به بهانه روز كارگر
همانطور چمباتمه، تکيه داده به ديوار. ساعت 5/5 صبح است اما نور آفتاب از آن طرف ميدان مستقيم مي زند توي چشمش. حوصله ندارد تکيه گاهش را عوض کند. نگاهش به رفت و آمد ماشين هاست.
سعيد کنار خيابان ايستاده و هر از گاهي به آن سوي ميدان سرک مي کشد. کاغذهايي در قطع هاي کوچک که روي هر کدام فقط اسم و فاميل يک نفر نوشته شده، روي تيرهاي چراغ برق دو طرف خيابان به زحمت يادآوري مي کنند که مجلسي ها قرار است عوض شوند.
يونس ديشب مي گفت بايد توي انتخابات شرکت کنيم. مي گفت بايد از حقمان تا جايي که مي شود براي عوض کردن شرايط استفاده کنيم. حرفهاي خوبي مي زد اما سعيد مي گويد او کله اش بوي قرمه سبزي مي دهد. مي گويد به حال ما فرقي نمي کند چه کسي برود مجلس و حقوق چند ميليون توماني نصيبش شود. مي گويد ما کارگر جماعت وضعمان همين است که هست. حالا مگر مرض داريم که به آقازاده شدن بعضي ها کمک کنيم!سعيد مي گويد کسي که حقوق چند ميليوني بگيرد ديگر نمي تواند و اصلا يادش نمي افتد که به کارگري که با ماهي 200 تومان زندگي مي کند فکر کند. اصلا نمي تواند اين زندگي را تصور کند.
او را، به يونس که اصرار دارد با راي دادن به اصلاح طلب ها مي توان به بهتر شدن اوضاع حتي شرايط اقتصادي ، اميدوار بود؛ نشان داده و گفته بود، اين کارگر از کار بيکار شده، يادگار دوره خاتمي ِ شماست. مي بيني که احمدي نژاد باشه يا خاتمي، کارخانه ها بسته مي شه بدون اينکه کسي دغدغه بيکار شدن کارگرهاش را داشته باشه. فقط موقع راي دادنه که ما آدم حساب مي شيم.
اما يونس اصلا حواسش به اين چيزها نيست. مي گويد کوته بيني است که اينقدر روي مسائل اقتصادي زوم شويم. خيلي مسائل مهمتري هم وجود دارد.
هميشه با هم کل کل مي کنند اما ديشب نزديک بود دعوايشان شود. سعيد مي گويد يونس هنوز غم نان توي گلويش گير نکرده تا سخنراني کردن يادش برود.
«عمله بي شعور.» سرش را که بلند مي کند، نيش سهند تا آخر باز شده. انگار اين پسر خوشش مي آيد که دخترهاي بزک دوزک کرده، براق شوند توي چشمهايش و فحش بارانش کنند! بعضي از واژه ها چقدر بار تحقيرشان زياد است. هيچوقت به اين واژه عادت نخواهد کرد. مي خواهد چيزي به سهند بگويد که سعيد صدايش مي کند. هر دو مي پرند پشت وانت و در سکوت مي نشينند کنار بقيه کارگرها.
کار ساختماني کار سختي است. به خصوص براي او که هيچ مهارتي هم در اين زمينه ندارد. کار سعيد خوب است. از 15، 16 سالگي توي اين کار است. يک جورهايي اوستا شده براي خودش. اما وقتي تخصصي نداشته باشي توي اين کار؛ فقط بايد بار بکشي از اين طرف به آن طرف. بار کاميونهاي مصالح را خالي کني، کيسه سيمان و گچ را بگيري روي کولت و ببري بالا، با فرغون آجر ببري براي بنا و … اوايل سخت بود اما کم کم ياد گرفت زير بار کيسه سيمان چطور طاقت بياورد.
با صداي سعيد به خود مي آيد: تو لکي؟ … دعواتون شده دوباره؟ پوزخندي مي زند: پول که برسه ، دعوا چرا؟
اگر سعيد نبود، نمي داند چه مي شد. لابد او هم تا حالا مجبور شده بود مثل محسن خودش را حلق آويز کند. 2 سال و نيم پيش که کارخانه تعطيل شد؛ باورش نمي شد که از کار بيکار شدن، به اين سادگي اتفاق بيافتد. کارخانه نساجي کار مي کرد. توي کارخانه هاي نساجي، دستگاه ها هيچوقت خاموش نمي شوند. صداي دستگاه ها آنقدر بلند است که به زحمت مي شود صداي فريادهاي بغل دستي ات را بشنوي. کارگري که از صبح پاي دستگاه مي ايستد، وقتي از کارخانه بيرون مي آيد، هنوز هم صداي کوبيدن دستگاه توي گوشش است. با اينکه دو سال بود از کارخانه بيرون آمده بود هنوز هم صداي سوت ممتدي را توي گوشش مي شنيد.
اما حقوقش خوب بود. چرخ زندگي مي چرخيد. بعد از سربازي بلافاصله رفته بود سر کار. سه سال بعد هم با سيمين ازدواج کرده بود. زندگيشان بخور و نمير بود اما راضي بودند. سيمين دختر ولخرجي نبود و به همان دو اتاق کرايه اي و چندرغازي که بعد از دادن کرايه و قسط هاي وام ازدواجشان، ته جيبشان مي ماند، قانع بود و زندگي را مي چرخاند تا اينکه کارخانه تعطيل شد.
تعطيل شدن کارخانه ها معمولا يکدفعه اتفاق نمي افتد. اول مي گويند پول نداريم حقوق بدهيم. بعد از يک مدت ديگر نمي گذارند کارگرها لباس بپوشند و بروند سر دستگاه. يک مدت هر روز کارگرها توي محوطه جمع مي شوند و اعتراض مي کنند و آنقدر اين وضع ادامه پيدا مي کند تا همه کم کم خسته مي شوند و مي فهمند بايد بروند دنبال کار ديگري.
يادش مي آيد حتي آنموقع براي مجلس هم نامه نوشتند و شرايطي را که پيش آمده بود به گوش مجلسي ها رساندند اما کسي کاري نکرد.
تازه بچه دار شده بودند. اوايل با قرض کردن روزها را مي گذراندند تا شايد همه چيز درست شود اما نشد. پول که نداشته باشي، خيلي چيزهاي ديگر هم نداري. کدام شکم سيري گفته که علم بهتر از ثروت است! همين يونس که اين همه کتاب مي خواند و شعار مي دهد با فوق ليسانس شيمي هنوز کار ثابتي ندارد…
براي اولين بار با سيمين دعوايش شد. سر پول. مي گفت بايد بروي دنبال کار ديگري. اما او آنوقت ها باورش نمي شد که بعد از 6 سال کار کردن، اينقدر راحت از کارخانه اخراج شود. دعوايشان بالا گرفته بود و کتک کاري کرده بودند. باورش نمي شد بعد از آن همه ليلي و مجنون بازي، مثل اين مردهاي قلچماق دست روي سيمين بلند کند. اما او را زده بود.
اگر سعيد نبود که او را ببرد سر ساختمان، نمي داند چه مي شد؟
صورت نيم سوخته سعيد را نگاه مي کند. هم سن و سالند. 28 ساله. اما هروقت مي خواهد به سعيد بگويد که به زندگي اش سر و ساماني بدهد يادش مي افتد که مسئوليت زندگي پدر و مادر و 2 خواهر محصلش روي دوشهاي اوست. از 13 سال پيش که مش اسماعيل از داربست افتاد و زمين گير شد، مخارج زندگي افتاد روي دوشهاي سعيد. بيمه نبود. مثل تمام کارگران ساختماني. هيچوقت هم هيچ کس نيامد سراغي از او بگيرد.
ماشين پشت چراغ قرمز مي ايستد. به پرادو سفيدي که کنار آنها ايستاده نگاه مي کند. راننده اش هم سن و سال اوست. پسر جواني چند تبليغ انتخاباتي را به سمت سعيد که لبه وانت نشسته دراز مي کند. بي حو صله بدون اينکه نگاهش کند مي گويد: نمي خوام راي بدم.جوان توي چشم هاي سعيد زل مي زند و با حرارت مي گويد: حقته! بايد ازش استفاده کني.
سعيد پوزخندي مي زند و آرام مي گويد: کاش تمام حق و حقوقم را اين طور با اصرار به رخم مي کشيدند.
چراغ سبز مي شود. پرادو زودتر گاز مي دهد و مي رود.
