بایگانی

بایگانیِ دستهٔ ‘تاريخ’

هشت فراز، هزار نیاز

تصمیم داشتم صبر کنم کل فایل ها را که گوش کردم بیایم اینجا و از پربار بودن بحث ها، روش تحلیلی خیلی خوب، نکات قابل توجه موجود در بحث ها و صدای گرم و گیرای سخنران آن حرف بزنم اما خوشبختانه تعداد جلسات آنقدر زیاد و مفصل هست که حالا حالاها لذت و خوشی این روزهای من تمام نشود!

دارم از مجموعه سخنرانی های "هشت فراز هزار نیاز" حرف می زنم. مجموعه 75 جلسه سخنرانی تحلیلی در خصوص تاریخ معاصر و جنبش های مردمی در ایران که نتیجه دغدغه های هدی صابر، در خصوص تاریخ است.

مجموعه این مباحث از 5 دی 1385 در حسینه ارشاد بصورت جلسات هفتگی آغاز شد و تا آبان 1387ادامه یافت. در این جلسات 8 خیز تحول خواهی تاریخ معاصر ایران (جنبش تنباکو، مشروطه، جنگل، نهضت ملی نفت، جنبش 39-42، جنبش 40-50، انقلاب 57 و اصلاحات) که هدی صابر از آنها بعنوان "فراز" یاد می کند، بررسی می شود.

هر فراز با صحبتهای کلی مهندس عزت الله سحابی و سپس یکی از محققین یا اساتید برجسته در آن فراز بخصوص آغاز می شود و بقیه جلسات توسط هدی صابر اداره می شود. هر جلسه شامل حدود 1 ساعت سخنرانی و 40 دقیقه پرسش و پاسخ است.

نکته بارز این مجموعه وجه تحلیلی آن است. روایت تاریخ را می توان توی هر کتاب تاریخی پیدا کرد و خواند اما نگاه تحلیلی هدی صابر به رویدادهای تاریخی اگر نگویم نایاب لااقل با اطمینان می توانم بگویم که در کتابهای تاریخی کمیاب است. او هر فراز را تحت سرفصل های : فضای بین المللی، شرایط داخلی (اجتماعی، اقتصادی، سیاسی، فرهنگی)، زمینه های بروز حرکت، روایت فراز، مطالبات، شعارها، رهبری، نیروی آغازگر، نیروهای دست اندرکار، مردم، تشکیلات، استراتژی، مشی، ایدئولوزی، برد اجتماعی – برد جغرافیایی، جهت گیری طبقاتی، دستاوردها، ناکامی ها، جمع بندی نهایی و آموزشهای فراز، مورد بحث و بررسی قرار می دهد.

در آغاز تاکید می کند که رشته اش تاریخ نیست، در این حوزه صاحب کرسی و صاحب نظر نیست و … و تنها دغدغه های تاریخی دارد و می کوشد بجای تنها روایت تاریخ، با نگاه تحلیلی به آن درسهای حاصل از هر جنبش را برای جامعه امروز بیان کند. بگمانم بعید است کسی دغدغه تاریخ داشته باشد، آن هم از نوع معاصرش، آن هم از نوع جنبش های تاریخ معاصر کشور و با یک بار گوش دادن به یکی از این جلسات، مشتری پر و پا قرص این مجموعه نشود. صدای گرم، گیرا و دلنشین سخنران هم در این میان موهبت بزرگی است برای لذت بیشتر.

به جرات می توانم بگویم تمام اوقات فراغت یک ماه گذشته پای درسهای هدی صابر بوده ام. شبهای بی خوابی، روزهای کسالت بار مرخصی اجباری در ماه رمضان و بعد از ظهرهای بلند و تمام نشدنی اش را. گوش کردن به این مجموعه یکی از بزرگترین خوشی ها و لذت های این روزهایم شده است.

پیش تر نیز بارها تجربه کرده ام که تاریخ به انسان سعه صدر می دهد اما نگاه منطقی، منصفانه و مثبت هدی صابر به شخصیت ها و وقایع احساس خاص و خوبی در من ایجاد می کند. پای درسهای هدی صابر با تمام نقدهایی که در کنار نگاه مثبتش، به جامعه امروز دارد، پر از امید می شوم و شور آموختن.

برای دریافت فایل های این مجموعه می توانید به سایت آن در اینجا یا به صفحه این مجموعه در فور شر در اینجا مراجعه کنید.
.

هدی رضا زاده صابر متولد 26 اسفند 1338، روزنامه نگار، مترجم، فعال ملی مذهبی، عضو جنبش مسلمانان مبارز، زندانی سیاسی و از گردانندگان مجله توقیف شده ایران فردا بود.

هدی ‌صابر یکبار در ۸ بهمن ۱۳۷۹ دستگیر و پس از پایان محاکمه اش در روزهای ۱۴ و ۱۵ اسفند، در ۲۱ اسفند ۱۳۸۰ با سپردن ۱۳۰ میلیون تومان وثیقه آزاد شد.

وی پس از انتخابات 1388 نیز توسط دو مامور دستگیر و پس از گذراندن دوران انفرادی به بند 350 اوین منتقل شد.

در ۱۲ خرداد ۱۳۹۰ در حالی‌که در زندان اوین زندانی بود در اعتراض به مرگ مشکوک هاله سحابی در مراسم تشییع جنازه پدرش عزت الله سحابی "و برای جلوگیری از تکرار این بیدادگری‌ها علیه انسانهای بی دفاع" به همراه امیر خسرو دلیرثانی، دیگر زندانی سیاسی ملی-مذهبی، دست به اعتصاب غذای تر ‌زد

هدی‌ صابر در «۲۱ خرداد» به دلیل ایست قلبی ناشی از اعتصاب غذا و سهل انگاری مسئولین زندان برای انتقال وی در بیمارستان مدرس تهران در گذشت.

64 زندانی سیاسی بند ۳۵۰ زندان اوین با امضای شهادت نامه ای، علت مرگ هدی صابر را ضرب و شتم از سوی ماموران امنیتی زندان اعلام کردند.

مراسم تشییع وی صبح 23 خرداد در بهشت زهرا برگزار شد. مقامات مسئول قضایی خبر انتقال به بیمارستان و درگذشت هدی صابر را به خانواده اش نیز اطلاع نداده بودند و پس از آن نیز از تحویل پیکر آن شهید به خانواده، امتناع ورزیدند. تشییع جنازه هدی صابر در قطعه 100 بهشت زهرا، تحت تدابیر شدید امنیتی برگزار شد.

مراسم سوم هدی صابر در مسجد اعظم قلهک با حضور گسترده مردم با وجود جو امنیتی شدید برگزار شد. بیش از دو هزار نفر در این مراسم حضور داشتند. (تلخیص شده از ویکی پدیا)

گذشته اي كه بايد خواند

اکتبر 13, 2009 2 دیدگاه

دقيقا نمي دانم چرا؛ ولي من هيچوقت نسبت به تاريخ انقلاب اسلامي و وقايع پيرامون آن کنجکاو نبوده ام. شايد فکر کني که اين اصلا عجيب نيست اما براي من که بخش اعظم مطالعات غيردرسي ام را تاريخ تشکيل مي دهد، عجيب است که نسبت به تاريخ معاصر اينقدر بي اطلاعم. آذر هم با آنکه تاريخ خوانده، چيز زيادي نمي داند. منظورم از چيز زياد، يعني چيزي علاوه بر اطلاعات کتب و رسانه هاي رسمي، در عوض تاريخ جهان را تا دلت بخواهد بلد است و تمام شخصيت هاي انقلاب آمريکا را مفصل مي شناسد.

خوب که فکر مي کنم مي بينم شايد يکي از دلايلش پدري باشد که از سال 60، بعد از حذف طالقاني، مرجع تقليدش و بعد رئيس جمهور محبوبش از اين نظام نااميد شده بود و برخلاف رويه سالهاي پيش از انقلاب، ضد آخوند و در کنار آن، مادري که تنها چيزي که باعث مي شد که به خودش زحمت اعتراض و مخالفت با مرد محبوبش را بدهد، همين نگاه انتقادي پدر به نظام بود. از آن معدود چيزهايي که معمولا به مشاجره لفظي ميان اين زن و مرد دوست داشتني منجر مي شد.

وقتي وسط اين دوگانگي بزرگ شوي، وقتي بستگاني که از بسيجي هاي فعال مساجد بودند و هميشه با نظرات انتقادي پدر مخالف بودند را مي بيني که بعد از سالها ديگر اگرچه با او همراهي نمي کنند، اما بحث هم نمي کنند و پدر راحت حرفهايش را مي زند، وقتي مي بيني محمد که زمان پهلوي از ارتش فرار مي کند و بعد 6 سال توي جبهه جنگيده و حالا حاضر نيست حتي يک خاطره تعريف کند و گاهي به شوخي و جدي مي گويد که بايد همان موقع مي زديم توي سر مردم شهيد پرور و نميذاشتيم خودشان را بدبخت کنند؛ وقتي کتاب تاريخ مدرسه تنها چند صفحه به تاريخ انقلاب اختصاص داده با آن ادبيات خسته کننده اش و نشان زيادي از قهرمان هاي داستان پدر که خودش آنروزها قهرمان زندگي توست، در همان چند صفحه ناقابل نيست و تو هم هيچ وقت حوصله نمي کني آن چند صفحه را براي امتحان بخواني؛ آنوقت کم کم بي آنکه خودت بخواهي غريبه مي شوي با تاريخي که به تو نزديکترين است و سايه اش روي زندگي ات سنگيني مي کند.

يک وقت به خودت مي آيي و مي بيني چيز زيادي نمي داني از اتفاقات 30 سال پيش، وقتي برادرزاده ات از ميان عکسهاي نمازجمعه 26 تير، عکس طالقاني را که دست يک خانم است نشانت مي دهد و از او مي پرسد، 2 خط بيشتر برايش جواب نداري، همانطور که با مچ بند سبز توي خيابان، بر خلاف پيش از انتخابات با خلوص و از ته دل، شعار ميدهي يکدفعه با خودت فکر ميکني که 30 سال پيش هم محمد همين کار را کرده، سي سال بعد چه مي شود؟

بعد يکدفعه به سرت مي زند که براي يکبار بنشيني و تاريخي را که دوست نداري بخواني. بخواني تا شايد بفهمي که چه شد که اينگونه شد. اين روزها که حس و حال آنروزهاي مردم را مي فهمي؛ ديگر با تمسخر نمي گويي که چرا انقلاب کرديد، ديگر مي فهمي که چه مي شود که همه مردم يک صدا مي شوند براي رفتن يک نفر و استبداد عريان چقدر غيرقابل تحمل است. حالا دنبال اين هستي که بداني چرا تاريخ دارد تکرار مي شود؟

از اواسط شهريور يک ليست تهيه کرده ام از کتابهايي که بايد بخوانم درباره تاريخ انقلاب اسلامي ايران. هرچند بيشترين کنجکاوي ام حول سالهاي 57 تا 60 است. ممکن است بعد از تکميل مطالعاتم، ليست کتابهايي را که بنظرم جالب آمد اينجا بگذارم. از پيشنهاد کتابهايي که در اين زمينه خوانده ايد هم استقبال مي کنم.

***

حين اين گشتن هايم توي کتابها و فايلهايي که روي اينترنت هست يک مصاحبه ديدم از ابوالحسن بني صدر که ابراهيم نبوي انجام داده است. البته تاريخ آن مربوط به 2003 است اما شنيدني است. هرچند ابراهيم نبوي با آن بي اخلاقي و لحن خاص خودش که باعث شده هيچوقت طنزهايش هم مرا نخنداند، سعي مي کند که بني صدر را دست بياندازد اما اين پيرمرد 70 ساله با بيان مستدلش حرفهاي شنيدني مي زند. بخصوص آنجا که استدلال مي کند که ممکن نيست استقلال باشد و آزادي نباشد و بالعکس. يا مقايسه اي که ميان ميزان استقلال عراق و امارات مي کند.

البته من در حال حاضر که 2 کتاب بيشتر نخوانده ام، هيچ نظر خاصي درباره شخص بني صدر و عملکرد او ندارم اما يک نکته براي من در اين مصاحبه جالب بود و آن هم اينکه اين آدم مستدل صحبت مي کند و لحن و رفتار نبوي که عجيب مرا ياد مناظره احمدي نژاد و موسوي انداخته بود، هم او را عصباني نمي کند.

اين فايل ها روي يوتوب است اما از آنجا که در ايران فيلتر است اگر از فيلترشکن استفاده نمي کنيد مي توانيد آدرسها را در اين سايت وارد کنيد و فرمت MP4 را دانلود کنيد. اگر امکان ديدن اين فرمت را نداريد، قطعا از طريق موبايلتان مي توانيد فايل صوتي آن را گوش کنيد.

قسمت اول:

قسمت دوم:

http://www.youtube.com/watch?gl=GB&hl=en-GB&v=m3tMVNGXAVI

قسمت سوم:

http://www.youtube.com/watch?gl=GB&hl=en-GB&v=DvT5crHkpfE

قسمت چهارم:

http://www.youtube.com/watch?gl=GB&hl=en-GB&v=MMpw8dGsQXs

قسمت پنجم:

http://www.youtube.com/watch?gl=GB&hl=en-GB&v=FozVCRqq_r0

قسمت ششم:

http://www.youtube.com/watch?gl=GB&hl=en-GB&v=NfaIk7xy1U0

قسمت هفتم:

http://www.youtube.com/watch?gl=GB&hl=en-GB&v=nwghBjuT3DY

قست هشتم:

http://www.youtube.com/watch?gl=GB&hl=en-GB&v=ts709W8QZf8

حق وزارت دفاع آمريكا بر گردن ما!

اوت 31, 2009 4 دیدگاه

داشتم فکر مي کردم ما خيلي مديونيم به وزارت دفاع آمريکا. شايد بگويي آنها که به افتخار ما اينکار را نکرده اند اما بنظر من مهم نيست. همانطور که هميشه (هميشه هم که نه! يک وقتهاي خيلي ضرب العجلي) گفته ام که ما بدهکاريم به اديسون و گراهام بل، الان هم مي گويم که وزات دفاع آمريکا يا دقيق تر بگويم، آن گروهي که شبکه آرپانت را پايه گذاري کرد، خيلي به گردن ما حق دارد. آمريکا! همان جايي که سالهاي کودکي و نوجواني را توي حياط مدرسه که به صف مي شديم، مرگ بر گفتن عليه اش يکي از واجبات بود و آتش زدن پرچمش هيجان انگيزترين اتفاق در يکي از مناسبت ها که يادم نيست چي بود! البته اين "بود" ها که مي گويم از نظر خودم است وگرنه فکر مي کنم توي دنياي واقعيت هنوز فعلش "است" باشد.

چي مي گفتم؟! آهان. اينترنت موهبت بزرگي است و توي کشورهايي مثل اينجا که جريان آزاد اطلاعات کشک است و دروغ گفتن و در بهترين حالت کتمان کردن حقيقت، بسيار سهل و ممتنع، خيلي خيلي بزرگتر. اينها کشف! امروز من نيست قطعا، اما چند روزي است که با خواندن اين مقاله بيشتر و بيشتر اهميت اين رسانه را حس مي کنم.

خوب يا بد، من تا همين هفته پيش چيزي از اعدام هاي دسته جمعي شهريور 1367 نمي دانستم. شينده بودم که در سالهاي اول انقلاب، خيلي ها را توي خيابان و بدون محاکمه اعدام کردند، شنيده بودم که گروه هاي چپ به طرز وحشيانه اي تار و مار شدند، شنيده بودم که … اما هميشه فکر مي کردم تمام اين اتفاقها مربوط به سالهاي نخست، و نتيجه شور و هيجان انقلاب بوده است. نه اينکه اين عملکرد قابل دفاع باشد، اما به قول ؟ "انقلابها را نبايد محاکمه کرد" و اين فضايي است که متاسفانه بعد از انقلاب ها معمولا اتفاق افتاده و اتفاق مي افتد. اما … اما اعدام هاي 1367، بعد از يک جنگ 8 ساله و آتش بس رخ داده و هيچ جوري نمي شود توجيه اش کرد.

حالا من که مثلا خودم را اهل مطالعه مي دانم و براي تفريح هميشه تاريخ مي خوانم بعد از 21 سال، از طريق اينترنت مي فهمم که چه جنايتهايي در سرزمينم رخ داده و از اين همه سال بي خبري شرمنده مي شوم. براي اين است که مي گويم اينترنت نعمت خيلي بزرگي است.

داشتم فکر مي کردم اگر آن سالها هم امکان چنين اطلاع رساني هايي بود، شايد الان ما مجبور نبوديم يک بار ديگر آن روزها را تجربه کنيم. قطعا اگر اين رسانه نبود، ما هيچوقت يا حداقل با اين سرعت از بيانيه هايي که منتشر مي شود مطلع نمي شديم همانطور که هيچوقت متن کامل نامه آن سال آيت الله منتظري به دستمان نرسيد. يا از جنايات کهريزک، يا قبرستان بقيعي که در بهشت زهرا درست کرده اند، بي اطلاع مي مانديم و نمي فهميديم بين چه جانورهايي زندگي مي کنيم.

قطعا اين روزها، اين آگاهي است که نيروي محرکه مردم است و در حال حاضر بخش بزرگي از آگاهي مان را مديون وزارت دفاع آمريکا هستيم که در دهه 1960 کاري کرد کارستان.

روحشان شاد!

پي نوشت:

1. اين روزها پر از نفرت شده ام. نفرت خيلي حس بدي است. تمام انرژي آدم را مي گيرد. اما گاهي گريزناپذير است. خيلي سعي مي کنم که يک توجيه براي خودم دست و پا کنم براي رها شدن از اين حس، تا مثل تمام سالهاي گذشته با خيال خوش زندگي کنم! اما نمي شود.

2. آذر مي گويد که اين حس را با خواندن تاريخ تسکين داه است. آخ که چقدر دلم مي خواست اين روزها اين پايان نامه نيمه کاره روي دستم نمانده بود و مي توانستم تاريخ بخوانم و سعه صدري بيابم. متخصص تاريخ خانه ما مي گويد که اين روزها تاريخ به طرز غريبي دارد تکرار مي شود.

3. ديگر سفارش نکنم! حتما مقاله يرواند آبراهاميان را بخوان تا بفهمي که داري کجا زندگي مي کني.

4. اين يادداشت را جمعه نوشته بودم اما تلفن خانه ما 3 روز بود که قطع بود. بدون هيچ توضيحي و بدون هيچ اطلاع قبلي. حالا هم که وصل شده باز هم بدون توضيح يا حتي اطلاع اينکه وصل شده، چه رسد به عذرخواهي و از اين انتظارات بي جا!

5. اين مقاله سوسن شريعتي خيلي لازم و مناسب اوضاع و احوال من بود. اگر تو هم به اندازه من حالت بد است، حتما بخوان. خوب مي شوي!

آشناهايي كه غريب مانده اند

جمعه شب. مهمان داريم. دارم ظرفهاي شام را آماده مي کنم که مامان مياد و ميگه: ميگن شام باشه براي بعد از سريال. وقتي ميام توي اتاق، تيتراژ سريال داره ميره و همه ساکت و دقيق جلوي تلويزيون رديف شدند. به شوخي ميگم : حالا ديگه کره اي ها بايد وقت شام خوردن ما را تعيين کنند؟! چند نفر با صداي بلند ميگن: هيــــــــــــــــــــــــس! مي فهمم که با يانگوم نميشه شوخي کرد!

سريال "جواهري در قصر" مدتي است که از شبکه دو سيما در حال پخش است و در اين مدت علاقمندان زيادي را به خود جلب کرده است. هرچند درکنار طرفداران اين مجموعه ، اين روزها نقدهاي زيادي هم در مورد اين سريال و نظريه پردازي هايي درباره اينکه چرا اين مجموعه مورد اقبال مردم قرار گرفته، نيز منتشر شده است.

من فکر مي کنم واقعا مهم نيست دلايلي که براي مقبوليت اين سريال در جامعه مطرح مي شود، درست است يا نه. چيزي که قابل توجه است، اين است که در حال حاضر تمام بچه ها و بزرگترها يانگوم کبير! را مي شناسند. يک افسانه کره اي. روايت زندگي دختري که تمام همّ و غمش ماندن در قصراست و خدمت به امپراطور. و حاضر نيست حالا هم که پزشک شده، از قصر خارج شود و کمي از استعداد و پشت کار فوق العاده اش را صرف مردمي کند که از بين آنها آمده است.

من هيچ نکته اخلاقي که يانگوم را در برابرم به قهرماني تبديل کند، نمي بينم. اما موسيقي زيبا و دلنشين متن، فيلمنامه قوي، طراحي زيباي صحنه و استفاده مناسب از رنگها و بازي دوست داشتني لي يونگ آئي، دست به دست هم مي دهند و من هر جمعه شب، ساعت نه و نيم، پاي تلويزيون مي نشينم و طبعا در اين بين با فرهنگ کره اي ها آشنا مي شوم و افسانه يانگوم هميشه در خاطرم خواهد ماند. من فکر مي کنم کار کره اي ها و هر ملتي که براي معرفي فرهنگ و تاريخ خود هزينه و انرژي صرف مي کند، در خور ستايش است.

مطمئنم هيچ کس نيست که تا کنون اسم ژاندارک را نشنيده باشد. حتي اگر فيلم آن را نديده باشد، اين اسم به گوشش آشناست. دختر بچه اي که خواب مي بيند بايد براي بازگشت سلطنت فرانسه قيام کند. بعد از او چهره اي مي سازند که الهام بخش آزاديخواهان، انقلابيون و انسان دوستان مي شود. اما چند نفر هست که يوتاب را بشناسد؟ خواهر آريوبَرزَن. سردار نامدار ارتش داريوش سوم. که در برابر حمله اسکندر مقاومتها مي کند و عاقبت در راه وطن کشته مي شود. يا آرتميز را ؟ نخستين و تنها زن درياسالار جهان تا امروز. درياسالار ارتش شاهنشاهي خشايارشاه.

آنها ناپلئون را چقدر بزرگ مي کنند و ما بر سر هووخ شَتَرَ ، پادشاه ماد که به ترتيب قشون دائمي پرداخت و سکاها را از ايران بيرون راند، با يک برنامه طنز احمقانه چه بلايي مي آوريم. به جاي اينکه با آوردن نامش پر از غرور و غيرت شويم، به ياد دلقک بازي هاي آن هنرپيشه مي افتيم و لبخند تمسخرآميزي روي لبمان نقش مي بندد!

فيلم گلادياتور را چقدر دوست دارم. ماکسيموس، سرداري که برده مي شود و مجبور مي شود طي يک مسابقه وحشيانه که اتفاقا گوشه اي از تمدن روم آن روز است، حقانيت خود را ثابت کند.

ديدن اين اثر حتي براي چندمين بار هم برايم لذت بخش است. بازي قوي و تاثيرگذار راسل کرو، هميشه مرا تا آخر مي کشاند.

آنوقت ما با سرداراني که تا پاي جان براي حفظ آزادي اين سرزمين ايستادگي کردند، چه کرده ايم؟ حتي در کتابهاي درسي تاريخ هم که هزينه اي نمي خواهد، اگــــــــــــــــــــــــــــــــــــر ردپايي از آنها باشد، آنقدر کمرنگ است که بعد از امتحان پايان سال فراموش مي شود!

وقتي براي اولين بارهرمزان را از لابلاي کتب تاريخي پيدا مي کنم، چه حس زيبا، غرورآميز، شيرين و دلينشني در من ايجاد مي شود. هرمزان. سردار ايراني که در جنگ ايرا ن و اعراب بعد از مقاومتهاي بسيار و دليرانه اش اسير مي شود و او را به عنوان برده به مدينه مي فرستند. جريان اولين برخورد او و عمر، هميشه مرا نسبت به ذکاوت اين سردار پر از تحسين مي کند.

هرمزان را بعد از دستگيري نزد عمر مي برند. پيش از آنکه فرمان قتلش صادر شود، آب مي خواهد. برايش کاسه اي آب مي آورند اما در خوردن آن تعلل مي کند. عمر علت را جويا مي شود. هرمزان مي گويد: مي ترسم هنگام خوردن آب مرا بکشيد. عمر به او اطمينان مي دهد که : تا وقتي اين کاسه آب را ننوشي کسي به تو آسيبي نمي رساند. هرمزان بلافاصله آب داخل کاسه را روي زمين مي ريزد. عمر خشمگين مي شود و مي خواهد همانجا فرمان قتل او را صادر کند. حضرت علي که در مجلس حضور دارد مي خندد و به عمر مي گويد: سخني گفته اي و بايد بر سر آن بايستي.

افسانه ها و اسطوره ها پشتوانه تاريخ و فرهنگ هر جامعه است و هر ملتي بايد در حفظ و گسترش آن ها کوشا باشد. هر ملتي نياز به قهرماناني دارد که به آن ها افتخار کند و از آن ها اسطوره بسازد. شنيدن داستان نوادري که از اين خاک و مرز و بوم برخاسته اند، هميشه حس غرورآميزي به انسان مي بخشد و عرق ملي فرد را تقويت مي کند. بر اين باورم هر ملتي با داشته هاي تاريخي اش مي تواند فرهنگ و تمدن خود را به دنيا معرفي کند و با تکيه بر آنها با گام هاي محکم و استوار به سوي آينده قدم بردارد.

ما چه کرده ايم؟

دنبال‌کردن

هر نوشتهٔ تازه‌ای را در نامه‌دان خود دریافت نمایید.