، ديگر اين مسائل حاشيه اي محلي از اعتنا ندارد!

مي گويند چون ماه قمري به ماه وابسته است، تعيين آن هم سخت و براي هر کشوري متفاوت است! نمي خواهم به هلال و ماه و جزر و مد! بپردازم. دانسته هايم را در اين باره درپست بحث برانگيزترين هلال گفته ام. همانجا گفته ام که اين بغرنج ترين مسئله امت مسلمان چقـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــدر لاينحل است!

داشتم مي گفتم زياد نمانده تا اسماعيل کشان. و من وقتي به اسماعيل هايي که اين روزها دور و برم را گرفته اند، نگاه مي کنم ؛ غصه ام مي گيرد. آنقدر قلندرشده اند که من جرات نمي کنم چپ نگاه کنم به هيچ کدام، چه رسد به اينکه ببرمشان قربانگاه!

18 ساله که بودم، اسماعيل هايم آنقدر کوچک و قابل چشم پوشي بود که من وقتي داشتم براي اولين بار کتاب مناسک حج دکتر را مي خواندم، از اينکه اينقدر استاد به اين مسئله پرداخته بود، تعجب مي کردم. حالا اما آنقدر گردن کلفت شده اند که من حتي نمي توانم آن ها را به زمين بزنم چه رسد به اينکه کارد را روي حلقومشان بگذارم!

"عيد قربان که پس از وقوف در عرفات (مرحله شناخت) و مشعر (محل آگاهي و شعور) و منا (سرزمين آرزوها، رسيدن به عشق) فرا مى رسد، عيد رهايى از تعلقات است. رهايى از هر آنچه غيرخدايى است. در اين روز، حج گزار، اسماعيل وجودش را، يعنى هر آنچه بدان دلبستگى دنيوى پيدا کرده قربانى مى کند تا سبکبال شود.

و اکنون در منايي، ابراهيمي، و اسماعيلت را به قربانگاه آورده اي اسماعيل تو کيست؟ چيست؟ مقامت؟ آبرويت؟ موقعيتت، شغلت؟ پولت؟ خانه ات؟ املاکت؟ … ؟

اين را تو خود مي داني، تو خود آن را، او را – هر چه هست و هر که هست – بايد به منا آوري و براي قرباني، انتخاب کني، من فقط مي توانم "نشانيها " يش را به تو بدهم:

آنچه تو را، در راه ايمان ضعيف مي کند، آنچه تو را در "رفتن"، به "ماندن" مي خواند، آنچه تو را، در راه "مسئوليت" به ترديد مي افکند، آنچه تو را به خود بسته است و نگه داشته است، آنچه دلبستگي اش نمي گذارد تا " پيام" را بشنوي، تا حقيقت را اعتراف کني، آنچه ترا به "فرار" مي خواند آنچه ترا به توجيه و تاويل هاي مصلحت جويانه مي کشاند، و عشق به او، کور و کرت مي کند ابراهيمي و "ضعف اسماعيلي" ات، ترا بازيچه ابليس مي سازد. در قله بلند شرفي و سراپا فخر و فضيلت، در زندگي ات تنها يک چيز هست که براي بدست آوردنش، از بلندي فرود مي آيي، براي از دست ندادنش، همه دستاوردهاي ابراهيم وارت را از دست مي دهي، او اسماعيل توست، اسماعيل تو ممکن است يک شخص باشد، يا يک شيء، يا يک حالت، يک وضع، و حتي، يک " نقطه ضعف"! "

حج زيباترين روح همبستگي

دکتر علي شريعتي

دسته‌ها:دين و مذهب برچسب‌ها: ,

بحث برانگيزترين هلال

اکتبر 11, 2007 ۱ دیدگاه

-: فردا عيده؟
-: تا چي پيش بياد.
-: امسال که ديگه سال اتحاد و انسجامه!
-: ملي اش يادت رفت!
-: بالاخره ما بايد با ساير مسلمانها متحد باشيم يا نه؟
-: افق کشورها با هم فرق مي کنه. اين که گناه ما نيست!
-: مگه فلسفه حرام بودن روزه در عيد فطر اين نيست که همه مسلمانها با هم و در يک روز جشن بگيرند. که نشاني باشه از اتحاد بين اونها؟ مثل نماز جماعت که وقتي همه با هم ارکان نماز را به جا مي آورند موجب نوعي همدلي و اتحاد در روحيه افراد حاضر مي شه.
-: من نمي دونم تو چي مي گي. فقط مي دونم که روزه گرفتن در عيد فطر حرامه.

هرسال ماه رمضان را با شک و ترديد (يوم الشک) شروع مي کنيم و با شک و ترديد به پايان مي رسانيم. با شک به مهماني مي رويم و با شک بساط خود را جمع مي کنيم و بر مي گرديم.
در قرن بيست و يکم زندگي مي کنيم ولي هنوز براي ديدن هلال ماه، مانند روزگاري عمل مي کنيم که نه رصد خانه اي بود، نه تلسکوپي، نه ماهواره اي و نه …
گروه هاي صدگانه استهلال به سراسر کشور گسيل مي کنيم و چند صد ميليون تومان از بيت المال را با سخاوت تمام هزينه مي کنيم تا با رويت هلال ماه با اطمينان ماه رمضان را شروع کينم و با اطمينان عيد بگيريم! تا احيانا دچار گناه روزه نگرفتن در ماه رمضان و روزه گرفتن در عيد فطر نشويم. حالا اينکه يک عده در کشور نان شب ندارند و عده اي به خاطر بدهي هاي فقط چند صد هزار توماني در زندان بسر مي برند، بحث ديگري است!
وقتي مسلمانان در قرون اوليه از طريق کتاب بطلميوس با علم جغرافيا آشنا شدند، به علت اينکه تعيين اوقات شرعي، مراسم ساليانه حج، جهت قبله و تشخيص درست شروع ماههاي قمري براي انجام فرايض مذهبي براي مسلمانان مهم است، اين علم در بين مسلمانان به سرعت پيشرفتهاي قابل ملاحظه اي نمود.
از آن پس تعيين جهت قبله و اوقات شرعي به سهولت و به طريق علمي انجام مي شود اما براي تعيين آغاز و پايان ماه رمضان (رويت هلال ماه) که براي انجام فريضه روزه براي مسلمانان مهم و قابل توجه است، هنوز هم روشهاي سنتي به کار گرفته مي شود!
ملاک اصلي فقها در اثبات حلول ماه، رويت حسي (ديدن با چشم) است. در صورت پذيرش اين اصل، نخستين سئوالي که مطرح مي شود اين است که آيا ديدن ماه در يک نقطه سبب مي شود که در تمام مناطق و کشورها عيد اعلام شود يا آن که ديدن ماه در هر منطقه براي همان محل قابل قبول است؟
بيشتر فقها با استناد به "اختلاف افق" بين مناطق جغرافيايي به متفاوت بودن اول ماه براي هريک از مناطق معتقدند. اما مسئله مبهمي که در اين مورد به ذهن خطور مي کند اين است که مسئله رويت ماه و اعلام عيد حکمي است که تمام افراد و مناطق يک کشور را در بر ميگيرد. مثلا مردم شمال ايران بايد تابع رويت ماه در جنوبي ترين نقاط کشور(مثل اهواز) باشند اما به رويت ماه در يکي از کشورهاي همسايه شمالي (مثلا تاجيکستان) که در فاصله کمتري از آنها قرار دارد، اهميتي ندهند. و اين سئوال را در ذهن ايجاد مي کند که رويت ماه چه ارتباطي به مرزهاي جغرافيايي و سياسي يک کشور دارد؟
اما تعدادي از فقها نيز، از جمله مرحوم آيت الله خويي که قائل به وحدت افق براي کل جهان است، از نظريه "وحدت افق" دفاع مي کنند و معتقدند که ديده شدن ماه در يکي از مناطق جغرافيايي، به معني اول ماه براي تمام مناطق خواهد بود.
از طرفي نظريه ديگري نيز وجود دارد که ضمن صحه گذاشتن بر "اختلاف افق" در مناطق مختلف جهان بيان مي کند که "اگر هلال ماه تا قبل از ظهر روز بعد (تقريبا 16 ساعت پس از غروب آفتاب) در هر يک از مناطق جغرافيايي ديده شود، آن روز براي همگان اول ماه خواهد بود." و با توجه به اينکه، اختلاف افق از شرقي ترين منطقه مسکوني عمده زمين مثل ژاپن و استراليا، تا غربي ترين ايالت هاي آمريکا و کانادا و آمريکاي جنوبي، حداکثر همان محدوده 16 ساعت (يا يکي دو ساعت بيشتر) است و احتمال اختلاف به کمتر از يکي دو درصد مي رسد، مي تواند مبناي محکمي براي اثبات اول ماههاي قمري و رفع اختلافات باشد.
از سوي ديگر وقتي به مجموعه متون اوليه و معتبر اسلامي مراجعه مي کنيم، با راهکارهاي ديگري براي اثبات حلول ماه مواجه مي شويم که منحصر بودن اثبات حلول ماه با رويت حسي را منتفي مي کند. که مي توان از آنها به عنوان "رويت علمي" تعبير کرد. برخي از اين روايات عبارتند از:
1. طبق روايات، روز شصتم از آغاز ماه رجب، روز اول ماه رمضان معرفي شده است.(وسائل الشيعه 10/285 شماره 5، 7)2. 5 روز بعد از آغلز ماه رمضان سال گذشته ( از نظر ايام هفته) در هرسال و 6 روز در سالهاي کبيسه، مي تواند ملاک تعيين اول ماه رمضان سال جاري قرار گيرد. ( اصول کافي 4/80 و 81 احاديث 1 تا 4)
3. در برخي روايات نيز، غروب هلال، قبل از ناپديد شدن شفق را نشانه اول ماه و غروب پس از ناپديد شدن شفق را نشانه شب دوم ماه، دانسته اند. ( من لايحضره الفقيه 2/124 ش 1916 و 1917 و 1921)
وقتي به رواياتي از اين دست مي انديشم به خودم اين اجازه را مي دهم که بگويم پس مي توان در تعيين ابتداي ماه از علم نيز کمک گرفت. امروزه به مدد پيشرفتهاي نظري، تجربي و علمي مي توان ويژگي هاي ماه را در حالتهاي گوناگون بدست آورد. ويژگي هايي مثل : ارتفاع ماه، هنگام غروب آفتاب در شب اول ماه قمري، لحظه مقارنه بين خورشيد و ماه، مدت مکث ماه در افق بعد از غروب آفتاب در شب اول و ….
همه اعداد و ارقام مربوط به اين محاسبات، حقيقي، قابل پيش بيني، علمي و يقيين آور است؛ همان طور که پيش بيني کسوف و خسوف، هيچ گاه به خطا نمي رود. و بسيار دقيق تر از راهکارهاي مطرح شده در روايات است که طبعا به خاطر شرايط آن روز، و نبود چنين پيشرفتها و امکاناتي پيشنهاد شده اند.
البته غير از جمع و تفريق هاي نجومي، امروزه ابزارهاي دقيق تري براي رصد اجرام آسماني ساخته شده است که از طريق آنها مي توان حکم رويت حسي هلال ماه را نيز اجرا کرد. تلسکوپ هاي قوي، ماهواره ها و جت ها که هرکدام با شيوه خاصي توانايي انسان را براي درک حسي وقايع فضايي بالاتر مي برد.
من نه تخصص علم نجوم دارم و نه فقه و شرع. من يک مسلمان عامي ام و تا آنجا که عقل مرا ياري مي کند، مي دانم که عيد فطر، بزرگترين عيد مسلمين، بايد نشاني از اتحاد و انسجام ملت بزرگ اسلام باشد. تا در يک روز با هم جشن غرورآميز پيروزي در مبارزه با هواي نفس را برگزار کنيم و اين با هم بودن در ميان ما همدلي و همراهي و يکي بودن را پررنگ تر کند. ولي مي بينيم متاسفانه معمولا عکس اين مسئله اتفاق مي افتد.
از آنجا که تعيين هلال ماه، يک مسئله فقهي و شرعي نيست و کاملا نجومي و علمي است. به نظر مي رسد که تعيين آن نيز بايد به کارشناسان اين فن سپرده شود. چه بر اين باوريم که نه تنها در مسائل فقهي و شرعي که در تمام علوم بايد غيرمتخصص از متخصص تقليد کند. که پدرانمان گفته اند "کار را بايد به کاردان سپرد." و يا اينکه اگر من اشتباه مي کنم و تعيين هلال ماه فقط در حيطه تخصص منجمان نيست، کاش هياتي از کارشناسان فقهي و نجومي از کليه کشورهاي اسلامي بر روي يک تقويم واحد اسلامي توافق کنند. به نظر نمي رسد اين کارچندان مشکلي باشد چرا که تقويم و تعيين رخدادها امري قرار دادي است و مي توان بر سر آن به توافق رسيد.
بايد زودتر و زودتر راهي انديشيد که علاوه بر علمي و شرعي بودن، منجر به اتحاد کلمه مسلمانان شده و از اين پراکندگي غيرمنطقي و غيرعلمي مانع شود. به اميد آن روز.
پي نوشت:
اين دست نوشته برداشت و اقتباسي است از مطالعه مقالات زير:
1. احمد قابل، بررسي اجمالي رويت ماه:رويت ماه، حسي يا علمي. روزنامه شرق ، 21 مهر 1383
2. حجت الاسلام سيد جواد ورعي، علت اختلاف نظر دراعلام عيد فطر چه بود؟ سايت بازتاب، نوامبر 2003
3. رسول جعفريان، آيا دستگاه روحانيت قادر به حل مشکل عيد فطر هست؟ سايت بازتاب، نوامبر 2003
4. فتواي تازه مراجع تقليد درباره رويت هلال و ثبوت عيد فطر. سايت بازتاب، نوامبر 2004
5. احمد شيرزاد، مرثيه هرساله رويت ماه
6. احمد رضا احمدپور، آيا دوران مباني فقهي ناکارآمد بسر نيامده؟ وبلاگ پژواک خاموش
7. حامد عبدالهي ، رويت ماه، يک مشکل هيمشگي

دسته‌ها:دين و مذهب برچسب‌ها: ,

ليله القدر من

اکتبر 3, 2007 بیان دیدگاه

شب قدر است و يک بهانه ديگر براي حرف زدن با خدا!

با خود مي انديشم، چند بار در طول سال از اين بهانه ها هست براي اينکه حرف زدن با تو را فراموش نکنيم؟

ساعاتي از نيمه شب گذشته. حالا منم و تويي و تنهايي و تاريکي و سکوت. و همه چيز مهياي حرفهاي ناگفته ام . اما انگار نمي دانم چه بگويم! ديشب فکر مي کردم چقدر حرف دارم براي گفتن و حالا…

گاهي فکر مي کنم چقدر دورم از تو! هرچند که تو نزديکي.

تمام بازيچه ها و مشغله هاي دنيايي ام ( به خصوص اين روزها که سخت خود را گرفتار دنيا و زندگي کرده ام) مرا از تو دور مي کند و شب آنقدر خسته ام از دوندگي هاي بيهوده، که حتي توان فکر کردن به خودم را ندارم.

آخر فقط وقتي به خود مي انديشم، به آن خودي که بايد باشم، ياد تو مي افتم.

درمانده از اين همه بيچارگي، که نمي دانم با کسي که از رگ گردن به من نزديکتر است چه بگويم، اشک پشت چشمانم مي جوشد و چشمان هنوز خواب آلودم را مي سوزاند. تنها وقتي اشکهايم روي گونه هايم مي غلتد، يادم مي آيد که بايد چه بگويم!…

چند سالي است که با خود عهد بسته ام در چنين شبي، به تمام داشته هايم فکر کنم. لااقل يک شب در 365 شب سال!

هيچوقت نتوانسته ام تمام آنها را کامل بشمارم. و هر سال انگار ناتوان تر از سال پيشم در انجام اين مهم!

….

…. خدا را شکر من هستم هنوز.

خدا را شکر من خليفه خدا بر روي زمين هستم و نه موجودي بي اراده و غريزي.

خدا را شکر عقلي دارم براي انديشيدن، چشمي براي ديدن، گوشي براي شنيدن، دستي براي دادن و گرفتن و پايي براي رفتن.

خدا را شکر که مذهبم ميراثي نيست کهنه و گرد و خاک گرفته.

خدا را شکر که انديشيدن و آموختن را در کنار هم آموخته ام.

خدا را شکر به خاطر تمام کساني که دوستم دارند.

خدا را شکر به خاطر تمام کساني که دوستشان دارم.

خدا را شکر به خاطر تمام چيزهايي که دارم.

خدا را شکر به خاطر تمام چيزهايي که ندارم.

خدا را شکر به خاطر تمام چيزهايي که مي دانم.

خدا را شکر به خاطر تمام چيزهايي که نمي دانم.

خدا را شکر به خاطر تمام کساني که مي شناسم.

خدا را شکر به خاطر تمام کساني که نمي شناسم.

خدا را شکر به خاطر ….

***

سحر، فرق عدالت را خواهيم شکافت و بعد قرن ها به دنبال عدالت، حيران و سرگردان خواهيم دويد!

به نام عدالت، ظلم خواهيم کرد. به نام عدالت، يکديگر را فريب خواهيم داد. به نام عدالت، يکديگر را خواهيم کشت. به نام عدالت، حقوق يکديگر را پايمال خواهيم کرد. به نام عدالت…

چقدر اين واژه غريب گشته است! آنقدر که ما گاهي ديگر نمي توانيم عدالت را از ظلم تميز دهيم!

مي بيني بر سر خود چه آورده ايم؟ مي بيني؟!

***

هيچ وقت نتوانسته ام براي خنک شدن دلم در اين مصيبت بزرگ، از صميم قلب بر ابن ملجم مرادي لعنت بفرستم و کوفيان را شماتت کنم!

هميشه فکر مي کنم اگر من آن روزها بودم، در کدام حزب قرار مي گرفتم؟

ناکثين؟ مارقين؟ يا قاسطين؟

مطمئن نيستم که مي توانستم تا آخر در کنار علي و نه در مقابل او طاقت بياورم!

ازدواج و تبصره اي به نام موقت

سپتامبر 3, 2007 4 دیدگاه

هميشه فکر مي کردم ازدواج کردن، هرچند براي رفع نياز جنسي، اما در نهايت به قصد يک هدف متعالي تر، يعني تشکيل بنيان خانواده، انجام مي شود. هميشه مي گفتم کسي که به خود جرات ازدواج کردن را مي دهد، آدم شجاع و درخور ستايشي است. شجاعت تشکيل خانواده، شجاعت پدر شدن يا مادر شدن، شجاعت برعهده گرفتن تربيت يک نسل، شجاعت گذشتن از بسياري ازآزادي ها، شجاعت برعهده گرفتن مسئوليت هاي بيشمار، شجاعت بزرگ بودن، شجاعت کنار آمدن با انساني با يک تربيت و فرهنگ ديگر براي با هم شدن، با هم ماندن و عشــــــق.

اما اين روزها مي تواني ازدواج کني ، بدون اينکه جرات مقابله با هيچ يک از اينهايي را که گفتم، داشته باشي. لازم نيست شجاع باشي، لازم نيست صبور باشي، حتي لازم نيست آنقدر باهوش باشي تا بتواني طرف مقابلت را لااقل يک ارزيابي کلي کني. اصلا لازم نيست کسي که با او ازدواج مي کني، مثل تو باشد. هم فکرت، هم شأ نت، هم نسلت. حتي قيافه و هيکل و تيپش هم زياد مهم نيست. همه چيز موقتي است. زياد سخت نگير.

مي تواني هيچ يک از اينها نباشي، اما ازدواج کني. نياز جنسي ات ارضاء شود و تازه ثواب هم کرده باشي. مي بيني اين روزها ثواب کردن چقدر ساده و لذت بخش شده است؟

زماني نه چندان دور، مُتعه کردن اينقدر ها هم ساده نبود. پيداکردن سوژه مورد نظر، وقت گير و حتي مي خواهم بگويم سخت تر بود. بايد مي رفتي اطراف اماکن زيارتي يا قبرستانها يا به کسي مراجعه مي کردي و در طي اين جستجوها، بالاخره يک نفر مي فهميد که تو اينکاره اي.

اين روزها اما، به مدد پيشرفت و تکنولوژي، کافي است در يکي از موتورهاي جستجو تايپ کني "موقت". بعد آسوده خاطر و فارغ بال مي تواني در يکي از مغازه هاي اين دلالهاي متعه ثبت نام کني و آنوقت سيل ثواب است که به سويت سرازير مي شود و پاک عاقبت به خير مي شوي.

تو فکر مي کني حالا که ازدواج اينقدر ساده و راحت و ارزان شده است، ديگر کسي پيدا مي شود که مخارج سنگين و مسئوليت هاي بيشمار و تعهدات اساسي و گاهاً سخت را در ازدواج دائم برتابد؟!

وقتي به سهل الوصول بودن ارضاي شرعي و قانوني نياز جنسي مي انديشم؛ آيات و احاديث زيادي که درباره خويشتنداري، پاکدامني و رعايت شرم وحيا خوانده و شنيده ام، به خاطرم مي آيد. با خود فکر مي کنم ؛ وقتي اينقدر راحت مي توان ارضاء شد، چه بي خاصيت مي شود خودداري کردن و آن جهاد اکبر و مبارزه با نفس که بسيار سفارش شده است.

فقط کافي است هوس کني ؛ آنوقت شرايط انجام اين ثواب آميخته با لذت آنقدر ساده بدست مي آيد اين روزها.

بسياري بر اين باورند و به حق، که ازدواج موقت کرامت انساني زن را زير سئوال مي برد و آن را ابزاري مي کند براي هوسراني بيشتر مردان متمکن. اما من به کرامت انسان مي انديشم بدون توجه به جنسيتش. به خليفه خدا بر روي زمين، به بهترين خلقت خدا که اين روزها مي گويند نمي تواند مهار غريزه جنسي اش را بدست گيرد و از راهي ساده و ارزان و البته شرعي برايش شرايط را فراهم مي کنند.

وقتي پائين تنه آدم ها اينقدر مهم و قابل توجه مي شود؛ وقتي ارضاي غريزه جنسي اينقدر افسار گسيخته مي شود؛ ديگر از ما چه مي ماند؟ از جامعه انساني؟ از اخلاق؟ از تعهد؟ از وفاداري؟ و از فرزنداني که حاصل چنين روابطي هستند چه انتظاري مي توان داشت؟

***

متن زير نتيجه مطالعات من در رابطه با ازدواج موقت مي باشد. مي دانم خواندن مطالب بلند ازمانيتور چندان خوشايند نيست به خصوص اگر مطلب خيلي خشک و رسمي مطرح شده باشد. تمام سعي ام را براي خلاصه کردن اين نوشته کرده ام، هرچند مي دانم زياد موفق نشده ام. حال از تو مي خواهم اگر حوصله خواندن بقيه اين پست را نداري؛ در کامنتي که مي گذاري هرچه مي خواهي بنويس، ولي از ازدواج موقت چيزي نگو.

***

طبق روايات نقل شده از ائمه اهل بيت و همچنين پاره اي از اصحاب همچون ابي بن کعب و ابن عباس و سعيد بن جبير در تفسير آيه "… فَمَا استَمتَعتم بِه مِنهُنَّ فَاتُوهُنَّ اُجُورَهُنَّ فَريضَة" قرآن کريم براصل حليت و مشروع بودن ازدواج موقت مهر تاييد زده است. اما فقهاي اهل سنت با اينکه بر رواج داشتن صيغه در زمان پيامبر اکرم (ص)، ابوبکر و اوايل خلافت عمرمعتقدند؛ آيات و احاديثي بر رد و فسخ اين سنت بيان مي کنند که به اندازه دلايل گروه اول قابل توجه و ملاحظه مي باشد.

به نظر مي رسد طرح بحث اختلاف شيعه و سني در رابطه با اين مساله نه خاصيتي براي ما خواهد داشت ونه راه به جايي خواهد برد. چه اگر مي توان احاديثي را که در رد ازدواج موقت مطرح مي شود ، جعلي دانست ؛ اين شک و ترديد مي تواند در مورد احاديثي که درباره ترويج اين سنت از زبان ائمه بيان مي شود نيز مطرح شود. اگر دلايل بسيار و منطقي ذکر شده که از واژه " فَمَا استَمتَعتم" در آيه 24 سوره نساء، ازدواج موقت برداشت مي شود(1)، کساني هم هستند که با دليل و منطق ثابت مي کنند که اين برداشت کاملا غلط است(2).

از طرفي با توجه به اينکه طبق تاييد شيعه و سني ، ازدواج موقت در زمان رسول اکرم(ص) رواج داشته است؛ بعيد به نظر نمي رسد اگر بخشي از يکي از آيات قرآن کريم در باب اين مسئله نازل شده باشد.

تک تک احکام شرعي غيرعبادي، که تعداد آنها طبق مطالعات انجام شده 2 درصد کل آيات قرآن کريم مي باشد، در عصر نزول سه ويژگي داشته اند: 1. مطابق عرف آنروز عقلاني محسوب مي شدند. 2. مطابق عرف آنروز عادلانه تلقي مي شدند. 3. در مقايسه با احکام ديگر اديان و مکاتب راه حل برتر به حساب مي آمدند. همگي اين احکام با رعايت سه ويژگي يادشده در زمان نزول ، احکامي مترقي و در پي افکندن نظمي ديني موفق بودند و عقل جمعي آدميان درآن دوران راه حل بهتري در چنته نداشت و هيچ يک از اين احکام در آن دوره ظالمانه، خشن، موهن و غيرعقلاني ارزيابي نمي شدند. (3)

طبيعي است که هر حکم شرعي تا زماني که ويژگي هاي فوق الذکر را دارد، معتبر و قابل اجرا مي باشد. و وقتي حکمي مخالف سيره عقلاي دوران و منافي عدالت در اين عصر باشد؛ دليل موقت بودن، غيردائمي بودن و به عبارتي منسوخ شدن چنين احکامي است.(3)

شايد برخي بگويند چرا خداوند مسائلي را که کاربردي در زندگي امروز ندارد، و يا به عبارتي غيرعادلانه به نظر مي رسد، در قرآن مطرح کرده است؟

دوستي مي گفت قرآن کتاب قانون نيست. قرآن کتاب زندگي است. و نبايد از نظر دور نگه داريم که اين کتاب زندگي در دوره اي و در ميان مردمي نازل شده است که دختران خود را زنده به گور مي کردند و زن برايشان حکم مايملک و يکي از ابزار و وسايل زندگيشان بود. و حتي پذيرش همين مقدار حق وحقوق براي زن به عنوان يک انسان، در نگاه آنان غيرقابل قبول و عجيب به نظر مي رسيد.

اگر خداوند در بخشي از احکام شرعي، زمان و مکان دوران پيامبر (ص) و عرف عصر نزول را در نظر نمي گرفت و مردم را به حال خود رها مي کرد؛ آن هم با توجه به نياز شديد مردم آن زمان به اين گونه احکام و ناکافي بودن تجربه عقل جمعي بشري در اين زمينه، از حکمت بالغه خداوند دور بود.(3)

از طرفي مي دانيم که يکي از دلايل ختم نبوت و توقف وحي، بلوغ عقل بشر است . خداوند متعال در قرآن کريم در بيش از 300 آيه مردم را به تفکر، تذکر و تعقل دعوت نموده است.

پس با توجه به مطالب فوق الذکر و يادآوري اين نکته که عقل يکي از منابع چهارگانه استنباط احکام شرعي در کنار کتاب، سنت و اجماع مي باشد که هرچه عقل به آن حکم کند شرع نيز به آن حکم مي کند(ما حکم به العقل حکم به الشرع) ؛ آيا منطقي به نظر نمي رسد که در بحث در باب ازدواج موقت به جاي استناد به روايات و آيات وارده، وضعيت و شرايط کنوني جامعه را مورد بررسي قرارگيرد؟ و آيا بهتر نيست در مورد احکام غيرعبادي که طبعا با تغيير شرايط زماني نياز به تجديد نظر دارند ، به جاي رد و يا تاييد آياتي که در زمينه احکامي از اين دست صادر شده است؛ عقل و درايت خود را بکار گيريم؟ و چه خوب گفته شهيد مطهري که " ما بايد عدالت را معيارشناخت دين قرار دهيم، يعني از راه عدالت بفهميم که چه چيزي دين هست وچه چيزي دين نيست، نه اينکه دين را معيار عدالت قرار دهيم."

***

هيچ کس نمي تواند مشکلات نسل امروز را درباره ازدواج انکار کند. امروزه مشکلات اقتصادي و بالارفتن سطح توقع خانواده ها، ازدواج را براي جوانان امري سخت و گاها دست نيافتني ساخته است. اما سئوال اين است که اجراي رسمي ازدواج موقت يا همان مُتعه که عمدتا با انگيزه تمتع جنسي انجام مي شود، در حال حاضر چه تبعاتي خواهد داشت؟ و در نهايت سود آن براي جامعه و جوانان بيشتراست يا ضررآن؟

حسن يوسفي اشکوري زيان ناشي از متعه را بيش از سود آن ارزيابي مي کند. وي معتقد است که طبق فرهنگ عمومي جامعه، مردان حاضر نيستند که همسر دائمي خود را از ميان زناني که طي صيغه بکارت خود را از دست داده اند، انتخاب کنند. وي پيش بيني مي کند که با رواج صيغه ، طي چند دهه، جامعه با هزاران زن جوان بيوه بين 15 تا 35 سال مواجه مي شود که از داشتن همسر مطلوب، خانواده و احتمالا فرزند محروم هستند. در اين صورت انبوهي از زنان وجود خواهند داشت که از درآمد و معيشت شرافتمندانه، حمايت ومنزلت اجتماعي بي بهره اند و براي بقا و معيشت راهي جز صيغه شدن براي کسب درآمد ندارند. بايد پذيرفت که اين پديده ، ولو زير پوشش شرع و قانون، ماهيتي جز تن فروشي ندارد.(4)

زهره ارزني حقوق دان و فعال مسائل زنان معتقد است که اين مسئله براي زنان سه مشکل عمده دارد:

در ازدواج موقت زن ازمرد ارث نمي برد؛ مرد ملزم به دادن نفقه نيست؛ و هروقت که بخواهد مي تواند "بذل مدت" کند و زن هيچ کاري نمي تواند انجام دهد. به نظر او چون ازدواج موقت در ايران فقط در اسناد عادي ثبت مي شود که انکار و معدوم کردن آن خيلي راحت است؛ از نظر حقوقي قابل توجه نيست.(4)

نعمت احمدي حقوقدان و وکيل دادگستري براين باور است که نتيجه ترويج ازدواج موقت جز بي بند وباري براي مردان متمکن نيست. از آنجا که بر اساس آمارها اعتياد نخستين دليل و خيانت که ناشي از ازدواج موقت مردان است، دومين دليل طلاق درايران مي باشد؛ وي معتقد است اين طرح نه تنها تاثيري در ازدواج جوانان ندارد بلکه به ابزاري قانوني براي سودجويي مردان هوسران تبديل مي شود و منجر به تزلزل نهاد خانواده مي گردد.(4) همچنين شوراي فرهنگي اجتماعي زنان نيز، ازدواج موقت را عامل برهم زدن کيان خانواده توصيف کرده است(5)

تعدادي ديگر از کارشناسان از جمله: محمدعلي مقنيان، مخبر کميسيون اجتماعي مجلس هفتم؛ فاطمه راکعي، نماينده سابق مجلس؛عابد فتاحي، نماينده مجلس هفتم؛ فخرالسادات محتشمي پور، مديرکل سابق دفتر امور زنان وزارت کشور؛ سيد حسين موسوي، دبير کل مجمع محققين و مدرسين حوزه علميه قم؛ منيره نوبخت، رئيس شوراي فرهنگي اجتماعي زنان و بسياري ديگر نظر مساعدي نسبت به عواقب ناشي از اجراي طرح ازدواج موقت در جامعه ندارند.

همچنين يکي ديگر ازمشکلات اجراي اين طرح، کودکان ناشي از اين ازدواج هاست.هرچند هدف ازدواج موقت همانطور که از نام صحيح آن، يعني مُتعه، پيداست؛ طبق نظر بعضي از فقها بخصوص شهيد ثاني تنها به منظور تمتع و کامجويي انجام مي شود و نه ايجاد نسل، اما فرزندان ناشي از متعه درست مانند فرزندان ازدواج دائم از حقوق قانوني برخوردارند.

اما مشکل در طفره رفتن پدران اين فرزندان است. چون اثبات اينکه پدر اين فرزند کيست، مشکل مي نمايد. اگرچه قانونا کليه حقوق فرزندان ازدواج موقت برعهده پدر مي باشد اما اين قانون ضمانت اجرايي لازم را ندارد.(6)

به نظر مي رسد راه حل ازدواج جوانان نه ازدواج موقت بلکه فراهم کردن شرايط اقتصادي و فرهنگي مناسب است. خانواده اي که به دنبال فراهم کردن شرايط ويژه براي دخترش است، مشکلش با ازدواج موقت حل نمي شود. بايد علاوه بر رفع مشکلات مسکن و بيکاري، ديدگاه کمال طلبي خانواده ها را نيز تصحيح کرد.

منابع

1. براي نمونه مراجعه کنيد به تفسيرالميزان، ج.4. ص. 431 به بعد.

2. براي نمونه مراجعه کنيد به http://www.koranshenasi.com/porsesh/porsesh1-100/porsesh68.htm

3. محسن کديور. حقوق بشر و روشنفکري ديني:بخش دوم . آفتاب. سال اول،شماره 4، مهر و آبان 1384

4.حسن يوسفي اشکوري. اجراي ازدواج موقت قابل دفاع نيست. روزنامه هم ميهن. 30 خرداد 1386

5. وزير کشور دولت احمدي نژاد: ازدواج موقت با جسارت ترويج شود . روزنامه شرق، 12 خرداد 1386

6. مهين گرجي. خشم مشترک:جنجال کهنه ازدواج موقت . نشريه نيمروز.سال 18 شماره 937، 8 تير 1386

7. طيبه براتي . کودکان ازدواج موقت "سرگردان و بي هويت" روزنامه اعتماد . 3 شهريور 1386

دنبال‌کردن

هر نوشتهٔ تازه‌ای را در نامه‌دان خود دریافت نمایید.