بایگانی

بایگانیِ دستهٔ ‘جامعه و فرهنگ’

جنبش سبز و تابوهايي كه شكسته مي شود

دسامبر 12, 2009 2 دیدگاه

فکر مي کنم اولين بار ارديبهشت ماه بود که عکس هايي از حضور زهرا رهنورد در کنار ميرحسين موسوي منتشر شد. زهرا رهنورد اگرچه نامي آشنا و شناخته شده است اما اين نخستين بار بود که يک رجل سياسي در ايران بعد از انقلاب، از ايستادن در کنار همسرش در مقابل دوربين هاي خبرنگاران واهمه ندارد! آن هم با همسري که حجاب و در واقع سبک چادر سر کردنش در ميان زنان طبقه حاکم اگر نگوييم بي نظير حداقل کم نظير است.

در هر حال حضور فعال رهنورد در کنار ميرحسين با تمام بحث هاي موافق و مخالفي که داشت، نوعي تابو شکني در تبليغات انتخاباتي بود و با استقبالي که از سوي جامعه روشنفکر و بخصوص زنان از اين مسئله شد، قطعا از اين پس همسران مردان سياسي پرده نشين نخواهند بود. چنانکه ديديم همسر احمدي نژاد که در تمام 4 سال دوره نهم رياست جمهوري، خبر چنداني (مي ترسم بگويم هيچ خبري، دروغ شود!) از او نبود، براي نخستين بار در يک مجمع بين المللي ظاهر مي شود و در "اجلاس همسران سران کشورهاي غيرمتعهد" در رم شرکت مي کند.

***

خشونت و تجاوز جنسي خاص يک جامعه نيست اما در جوامع سنتي زناني که قرباني تجاوز جنسي مي شوند، علاوه بر مشکلات روحي ناشي از تجاوز، ناگزير به تحمل عواقب اجتماعي آن هم هستند. قطعا نگاه جامعه به دختر يا زني که مورد تجاوز قرار گرفته، بيش از اينکه با همدردي و کمک به بازگشت به زندگي عادي باشد، با نوعي تحقير همراه است و حتي گاها به قرباني به چشم مقصر نگاه مي شود. علاوه بر نگاه غيرمنصفانه جامعه، معمولا قرباني نيز دچار عذاب وجدان است و خود را گناهکار و آلوده تصور مي کند. طبعا تابوي صحبت کردن در اين باره، بخصوص در ملاء عام به اين احساس دامن مي زند.

من معتقدم افشاگري مهدي کروبي با آن صراحت کلامش که قطعا کسي به خوبي او نمي توانست از عهده آن بر آيد، علاوه بر نتايجي که براي جنبش و دستگيرشدگان کهريزک داشت؛ نوعي تابوشکني نيز بود. "مطرح شدن شکنجه اي با عنوان تجاوز جنسي از رسانه ها."

اگرچه نظر کروبي بر روي شکنجه اي بود که در زندان هاي رژيم اتفاق مي افتد اما مطرح شدن اين بحث، تاکيد بر بي گناه بودن قرباني تجاوز و بدنبال آن نظرات روانشناسان درباره نحوه برخورد با قرباني تجاوز جنسي و تلاش براي اينکه اين فرد احساس گناه نکند، مصاحبه افرادي که مورد تجاوز قرار گرفته بودند و … قطعا از اين پس در نگاه جامعه به قربانيان موثر خواهد بود.

***

اصطلاح ها و عباراتي مثل "از زن کمترم اگر … "، "يکباره برو چادر سر کن …"، پايمردي و … در فرهنگ گفتاري عامه، نشان از نگاه تحقير آميز به زن در جامعه دارد. با وجود اينکه در کشور ما نيز زنان تنها به ايفاي نقش هاي سنتي خود اکتفا نکردند و در انقلاب 57، بخشي از جامعه زنان در دانشگاه ها و مجامع روشنفکري حضور داشتند و حتي شاهد حضور آنان در تصاويري که از راهپيمايي هاي پيش از پيروزي وجود دارد، هستيم اما زن و هرآنچه متعلق به اوست، نماد ضعف، ترس و بزدلي بوده است. چنانکه بني صدر با تمام محبوبيتي که در بين مردم داشت و راي چند ميليوني اش، با انتشار شايعه فرار با لباس مبدل زنانه، محبوبيت خود را در ذهن عوام، از دست داد.(اگر نگوييم منفور شد.)

پس از آن حضور فعال زنان در مجامع علمي، ورزشي، بين المللي و موفقيت هايي که در طول سالهاي گذشته کسب کردند نيز در تغيير اين فرهنگ کارساز نبود. چرا که شاهد بوديم که دو سال پيش، پوشاندن لباس زنانه بر تن يکي از اوباش در کرمانشاه و گرداندن او در شهر، حکمي بود که توسط قاضي صادر شد. يعني همچنان مي توان با پوشاندن لباس زنانه بر تن مردان شهر، آنان را تحقير کرد.

اما ظاهرا از 22 خرداد، عده اي کمر همت بسته اند تا تمام معادلات رژيم را به هم بزنند. شعار "راي من کجاست؟" اولي اش بود و "من مجيد توکلي هستم!" آخرين موردي که ديده ام.

picture214613.jpg

لين بار، بعيني همين جند شب پيش!، وقتي طرح کمپين "مجيد توکلي را آزاد کنيد" را شنيدم فکر نمي کردم که در فضاي مردسالار جامعه و فرهنگي که حاکم است، مرداني پيدا شوند که حاضر باشند از آنها عکسي با پوشش زنانه در اينترنت منتشر شود ولي اکنون پوسترهايش هم درآمده است.

اينکه اين تعداد از مردان جنبش سبز، با روسري يا چادر عکس بگيرند؛ قطعا در بالا بردن شان و منزلت زن تاثيري ندارد! همانقدر که در پايين آوردنش. اما قطعا نتيجه مثبت اين حرکت اين است که اين داستان يعني استفاده از لباس زنانه براي تحقير و لجن مال کردن آدمها تمام شد.

به نظرم اين توضيح نيز ضروري است که قطعا هيچ زني انتظار ندارد، مردان لباس زنان را بپوشند و به آن افتخار کنند! اما بخش ناراحت کننده اين جريان براي زنان، تحقيري است که با پوشاندن لباس زنانه به يک مرد، به او تلقين مي شود. نمي توان منکر مضحک بودن تصوير يک مرد در لباس زنانه شد. همانطور که لباس مردانه بر تن يک زن، مضحک است؛ اما هيچوقت هيچ زني را با لباس مردانه تحقير نمي کنند چون فرهنگ حاکم اين حس را در او ايجاد نمي کند.

من معتقدم اين حرکت، علاوه بر نقشه بر آب کردن پيش بيني هاي رژيم، بار تحقير آميز پوشيدن لباس زنانه را اگر از بين نبرده باشد، قطعا کم کرده است.

يادداشتهاي مرتبطي که پيشتر نوشته ام:

تابوي بکارت

لباسم را پس بده

تابوشکني در تبليغات انتخاباتي

توسل به لباس زنانه، براي تحقير جنبشي كه نمادش يك زن است!

دسامبر 9, 2009 2 دیدگاه

فارس تيتر زده که مجيد توکلي را با پوشش زنانه گرفته اند. حالا من نمي فهمم دليل اين همه مشعوف شدن و تيتر کردن و سند رو کردن براي اينکه احيانا شک نکنيم که توکلي مفتخر به پوشيدن لباس زنانه شده، چيست؟!

آنقدر دعا کرديم که "اللهم جعل اعدائنا من الحمقاء" که مخ بندگان خدا تعطيل شده است و مشمول "لايعقلون"[*] و "لايبصرون"[†] شده اند. واقعا برايشان نگران شدم با ديدن اين خبر!

به قول موسوي، چگونه توضيح دهيم که ….

آقايان! برادران! حضرات!

فکر مي کنيد، پوشاندن لباس زنانه بر تن به قول شما "ليدر اصلي" جنبشي که نمادش يک زن است، چقدر مي تواند باعث تحقير ما يا حتي همان توکلي شود؟

اين روزها که زنان هم پاي مردان، به خيابان مي آيند، کتک مي خورند، فرار مي کنند، توي خانه ها پناه مي گيرند، مقاومت مي کنند، خودشان را سپر باتوم ها مي کنند، بازداشت مي شوند، انفرادي ها را تحمل مي کنند و وقتي آزاد مي شوند، سرشان را بالا مي گيرند.

اين روزها که توي خيابان، مردها دارند از زنها درس مقاومت و شجاعت مي آموزند.

اين روزها که در تمام تجمعات جنبش سبز، جمعيت قابل توجهي متعلق به زنان است، آنوقت شما فکر مي کنيد که هنوز هم مي توان با لباس زنانه، کسي را لجن مال کرد؟!

مجيد توکلي حتي اگر لباس زنانه هم مي پوشيد، منفور نمي شد. اين ذهن بيمار شماست که همچنان قرون وسطايي مي انديشد که زن نجس است و هر چيزي متعلق به آن نشان تحقير.

اين مردم بزرگ شده اند. نمي خواهيد باور کنيد؟

"وقتي که يک ملت بزرگ مي‌شود ديگر خدمتگزارانش اجازه ندارند به او بگويند چه بايد بخورد و کجا بايد برود و چه کسي را برگزيند و به چه چيز و چه کس اعتماد کند." از بيانيه 16 ميرحسين موسوي

مجموعه اي از بحثهاي وبلاگستان درباره اخلاق، خشونت و جنبش سبز

نوامبر 18, 2009 بیان دیدگاه

13 آبان، جمعي از مردم معترض، يک پوستر از آقاي خامنه اي را پايين مي کشن و از روش رد مي شن. سميه توحيدلو، به اين بهانه، پستي نوشت با عنوان "يک سوزن به خود" که اين رفتار را بخاطر غيراخلاقي بودنش نقد کرد. و اين بهانه اي شد تا بين چند وبلاگ بحثي پيش بياد و نظراتي رد و بدل بشه در مقوله اخلاق و جنبش سبز. براي من اين بحث ها و نظراتي که مطرح شده، خيلي جالب بود. مجموعه يادداشتها را ميذارم اينجا و سعي مي کنم ترتيب را رعايت کنم و اگر بحث ادامه پيدا کرد، سعي مي کنم لينکش را اضافه کنم.

قاطعيت يا خشونت؟

يک سوزن به خود

سلاح بي رقيب جنبش سبز

کاپ اخلاق

اخلاق براي برنده شدن

مواظب باشيم که از دست ندهيم

اخلاق

خشونت، اخلاق، تندروي

آيا مسالمت آميز آقاي ماندلا؟

بحران اخلاقي

باور بفرماييد سيرك رفتن يك جور شكنجه روحي است

اکتبر 22, 2009 بیان دیدگاه

يادم باشد که هنوز هم (لابد با اين سن و سال مي توانم بگويم هيچوقت) از ديدن آدمهاي کوتوله خنده ام نمي گيرد، از زمين خوردن آدمها، از خيس شدنشان، از اردنگي خوردنشان.

يادم باشد که ديدن دويدن هماهنگ چند شتر يا اسب با هم نه تنها برايم جالب نيست که غم عالم را از اين همه خودخواهي آدميزاد مي ريزد توي دلم.

يادم باشد براي اينکه حالم خوب شود و حس و حال بي حوصلگي ام را درمان کنم نبايد بروم بنشينم توي مجموعه اي به اسم سيرک و به شيرو ببري که برخلاف طبيعتشان اهلي شده اند و از داخل حلقه آتش مي پرند، نگاه کنم و از خودم بيشتر بدم بيايد و خجالت بکشم.

يادم باشد حتي از تماشاي موتورسواري چند جوان روي ديواره يک فضاي محدود (و خيلي محدود براي سه موتور) اصلا هيجان زده نمي شوم و در عوض يک سئوال لعنتي مي افتد توي ذهنم که "خوب که چي؟" و هي از خودم مي پرسم که "تو اينجا چکار مي کني؟" و بعد حالم بدتر مي شود.

يادم باشد که اين همه لحظه تلخ، ارزش آن تنها لحظه اي که از دويدن آن مرد برزيلي (اگر اشتباه نکنم) روي محيط خارجي حلقه اي که داشت مي چرخيد، هيجان زده شدم را ندارد.

اينها را يک مهر نوشته بودم براي خودم. اينها را نوشته بودم که يادم نرود که سيرک براي من يک شکنجه روحي بود و گاهي چقدر احمق مي شوم.

اين روزها که پلاکاردهاي تبليغي سيرک خليل عقاب توي شهر بيشتر شده است ( و نمي دانم چرا) گفتم اين اعترافها را بگذارم اينجا بلکه هم درس عبرتي باشد براي کساني که شبيه من فکر مي کنند و ممکن است اين روزها اشتباه کنند!

خانم ها! آقايان! پولتان را براي ديدن چشم هاي غمگين سلطان جنگل حرام نکنيد. باور کنيد که فقط حالتان از اين همه خودخواهي و رذالت انساني خراب مي شود. همين!

آدمهاي خوب دور و بر ما

اکتبر 4, 2009 ۱ دیدگاه

از دو ماه پيش که خيلي جدي کارهاي پايان نامه ام را دنبال مي کنم، مشمول لطف و محبت خيلي ها شده ام، بي آنکه مرا بشناسند يا کسي توصيه ام را کرده باشد.

از رئيس ؟ که با درخواست ناقابل ايميلي من از طريق منشي اش، پايان نامه خود را به همراه فايل ورد آن در اختيارم مي گذارد، بي آنکه هيچ اطميناني به درستکاري من داشته باشد و حتي بي هيچ سئوال و جوابي که استادم کيست؛ تا متخصصي که براي مصاحبه پيشش مي روم و نه تنها صبورانه جواب سئوالهايم را مي دهد که آدرس ايميلم را هم مي گيرد تا مقالاتي را که فکر مي کند به دردم مي خورد، برايم ميل کند؛ يا مسئول سايت دانشگاه ؟ که برخلاف قوانين نادرست سايت به من که دانشجوي آنجا نيستم اجازه دانلود مقالات پايگاه ؟ را مي دهد و … اما

اما ملاقات با کسي که يکي از مديران دولتي است و از ساعت 5 تا 6 عصر (خارج ازساعت اداري) براي من وقت مي گذارد و با دقت و حوصله قراردادها را يکي يکي باز مي کند و رقم هاي درشت را براي من مي خواند تا يادداشت کنم؛ آنقدر براي من عجيب و غيرمنتظره بود که هنوز هم بعد از يک هفته ذوق زده ام از کشف وجود آدمي با اين مختصات، آن هم در سيستم دولتي، آن هم در کسوت يک مدير، که براي دانشجوي يک لا قبايي مثل من وقت مي گذارد آن هم خارج از ساعت اداري، و آماري را به من مي دهد که دو ماه است به هرکس مراجعه کرده ام، گفته که از رازهاي مگوي وزارتخانه است.

اين آدم مرا به شدت تحت تاثير قرار داده، نه به خاطر دادن آماري که دو ماه است دارم دنبالش مي­دوم، که از اين بابت فقط از او ممنونم، بلکه به خاطر وقتي که براي من صرف کرده، بي آنکه مسئوليت و وظيفه اي از اين بابت داشته باشد، بخاطر حوصله اي که براي کار من خرج کرده با تمام مشغله هايي که دارد و ارباب رجوع هايي که تا ساعت 5 هم تمامي ندارند.

من تحت تاثير اين آدم قرار گرفته ام براي اينکه مثل خيلي ها خط کش دستش نگرفته که تا اين جا وظيفه من است و از اين جا به بعد مسئوليتي ندارم، که تا اين ساعت بايد پاسخ گو باشم، که اين که دانشجوي من نيست، که اسم من که توي اين پايان نامه قيد نخواهد شد و ….

اطلاع از وجود آدمي با اين خط مشي که به ارزشهايش پايبند است حتي در سيستمي که به راحتي مي توان از کار دزديد، همانقدر که حس خوبي به من مي دهد، شديدا مرا دچار عذاب وجدان کرده که نصف سن و سال اين آدم را دارم و چقدر در اين سالهاي اندک شبيه کارمندان نظام بوروکراسي شده ام!

من آنقدر متاثر شده ام از ملاقات اين شخصيت که يک هفته است که هربار که مراجعه کننده اي به من مراجعه مي کند ياد او مي افتم و خط کشم را مي گذارم زمين! مدام با خودم فکر مي کنم که من هم مي توانم و بايد يک خاطره خوب بگذارم توي ذهن کسي که آنطرف ميز ايستاده؛ تا هربار که خواست با اتکا به قوانين بوروکراتيک، کار کسي را گره بياندازد؛ ياد من بيافتد.

پي نوشت:

نمي دانم واقعا توي اين دنيا چيزي وجود دارد که به اندازه "درستکار بودن آدمها" مرا هيجان زده کند و ناگزير از ستايش؟

مرتبط: پيامبران گمنام

ارزش برابر راي افراد آگاه و ناآگاه

ژوئن 7, 2009 ۱ دیدگاه

حس خاصي دارم اين روزها. چيزي بين اميد و نااميدي. تمام اميدم اين همه نشان سبز در شهر است و اين روزها که به روز موعود نزديکتر مي شويم و بازار شايعه داغ است، چه قوت قلبي است در اين پارچه سبز و تازه مي فهمم معناي آن همه عصبانيت رقيب را از يک نوار باريک سبز بر دستانمان. اما…

اما نگرانم اين روزها و مي ترسم از موج دروغ ها، عوام فريبي ها و مظلوم نمايي هايي که بر سرزمينم سايه انداخته است. مي ترسم مردمم که آگاهي سياسي بخش بزرگي از آنها تنها از طريق رسانه هاي دولت تامين مي شود، فريب بخورند، مي ترسم دوباره قرباني ناآگاهي مان شويم، مي ترسم و سخت نگران مي شوم وقتي رسما اخلاق و منطق به حراج مي رود و بعد مي شنوم که برخي واژه ها را به اشتباه بجاي هم بکار مي برند. مي ترسم چون نگرانم که چنين رويه اي باب شود و اين روزها بر سر واژه "شجاعت" چه آمده است؟!

***

در نظام راي گيريي که ارزش راي آدمهاي آگاه و ناآگاه با هم برابر است، نتيجه آن هميشه انتخاب فرد اصلح تر نيست، نتيجه بيشتر به اين وابسته است که اکثريت را چه طيفي تشکيل مي دهد آدمهاي آگاه يا ناآگاه؟

وقتي ارزش راي آدمهاي آگاه و ناآگاه با هم برابر است آنوقت عوام فريبي سهل الوصول ترين راه براي جذب آراست و مي توان با لحن تحقيرآميز "کارشناسان" را مسخره کرد، مي توان ادعاهاي مردم کوچه و بازار را همانطور کوچه بازاري و بدون مدرک و سند در رسانه ملي مطرح کرد تا عوام از اين همه شجاعت! کيفور شوند، مي توان صلاحيت کانديداهاي ديگر را که از فيلتر سفت و سخت شوراي نگهبان گذشته اند را با سئوالهاي بي ربطي درباره متراژ خانه آنها دچار شبهه نمود و خيلي ها حتي به ذهنشان خطور هم نکند که اين مسائل قطعا بررسي شده است و اين فرد با چنين مغلطه هايي از مسائل و بحث هاي اصلي طفره مي رود. و اينجاست که فرق بين راي آدمهاي آگاه و ناآگاه مشخص مي شود.

قطعا در شرايطي که دروغ، خرافه و عوام فريبي رکن اصلي اداره امور است، دموکراسي و اصلاحات تحقق نخواهد يافت جز اينکه سطح آگاهي و شعور سياسي اکثريت مردم بالا رود و اين کار دشوار، وظيفه روشنفکران جامعه است که علاوه بر فصل انتخابات، در زمانهاي ديگر نيز مردم را دريابند. چرا که قطعا در شرايط عادي که خبري از انتخابات نيست، حجم اکاذيب و عوام فريبي ها در اين حد نمي باشد.

تابوشكني در تبليغات انتخاباتي

آوریل 27, 2009 ۱ دیدگاه

در جامعه و فرهنگ ما، لااقل تا جايي که ما يادمان مي آيد، هميشه زن خوب زني است که قبل از اينکه خودش باشد، مادر و همسر خوبي باشد. حمايت و پشتياني از همسرش در همين حد کفايت مي کند که خوب غذا بپزد، لباسهاي همسرش را بشويد، غر نزند و نگراني اش را از فعاليتهاي سياسي همسرش بروز ندهد، در خانه بماند، محيط آرامي ايجاد کند و براي بازگشت همسرش دعا کند! همين قدر کفايت مي کند و اصلا بيشتر از اين انتظاري نيست يا شايد هم فکر مي کنند که بيش از اين، از يک ضعيفه نبايد انتظار داشت.

فکر نمي کنم تاريخ حتي يک نمونه داشته باشد که مردان سياسي ايران اسلامي به همسرانشان اجازه بدهند تا دوشا دوش آنان و در برابر انظار مردم، براي پيروزي و کسب قدرت همراه شوند. مي گويم ايران اسلامي، چون تاريخ باستان نام زنان بسياري را بياد دارد. حالا دقيقا نمي دانم از کي و از کجا، وظيفه زنان به تدارکاتچي هاي پشت سنگر محدود شد اما به هر حال تا آنجا که من يادم مي آيد حتي گاهي نام همسران مردان حکومتي جزء رازهاي مگو بوده! چه رسد به تصويرشان.

تمام اينها را گفتم که بگويم ديدن اين تصويرها، اولين چيزي بود که بعد از اعلام کانديداتوري ميرحسين موسوي مرا اندکي به او اميدوار کرد و تحت تاثير قرار داد. مي دانم و فراموش نکرده ام که زنان بسياري هستند و بوده اند که در فعاليهاي سياسي پا به پاي مردان تلاش کرده و مي کنند. اما چيزي که براي من تازگي دارد اين است که اين اولين بار است بعد از انقلاب که يک کانديداي رياست دولت، به همسرش اجازه مي دهد که در کنارش بايستد و براي کساني که به استقبال آمده اند دست تکان دهد، همچون تمام مرداني که اين کار را مي کنند.

اولين بار است که همسر کانديداي رياست جمهوري، رو در روي مردم و رسانه ها مي نشيند بدون اينکه صورتش را به طرز افراطي بپوشاند، لباس و روسري رنگي مي پوشد، با روزنامه ها مصاحبه مي کند، در سفرها همراه همسرش مي شود و تمام اينها يعني اينکه همسر ميرحسين براي او تنها يک زن نيست که اجاق خانه را گرم نگه دارد؛ بيش از اين، او يک همراه است براي او.

و من فکر مي کنم، شايد اينکه نگاه رئيس يک دولت، حداقل به همسر خودش، يک نگاه از بالا و جنسيتي نباشد، مي تواند روزنه اي از اميد باشد، نمي تواند؟

اين عکس نمادين است و سزاوار تحليل!

از سوي ديگر چيزي که مهم تر است اين است که زهرا رهنورد يک شخصيت مستقل و شناخته شده است. يعني اينطور نيست که چون قرار است همسر رئيس دولت شود، به مقابل دوربين ها آمده باشد. براي همين نظر دوستاني که مي گويند اينها همه رفتارهاي تبليغاتي است نمي تواند کاملا درست باشد. نمي گويم کاملا غلط است چون خودم هم معتقدم که اين رفتارها تا حدي تاثير تبليغاتي دارد اما از آنجا که زهرا رهنورد به عنوان يک چهره روشنفکر و اصلاح طلب "شناخته شده" است و دانشجويان دانشگاه الزهرا در سالهاي اصلاحات شاهد تفکر اصلاح طلبانه او بوده اند، اين صحنه ها حالت تصنعي ندارد و به دل مي نشيند.

به هر حال ميرحسين موسوي رئيس جمهور بشود يا نشود، همراهي همسرش با او نوعي تابوشکني است در جامعه ما؛ و من معتقدم اين اتفاق خوشايند و مهمي است که نبايد به سادگي از کنار آن گذشت.

بچه هاي قرن بيست و يكم

آوریل 5, 2009 2 دیدگاه

«مي خواستيم از راه تبريز يك سر هم بريم شمال. ولي پويان موافقت نكرد. عموش اونجا زندگي مي كنه ولي هرچي اصرار كرديم قبول نكرد، بريم. مجبورمون كرد، برگرديم.»

به پويان نگاه مي كنم. يك فسقلي ِ لاغر مردني ِ 6 ساله! ياد خودم مي افتم كه هنوز هم نمي توانم مادر را مجبور كنم كه مثلا به جاي اينكه يك هفته توي رختخواب بخوابد و بگويد دل پيچه دارم، برود دكتر! ولي او هر وقت بخواهد مي تواند (بدون جنگ و خونريزي البته) مرا وادار كند كه توي مهماني هاي كسل كننده اي كه اصلا دوست ندارم، شركت كنم. ولي من اصلا نمي توانم او را مجاب كنم كه به مهماني افطار خاله كه دقيقا مصادف مي شود با برنامه رفتن به امام زاده داوود، كه 10 روز طول كشيده تا 12 نفر را با هم هماهنگ كنيم، نرود. نهايت ِ اقتدارم اين است كه به مهماني خاله نروم و 11 نفري راهي شويم. در عوض، بعد از برگشت، مادر آنقدر از دلخوري خاله بگويد كه من شديدا دچار عذاب وجدان شوم و خدا خدا كنم كه حالا حالاها، خاله را نبينم!

 هرچه فكر مي كنم سر در نمي آورم كه چطور ممكن است كه تصميم يك بچه براي رفتن يا ماندن اينقدر سرنوشت ساز باشد؟! اصلا مگر مي شود پدر و مادرها را به كاري مجبور كرد؟!

***

دارم با ليوان آبي كه دستم است، پدر را دنبال مي كنم كه همين دو دقيقه پيش با يك پارچ آب خيسم كرده. عمه با ناباوري به من نگاه مي كند و مادر سرخ و سفيد مي شود. لبش را مي گزد كه يعني «نتونستيد 2 روز طاقت بياريد و آبرو داري كنيد؟! «

يادم نمي آيد بيشتر از سالي يكبار به خانه مان بيايد. از اين پيرزن هاي مهربان و دوست داشتني است كه تعصب و علاقه خاصي هم به پدر دارد. هميشه قبل از آمدنش مادر به ما سفارش مي كند كه اين دو روزي را كه عمه اينجاست، مراعات كنيم و جلوي او با پدر زياد شوخي نكنيم يا بلند حرف نزنيم. نگذاريم پدر سفره را پهن كند يا براي خودش چاي بريزد.

 خيلي سنتي است؛ اما همه مان دوستش داريم و مراعات باورهايش را مي كنيم تا يك وقت دچار سوء تفاهم نشود كه در حق برادر ِ ته تغاريش ظلم شده است! فقط اشكال كار اينجا بود كه اقامتش در خانه ما 2 روز نبود، معمولا همان سالي يكبارش، يكماه طول مي كشيد و در اين سالي يك ماه ها، خيلي وقتها دسته گل به آب مي داديم.

پدر با فاصله از من ايستاده و برايم خط و نشان مي كشد كه اگر به او آب بپاشم، خدمتم خواهد رسيد. به خاطر عمه مي خواهم كوتاه بيايم اما با فكر اينكه چند دقيقه ديگر، برايم كُري بخواند و بگويد «ديدي…»، آب داخل ليوان را، كه چون با عجله پر كرده ام، نيمه است؛ به طرفش مي پاشم. به جاي پدر، فرياد عمه بلند مي شود …

عصر دور هم نشسته ايم و نمي دانم راجع به چه حرف مي زنيم كه دستي به سرم مي كشد و دلخور مي گويد «ما وقتي پدرم توي اتاق بود، به احترامش حتي پاهامون را دراز نمي كرديم.» لبخند پوزش خواهانه اي مي زنم و توي دلم مي گويم » الان ديگه قرن بيستم –ِ ه عمه خانم!»

***

به پويان نگاه مي كنم و هرچه فكر مي كنم مي بينم اصلا دلم نمي خواست كه جاي او بودم، با اين تربيت ولنگاري كه هيچ وقت «نيم من» بودن را ياد نگيرم و هميشه حرف، حرف من باشد. يكدفعه با خودم فكر مي كنم، نكند عمه هم در مورد من همين طور فكر مي كرده؟ نكند تربيت من هم نسبت به او خيلي چيزها كم دارد و خودم آنقدر بچه ام كه نمي فهمم؟  

نمي دانم شايد هم من و عمه، هردو اشتباه مي كنيم. شايد اگر الان، به جاي اينكه طبق عادت معمولم، دماغ پويان را محكم بكشم و به شوخي بگويم «چقدر نق مي زني!»؛ دستي به سرش بكشم كه اينطور كه پيش مي روي فردا چطور مي خواهي اين همه «نه» در جامعه بشنوي و نشكني؟؛ توي دلش به من بخندد كه «الان ديگه قرن بيست و يكمه!»

اسم «حسن» تو را ياد چي مي اندازه؟

فوریه 23, 2009 ۱ دیدگاه

با دلخوري مي گويد: مادرم از شهرستان زنگ زده ميگه من مي خوام براي پسرت اسم بذارم. كمي مكث مي كند و در نهايت ناراحتي مي گويد: ميگه «حسن»

مي گويم: خوب! اينكه خوبه. اسم قشنگي انتخاب كرده. مي خندم و به شوخي مي گويم: مجبوره كه خوش اخلاق و مهربون باشه.

نگاه عاقل اندرسفيهي به من مي كند و نااميدانه مي گويد: تو هم كه هيچوقت تو باغ نيستي. تعجبم را كه مي بيند بي حوصله توضيح مي دهد: اسم حسن تو را ياد چي مي اندازه؟

 مي خواهم بگويم: هيچي! تنها چيزي كه هست همون كتاب صلح امام حسنه با اون متن خسته كننده اش. قطعا خواندنش چيز زيادي به من اضافه نكرده كه اصلا چيزي از متنش يادم نيست. فقط يادمه كه اين كتاب رو خوندم. همين! باضافه يك مشت حكايت ها و مرثيه هاي تكراري كه هممون حفظيم.

 اما مي ترسم اينها را بگويم و او دوباره ترش كند كه: خسته نمي شي از اين حرفهاي تكراري؟ مگه تو خودت چيكار كردي براي اين مذهب كه اينقدر شاكي هستي؟!  همه ميدونن كه ما توي يك مشت روضه هاي تكراري گير كرديم؛ ولي تو كه اينقدر غر مي زني، چرا كاري نمي كني؟

 آنوقت، اگر من در جوابش صادقانه بگويم كه هيچوقت براي عربي ياد گرفتن وقت نگذاشته ام تا الان بتوانم متن هاي اورجينال بخوانم؛ مي زند توي برجكم كه «پس اداي روشنفكري در نيار.»!

به خاطر همين در جوابش دستهايم را از هم باز مي كنم و در نهايت درماندگي و با لحن پوزش خواهانه مي پرسم: بايد من را ياد چي بياندازه؟ صدايش را نازك مي كند و با لحن مسخره اي مي گويد » نكن حســــــــــــــــن! خطرناكه حسن.»

 بيشتر به خاطر ادا و اطوار او، و نه يادآوري آن برنامه تبليغاتي خنك، خنده ام مي گيرد و او كه انگار، با ديدن خنده من، موضوع كاملا برايش ثابت شده مي گويد: دوست ندارم بچه ها دست بياندازنش!

چه بگويم؟ چند سال پيش به فريبا پيشنهاد دادم اسم پسرش را بگذارد «اميرحسام» حالا دوست هاي فسقلي اميرحسام (كه لابد از بزرگترهايشان ياد گرفته اند) به او مي گويند «حسام دوو برره»! و من گاهي واقعا دچار عذاب وجدان مي شوم در مورد اين بچه!

 

راستي فردا 28 صفر است و من دلم لك زده براي حليم نذري خاله. ياد شعر نيما دهقاني مي افتم كه گفته بود:

گر سر ديگ خورشت قيمه مي ديدت «يزيد»

بي شك او هم «ليتنا كنا معك» مي داد سر

نقدي بر نقدي (كمپين برابري خواه)

اوت 6, 2008 3 دیدگاه

هميشه درست وقتي که نمي خواهي بنويسي، سوژه پيش مي آيد. درست وقتي که مي خواهي کمي سکوت کني و بروي توي لاک خودت، حرفي پيش مي آيد که بايد بزني وگرنه زمانش که بگذرد ديگر بي خاصيت مي شود. توي وبلاگستان زياد برايم پيش آمده اين حالت. اولش گفته ام بي خيال. حوصله اش را ندارم اما گاهي نمي شود. مجبوري که براي خودت حوصله اي دست و پا کني! تا شايد بتواني در حد خودت در برابر اين همه بي انصافي و نامهرباني که مي بيني حرفت را بزني.

مقاله تند و تيز دوست وبلاگ نويسم (دلبستگي) که با تمام اختلاف نظراتي که با هم داريم هميشه براي قلم توانايش احترام قائل بوده ام، ناگزيرم کرده به نوشتن. و ترجيح مي دهم اول يادداشت او را بخواني و بعد اينجا را. که اين نوشته تنها نقدي است بر نگاه او به کمپين برابري خواه .

خيلي وقتها و خيلي جاها تا حرف زن ايراني به ميان مي آيد (البته من با اين اصطلاح "زن ايراني" خيلي مشکل دارم. اين بماند) مي گويند و شنيده ام که تاريخ اين سرزمين هميشه شاهد مبارزه و آزادي خواهي زن ايراني بوده است! نمي دانم اين را به تعارف مي گويند يا به جد. چون به هرحال ما ملت پر از تعارفي هستيم و حتي با خودمان هم حاضر نيستيم رک باشيم و زياد حرفهايي مي زنيم براي خوشامد ديگري.
البته باز هم نمي دانم منظور از مبارزه و آزادي خواهي دقيقا چيست؟ درست کردن بقچه سفر مردان براي کشتن و کشته شدن يا شستن لباسهايشان يا پختن غذا براي بچه هايي که طبق قوانين حاکم مثل همان زن جزء دارايي هاي مرد خانه هستند يا چه؟ به هرحال فکرمي کنم اين حرفها تعارف هم که نباشد چيزي در همين مقوله است وگرنه منظور، آزاديخواهي و حق طلبي زنان براي خودشان و صرفا خودشان به عنوان يک زن که در طول تاريخ حقوقشان توسط مردان تاراج شده است و مي شود نيست. يا لااقل من هرچه تاريخ را ورق مي زنم نمي بينم که جايي و زماني زناني گردهم آمده باشند و از حقوق خودشان سخن به ميان آورند. البته صداهايي بوده که اگر نبود ما اکنون حتي در همين آغاز راه هم نبوديم اما اينکه اجتماعي با اين نام و با اين هدف تشکيل شود نديده ام. و فکر مي کنم کمپين اولين قدم در ايجاد يک گروهي بود که رسما و صراحتا اعلام کرد که هدفش مبارزه با حقوق ضد انساني و ضد زن در قوانين جزايي حاکم در کشور است.
يکسال و نيم پيش بود که با اين گروه آشنا شدم و بيانيه شان. راستش در زندگي ام آنقدر خوش شانس بوده ام که تا آن موقع نمي دانستم زن بودن توي اين جامعه اينقدر درد دارد. مي دانستم که خيلي محدوديتهاي فرهنگي و سنتي وجود دارد ولي هميشه فکر مي کردم اگر زني جرات و جسارت عبور کردن از اين افکار و باورهاي کهنه را داشته باشد و به حق انساني خودش معتقد؛ مي تواند مثل يک شهروند آزاد زندگي کند. اما وقتي سرت را مي کني توي کتاب قانون، تازه آنوقت است که مي فهمي سهمت از حقوق طبيعي يک انسان چقدر است؟!
دانستن خيلي درد دارد اما لازم است که آدم گاهي سيلي بخورد تا حواسش را جمع کند و تو سري خور نشود! و من فکر مي کنم بزرگترين کاري که کمپين مي کند همين آگاهي بخشي است. اينکه اين يک ميليون امضا جمع مي شود يا نمي شود اصلا زياد مهم نيست. جمع کردن امضا يک حرکت سمبليک است که اتفاقا در سالهاي اخير در کشور ما زياد از اين روش استفاده مي شود(مثلا همين نمونه خليج فارس) و خوب که نگاه کني معمولا در اموري که معترضين به آن، قدرت اجرايي لازم را ندارند، ناگزيند براي اينکه اعتراض خود را به طور متمرکز و مکتوب اعلام کنند (مکتوب. چون نظام بوروکراسي همچنان يک نظام غالب و حاکم است در جهان!) به امضا متوسل شوند.

اما چيزي که در مورد کمپين براي من جالب است و اين حرکت سمبوليک را کاربردي تر هم کرده، اين است که امضاها مثل حرکتهاي ديگري از اين دست که از طريق اينترنت يک ميليون امضا جمع مي کنند؛ که بروي به صورت مجازي امضايي بکني و جمله اي بنويسي و تمام؛ نيست. البته امکان امضاي مجازي هم هست اما تکيه اصلي براي جمع کردن امضا در دنياي واقعي و خارج از اين فضاي مجازي اتفاق مي افتد. کساني که براي جمع کردن امضاها به سطح شهر مي روند، قبل از امضا گرفتن به افراد آگاهي مي دهند. کسي که امضا مي کند ذهنش با موضوع درگير مي شود. تحت تاثير يک شعار امضا نمي کند. مي تواند سئوال کند و توجيه شود. ممکن است کسي امضا نکند اما حداقلش اين است که اين اعتراض را مي شنود. و مگر مي شود زن باشد و به آن فکر نکند؟ ولو در پستوخانه ذهنش.

اينکه يک امضاي خشک و خالي سودي ندارد برهمه واضح است و مسلم. کسي هم ادعا نکرده که با جمع شدن يک ميليون امضا ظلم و ستم بر زن متوقف خواهد شد. اما همين حرکتهاست که باعث مي شود مثلا قانون ارث و ديه در دستور کار مجلس قرار بگيرد و طرح برابري بيمه تصويب شود. اين نشان مي دهد که با توجه به همه مخالفتهاي دولت و فشارها باز هم اين حرکتها مي تواند تاثيرگذار باشد و مردان قانونگذار را ناگزير به بحث و فحص کند! حتي اگر نتيجه اي که مورد نظر است به طور کامل محقق نشود اما همين مي تواند يک آغاز باشد.

البته اينکه مجلس لايحه حمايت از خانواده را طوري تصويب مي کند که همين پايه هاي نه چندان مستحکم خانواده را در جامعه متزلزل تر کند تقصير کمپين نيست! مگر رد صلاحيت فله اي اصلاح طلبان مثلا تقصير جبهه مشارکت بود؟! اعضاي کمپين تنها عکس العملي که مي توانند انجام بدهند اعتراض است که کرده اند و اينروزها متاسفانه در جامعه ما "آنچه البته به جايي نرسد، فرياد است."
کمپين، طرحي است که به نوعي به مبارزه زنان براي احقاق حقوق خود حالت رسمي تري مي بخشد. مي کوشد تا زناني که نه از کلمه "نامرد" مي رنجند و نه از بکار بردن واژه احمقانه "خاله زنک" خجالت مي کشند ، باور کنند و مطلع شوند که حقوقي دارند که به يغما رفته است قرنها پيش! و مي شود و بايد اين فرهنگ و قوانين را عوض کرد.

کمپين به دنبال ارائه تصويري از يک زن ايده ال نيست! او دنبال احقاق حقوق از دست رفته زن است. ارائه تصويري از "انسان ايده ال" يا "زن ايده ال" و "مرد ايده ال" را معمولا هر کيش و مذهبي خود انجام داده است و طبيعي است که از يک اجتماعي که متعلق به يک کيش و مذهب خاص نيست، نبايد چنين انتظاري داشت!

و اينکه چه کسي يا کساني در راس امور هستند هم حتي به نظر من مسئله مهمي نيست. باور من اين است که "ما قال" مهم است و نه "من قال" هدف کمپين و اموري که مورد اعتراضش است کاملا واضح است. اينکه افرادي که اين مسئله را مطرح کرده اند، جزء کدام فرقه اند و چه باورهايي دارند؛ وقتي به هدف اصلي مربوط نيست، پس مهم هم نيستند. با يادآوري و ذکر اين مسئله که در کمپين همه قشر آدمي يافت مي شود با همه نوع باور و عقيده اي. وجه مشترکي که آنها را دور هم جمع کرده مهم است که مبارزه با بي عدالتي حاکم بر قوانين مربوط به زنان است.

کمپين متعلق به هيچ قشر و طبقه و آيين خاصي نيست. متعلق به تمام زنان و مردان آزاده خواهي است که خواستار به رسميت شناختن حقوق انسانهايي هستند که از قضاي روزگار در اين هستي بار زن بودن را به دوش مي کشند.

اين روزها، جمع آوري امضا و گاهي امضا کردن کمپين يکي از دلايل مجرم بودن زناني است که برايشان پرونده سازي مي شود. و من مي انديشم يک امضاي خشک و خالي واقعا اينقدر خطرناک است و مخل امنيت ؟!

قوانيني که کمپين به آنها معترض است.

دنبال‌کردن

هر نوشتهٔ تازه‌ای را در نامه‌دان خود دریافت نمایید.