غرغرهايي اندر باب پژوهش
شديدا خسته ام. تمام بدنم درد مي کند. احساس کوفتگي مي کنم. يک نفر بيايد مرا بِکِشد!
نه! کتک نخورده ام. دو روز است کار پرسشنامه هاي پايان نامه ام را شروع کرده ام. خوب به نظر من، پژوهش پرسشنامه اي چيز مزخرفي است. لااقل اينجا اين طوري است. از ممالک ديگر خبر ندارم. اين را بخاطر زحمت زيادي که دارد نمي گويم که البته اگر نمونه ات مثل کارهاي من، يک سري آدمهاي خاص باشند در جاهاي خاص و براي پر کردن هر پرسشنامه بايد مسيري را طي کني و … البته که سخت تر هم مي شود، اما اين که مي گويم مزخرف است بيشتر به خاطر نتايج آن است. من فکر مي کنم، يعني تقريبا مطمئنم که نتايج تحليل يافته هاي پرسشنامه ها زياد معتبر نيست. جداي از پرسشنامه هايي که مربوط يه پژوهش هاي روانشناسي و … است (چون در اين زمينه تجربه ندارم، جدا کردم)، معمولا کسي که پرسشنامه پر مي کند، زياد دل نمي دهد به اين کار. خيلي سر سري پاسخ مي دهد. حالا يا از سر بي اطلاعي يا از سر بي توجهي. حتي اگر پاسخ دهنده ها، يک عده متخصص باشند و تو براي هر کدام يک ساعت وقت بگذاري، براي هر سئوال توضيح شفاهي هم بدهي و مواظب باشي هيچ سئوالي بي پاسخ نماند و چه و چه، باز هم آن وسط چند تا سئوال هست که از دستت در برود يا طرف مقابلت مبهم پاسخ بدهد و خلاصه نتيجه کارهاي پرسشنامه اي معمولا زياد به دل من نمي شيند. به اين موضوع فکر مي کنم، بدنم بيشتر درد مي کند!
گفتم پرسشنامه، ياد آموزش و پرورش افتادم. يعني فکر مي کنم، تا آخر عمرم، اين کلمه با اين سازمان براي من باهم تداعي شوند تا هر بار که از روند کار خسته مي شوم، با خودم بگويم، به هر حال مشکلات طرف شدن با مدارس را که ندارم و کلي روحيه بگيرم!
مي داني. بعضي قوانين عجيب و غريب دقيقا زير گوش ما دارد اتفاق مي افتاد ولي تا وقتي که مستقيم با آن درگير نشوي، نه مطلع مي شوي از آنها و نه دست و پاگير و غيرمنطقي بودنشان را حس مي کني.
خوب! اگر کسي به سرش بزند در مدارس پژوهشي انجام دهد، نمي تواند راه بيافتد برود داخل مدرسه و درخواستش را ارائه کند. همين سال پيش بود که من فهميدم، نه تنها دبيران، کادر اداري، معاونين که حتي مدير مدرسه هم، قدرت تشخيص بين پژوهشگر و يک آدم ناباب، يا فرق بين يک پرسشنامه که براي کار پژوهش تنظيم شده با يک پرسشنامه ضاله و انحرافي! را ندارد. تنها و تنها يک نفر در کل وزارتخانه عريض و طويل آموزش و پروش است که مي تواند اين تشخيص را بدهد. يعني براي شروع کار، بايد بروي وزارتخانه تا پرسشنامه ات تاييد شود و يک معرفي نامه بگيري براي مناطق 19 گانه. معرفي نامه را ببري، آموزش و پروش هر منطقه تا اجازه ورود به مدارس آن منطقه را بگيري. بعد بروي دفتر مدير مدرسه تا اگر اجازه بدهد، کادر مدرسه پرسشنامه را پر کند و خلاصه اش، داستاني است.
البته فقط همين نيست. معرفي نامه اي که وزارتخانه مي دهد، 2 ماه بيشتر (حالا مثل ما اگر اهل چانه زني باشي، 3 ماه) اعتبار ندارد. هرچند ما به مدد فتوشاپ و پرينتر رنگي، اعتبار آن را تغيير داديم و کلي به ريش آموزش و پروش خنديدم، ولي بعيد مي دانم ديگر از اين شکرها بخوريم.
گفتم آموزش و پروش، ياد جداسازي هايش افتادم که برخلاف تصورم گريبان پژوهشگران را هم مي گيرد! پارسال که تازه درگير اين قضيه شده بودم، يادداشتي نوشتم که نشد بگذارمش اينجا. يعني يادم رفت. حالا که از مصائب پژوهش در مدارس نوشتم، آن يادداشت را هم با همان لحني که آن موقع نوشتم در ادامه مي آورم.
معذوريت هاي آموزش و پرورش در همکاري با پژوهشگران
"سازمان آموزش و پرورش از معرفي دانشجويان و محققان خواهر به مدارس پسرانه و دانشجويان و محققان برادر به مدارس دخترانه معذور است."
به هرکس که مي گويم مي خندد و يک چراي کشدار تحويلم مي دهد. و من نمي دانم بايد چه جوابي بدهم. شانه هايم را بالا مي اندازم که، معلومه چرا.
مي گويم من با دانش آموزها کاري ندارم ، پرسشنامه تحقيق من را قراره همکارهاي شما پر کنند. سرش را تکان مي دهد و در حالي که مطمئن نيستم که حرف مرا فهميده همان جمله اي را که در فرم نوشته تکرار مي کند.
براي شروع کار خيلي عجله دارم. بايد سه ماهه يافته ها را جمع کنيم. توي ذهنم دنبال کسي مي گردم که جزء برادارن! باشد، جدي باشد، علاقمند باشد به موضوع ما، و مهمتر از همه، آنقدر پشتش مثل ما محکم باشد و سرش گرم، که براي دلخوشي کار پژوهشي کند نه براي پول يا نمره! و اين آخريش کار را خيلي سخت مي کند.
استاد دستي به محاسنش مي کشد، با تاسف سري تکان مي دهد و مي گويد آره چون بچه هاي دبيرستان بزرگند به شما اجازه ورود نميدن. بايد يک همکار مرد پيدا کنيد. مي خندم و مي گويم استاد! دانش آموزهاي دبيرستاني به اندازه کافي توي مدرسه راهنمايي دو کوچه بالاتر سوژه دارند. هرچند مجوز ورود به دبستانها را هم نمي دن اگه بخوايم. مي خندد.
بي حوصله مي گويد دانش آموزها از شما کوچکترند؛ مربي هاي آنها که از شما بزرگترند. با تحير نگاهش مي کنم و مي گويم اونها که قطعا آدمهاي موجهي هستند که تونستن از فيلتر گزينشي هاي شما رد بشن. درسته؟ بي حوصله تر از پيش نگاهم مي کند و تقريبا داد مي زند خاااااااااانم! من که نمي تونم همه چيز را به شما توضيح بدم. آدميزاده ديگه. دلش ممکنه بلرزه.
فقط نگاهش مي کنم. چه بگويم؟ مي خواهم بگويم مشکل اينجاست که تو و آدمهايي مثل تو، آدميزاد را خيلي دست کم گرفته ايد. مي خواهم بگويم بيرون از حصار اين سازمان لعنتي، آنقدر سوژه هست براي اينکه دل معلم هاي شما را بلرزاند که قيافه بي آب و رنگ ما و تيپ بچه مدرسه ايوار ما ممکن نيست حتي جلب توجه کند؛ چه رسد به لرزش و اين حرفها! مي خواهم بگويم اگر اين استدلال درست باشد پس چطور حاضر شده ايد فرزندان معصوم اين کشور را به آدمهايي بسپاريد که از نظر عاطفي اينقدر آسيب پذير هستند که يک پرسشنامه 15 دقيقه اي را تاب نياورند؟! مي خواهم بگويم… اما فکر مي کنم او که کاره اي نيست فقط يک کارمند جزء است و قطعا حتي حوصله ندارد تا به قوانيني که طوطي وار براي مراجعه کنندگانش تکرار مي کند، فکر کند.
توي اين فرصت کمي که دارم نمي توانم زياد صبر کنم. با اين همه جديت و سختگيري اجتناب ناپذيري که در کارهاي جدي دارم، نمي توانم به هرکسي پيشنهاد همکاري بدهم. آن 2، 3 نفري هم که در همين يک هفته به ذهن من و استاد مي رسد يا وقت ندارند يا پول مي خواهند و ما نداريم.
صداي استاد مثل هميشه آرام بخش و دلگرم کننده است. مي خندد. سر به سرم مي گذارد و شوخي مي کند تا من در اوج عصبانيت مي خندم. بعد مي گويد که روي دخترانه کار کن. حجم نمونه را دو برابر مي کنيم، روايي کار هم حفظ مي شود. قبول مي کنم اما دلگيرم هنوز و خسته و عصباني. دلگيرم از اينکه مجبورم به موضوعي که اصلا جنسيتي نيست، جنسيتي نگاه کنم. خسته ام از اين همه کاغذ پراني. براي ورود به يک مدرسه و پر کردن يک پرسشنامه بايد چقدر امضا و نامه جمع کنم؟! عصباني ام از اين سيستم، از سرزميني که مي گويند مردانش سست اراده اند و زود گول! مي خورند؛ حتي اگر جزء فرهنگي ترين قشر جامعه باشند!
کسي منطق حاکم بر اين سازمان را مي فهمد؟ يعني فقط در سيستم عريض و طويل آموزش و پرورش است که زنان و مردان ممکن است يکديگر را اغفال! کنند، که اينقدر قانون و تبصره زده اند براي حفظ جداسازي؟ کساني که از سر جزم انديشي اين قوانين را تدوين مي کنند، در جامعه نيستند و نمي دانند که در خيابانهاي شهر چه خبر است که نگران چشم چراني و دلبري کردن زنان و مردان پژوهشگر هستند؟ زنان و مرداني که از زير دست همين سازمان بيرون آمده اند و اين سازمان هرچه خواسته در سالهاي نوجواني به خوردشان داده است؛ حتي بعد از طي کردن تحصيلات عالي، و سالها درس خواندن و کار کردن در کنار جنس مخالف، باز هم قابل اعتماد نيستند! يعني هرچقدر هم که بزرگ شوند و پخته؛ باز هم به در مدرسه که مي رسند، براي هم حکم پنبه و آتش را پيدا مي کنند!
