بایگانی

بایگانیِ دستهٔ ‘آموزش و پروش’

غرغرهايي اندر باب پژوهش

فوریه 17, 2010 2 دیدگاه

شديدا خسته ام. تمام بدنم درد مي کند. احساس کوفتگي مي کنم. يک نفر بيايد مرا بِکِشد!

نه! کتک نخورده ام. دو روز است کار پرسشنامه هاي پايان نامه ام را شروع کرده ام. خوب به نظر من، پژوهش پرسشنامه اي چيز مزخرفي است. لااقل اينجا اين طوري است. از ممالک ديگر خبر ندارم. اين را بخاطر زحمت زيادي که دارد نمي گويم که البته اگر نمونه ات مثل کارهاي من، يک سري آدمهاي خاص باشند در جاهاي خاص و براي پر کردن هر پرسشنامه بايد مسيري را طي کني و … البته که سخت تر هم مي شود، اما اين که مي گويم مزخرف است بيشتر به خاطر نتايج آن است. من فکر مي کنم، يعني تقريبا مطمئنم که نتايج تحليل يافته هاي پرسشنامه ها زياد معتبر نيست. جداي از پرسشنامه هايي که مربوط يه پژوهش هاي روانشناسي و … است (چون در اين زمينه تجربه ندارم، جدا کردم)، معمولا کسي که پرسشنامه پر مي کند، زياد دل نمي دهد به اين کار. خيلي سر سري پاسخ مي دهد. حالا يا از سر بي اطلاعي يا از سر بي توجهي. حتي اگر پاسخ دهنده ها، يک عده متخصص باشند و تو براي هر کدام يک ساعت وقت بگذاري، براي هر سئوال توضيح شفاهي هم بدهي و مواظب باشي هيچ سئوالي بي پاسخ نماند و چه و چه، باز هم آن وسط چند تا سئوال هست که از دستت در برود يا طرف مقابلت مبهم پاسخ بدهد و خلاصه نتيجه کارهاي پرسشنامه اي معمولا زياد به دل من نمي شيند. به اين موضوع فکر مي کنم، بدنم بيشتر درد مي کند!

گفتم پرسشنامه، ياد آموزش و پرورش افتادم. يعني فکر مي کنم، تا آخر عمرم، اين کلمه با اين سازمان براي من باهم تداعي شوند تا هر بار که از روند کار خسته مي شوم، با خودم بگويم، به هر حال مشکلات طرف شدن با مدارس را که ندارم و کلي روحيه بگيرم!

مي داني. بعضي قوانين عجيب و غريب دقيقا زير گوش ما دارد اتفاق مي افتاد ولي تا وقتي که مستقيم با آن درگير نشوي، نه مطلع مي شوي از آنها و نه دست و پاگير و غيرمنطقي بودنشان را حس مي کني.

خوب! اگر کسي به سرش بزند در مدارس پژوهشي انجام دهد، نمي تواند راه بيافتد برود داخل مدرسه و درخواستش را ارائه کند. همين سال پيش بود که من فهميدم، نه تنها دبيران، کادر اداري، معاونين که حتي مدير مدرسه هم، قدرت تشخيص بين پژوهشگر و يک آدم ناباب، يا فرق بين يک پرسشنامه که براي کار پژوهش تنظيم شده با يک پرسشنامه ضاله و انحرافي! را ندارد. تنها و تنها يک نفر در کل وزارتخانه عريض و طويل آموزش و پروش است که مي تواند اين تشخيص را بدهد. يعني براي شروع کار، بايد بروي وزارتخانه تا پرسشنامه ات تاييد شود و يک معرفي نامه بگيري براي مناطق 19 گانه. معرفي نامه را ببري، آموزش و پروش هر منطقه تا اجازه ورود به مدارس آن منطقه را بگيري. بعد بروي دفتر مدير مدرسه تا اگر اجازه بدهد، کادر مدرسه پرسشنامه را پر کند و خلاصه اش، داستاني است.

البته فقط همين نيست. معرفي نامه اي که وزارتخانه مي دهد، 2 ماه بيشتر (حالا مثل ما اگر اهل چانه زني باشي، 3 ماه) اعتبار ندارد. هرچند ما به مدد فتوشاپ و پرينتر رنگي، اعتبار آن را تغيير داديم و کلي به ريش آموزش و پروش خنديدم، ولي بعيد مي دانم ديگر از اين شکرها بخوريم.

گفتم آموزش و پروش، ياد جداسازي هايش افتادم که برخلاف تصورم گريبان پژوهشگران را هم مي گيرد! پارسال که تازه درگير اين قضيه شده بودم، يادداشتي نوشتم که نشد بگذارمش اينجا. يعني يادم رفت. حالا که از مصائب پژوهش در مدارس نوشتم، آن يادداشت را هم با همان لحني که آن موقع نوشتم در ادامه مي آورم.

معذوريت هاي آموزش و پرورش در همکاري با پژوهشگران

"سازمان آموزش و پرورش از معرفي دانشجويان و محققان خواهر به مدارس پسرانه و دانشجويان و محققان برادر به مدارس دخترانه معذور است."

به هرکس که مي گويم مي خندد و يک چراي کشدار تحويلم مي دهد. و من نمي دانم بايد چه جوابي بدهم. شانه هايم را بالا مي اندازم که، معلومه چرا.

مي گويم من با دانش آموزها کاري ندارم ، پرسشنامه تحقيق من را قراره همکارهاي شما پر کنند. سرش را تکان مي دهد و در حالي که مطمئن نيستم که حرف مرا فهميده همان جمله اي را که در فرم نوشته تکرار مي کند.

براي شروع کار خيلي عجله دارم. بايد سه ماهه يافته ها را جمع کنيم. توي ذهنم دنبال کسي مي گردم که جزء برادارن! باشد، جدي باشد، علاقمند باشد به موضوع ما، و مهمتر از همه، آنقدر پشتش مثل ما محکم باشد و سرش گرم، که براي دلخوشي کار پژوهشي کند نه براي پول يا نمره! و اين آخريش کار را خيلي سخت مي کند.

استاد دستي به محاسنش مي کشد، با تاسف سري تکان مي دهد و مي گويد آره چون بچه هاي دبيرستان بزرگند به شما اجازه ورود نميدن. بايد يک همکار مرد پيدا کنيد. مي خندم و مي گويم استاد! دانش آموزهاي دبيرستاني به اندازه کافي توي مدرسه راهنمايي دو کوچه بالاتر سوژه دارند. هرچند مجوز ورود به دبستانها را هم نمي دن اگه بخوايم. مي خندد.

بي حوصله مي گويد دانش آموزها از شما کوچکترند؛ مربي هاي آنها که از شما بزرگترند. با تحير نگاهش مي کنم و مي گويم اونها که قطعا آدمهاي موجهي هستند که تونستن از فيلتر گزينشي هاي شما رد بشن. درسته؟ بي حوصله تر از پيش نگاهم مي کند و تقريبا داد مي زند خاااااااااانم! من که نمي تونم همه چيز را به شما توضيح بدم. آدميزاده ديگه. دلش ممکنه بلرزه.

فقط نگاهش مي کنم. چه بگويم؟ مي خواهم بگويم مشکل اينجاست که تو و آدمهايي مثل تو، آدميزاد را خيلي دست کم گرفته ايد. مي خواهم بگويم بيرون از حصار اين سازمان لعنتي، آنقدر سوژه هست براي اينکه دل معلم هاي شما را بلرزاند که قيافه بي آب و رنگ ما و تيپ بچه مدرسه اي­وار ما ممکن نيست حتي جلب توجه کند؛ چه رسد به لرزش و اين حرفها! مي خواهم بگويم اگر اين استدلال درست باشد پس چطور حاضر شده ايد فرزندان معصوم اين کشور را به آدمهايي بسپاريد که از نظر عاطفي اينقدر آسيب پذير هستند که يک پرسشنامه 15 دقيقه اي را تاب نياورند؟! مي خواهم بگويم… اما فکر مي کنم او که کاره اي نيست فقط يک کارمند جزء است و قطعا حتي حوصله ندارد تا به قوانيني که طوطي وار براي مراجعه کنندگانش تکرار مي کند، فکر کند.

توي اين فرصت کمي که دارم نمي توانم زياد صبر کنم. با اين همه جديت و سختگيري اجتناب ناپذيري که در کارهاي جدي دارم، نمي توانم به هرکسي پيشنهاد همکاري بدهم. آن 2، 3 نفري هم که در همين يک هفته به ذهن من و استاد مي رسد يا وقت ندارند يا پول مي خواهند و ما نداريم.

صداي استاد مثل هميشه آرام بخش و دلگرم کننده است. مي خندد. سر به سرم مي گذارد و شوخي مي کند تا من در اوج عصبانيت مي خندم. بعد مي گويد که روي دخترانه کار کن. حجم نمونه را دو برابر مي کنيم، روايي کار هم حفظ مي شود. قبول مي کنم اما دلگيرم هنوز و خسته و عصباني. دلگيرم از اينکه مجبورم به موضوعي که اصلا جنسيتي نيست، جنسيتي نگاه کنم. خسته ام از اين همه کاغذ پراني. براي ورود به يک مدرسه و پر کردن يک پرسشنامه بايد چقدر امضا و نامه جمع کنم؟! عصباني ام از اين سيستم، از سرزميني که مي گويند مردانش سست اراده اند و زود گول! مي خورند؛ حتي اگر جزء فرهنگي ترين قشر جامعه باشند!

کسي منطق حاکم بر اين سازمان را مي فهمد؟ يعني فقط در سيستم عريض و طويل آموزش و پرورش است که زنان و مردان ممکن است يکديگر را اغفال! کنند، که اينقدر قانون و تبصره زده اند براي حفظ جداسازي؟ کساني که از سر جزم انديشي اين قوانين را تدوين مي کنند، در جامعه نيستند و نمي دانند که در خيابانهاي شهر چه خبر است که نگران چشم چراني و دلبري کردن زنان و مردان پژوهشگر هستند؟ زنان و مرداني که از زير دست همين سازمان بيرون آمده اند و اين سازمان هرچه خواسته در سالهاي نوجواني به خوردشان داده است؛ حتي بعد از طي کردن تحصيلات عالي، و سالها درس خواندن و کار کردن در کنار جنس مخالف، باز هم قابل اعتماد نيستند! يعني هرچقدر هم که بزرگ شوند و پخته؛ باز هم به در مدرسه که مي رسند، براي هم حکم پنبه و آتش را پيدا مي کنند!

معلمي را مي ستايم كه انديشيدن را به من آموخت نه انديشه ها را

آوریل 23, 2007 بیان دیدگاه

خوب كه فكر مي كنم ، توي نظام آموزشي كه من درس خوندم ، بيشتر انديشه ها را ياد گرفتم تا انديشيدن. در طول سال تحصيلي معلم ناگزير بود تمام وقت كلاس و انرژي خودش را صرف تمام كردن كتابي بكند كه از قبل تعيين شده بود! مهم اين بود كه تمام تمرينهاي رياضي حل بشه، شعرهاي كتاب فارسي معني، و كتاب تاريخ پر از سئوال.

نظام نمره و امتحان. و شاگرد ممتاز و با استعداد كسي بود كه بهتر و بيشتر حفظ كنه.

***

هميشه سرش توي كتابه. اگه كتاب هم دم دستش نباشه، بالاخره يك چيزي براي خوندن پيدا مي كنه. هروقت بخوام راجع به چيزي تحقيق كنم، هروقت دنبال يك مطلبي باشم، هروقت اسم نويسنده يك كتاب را ندونم، هروقت دنبال يك كتابي باشم …. مسعود ، اولين كسي ــِ ه كه باهاش مشورت مي كنم. بچه ها بهش ميگن دايرةالمعارف متحرك.

ــ مسعود! پس كي مي خواي اين چند تا واحدي رو كه مونده پاس كني و خلاص؟

ــ مي خونم حالا.

ـــ كي مثلا؟!

چيزي نميگه. دارم مزاحم مطالعه كردنش ميشم. هيچي به اندازه اين كار ناراحتش نمي كنه. كتاب را از دستش مي كشم. » با توام ها!» دستهاش را روي هم ميذاره و وانمود ميكنه كه گوشش با منه. از اينكه با يك بحث تكراري دارم آرامشش را به هم بزنم از خودم بدم مياد.

ـــ تو كه اين همه مي خوني. خوب چند ساعت هم براي گرفتن ديپلمت وقت بذار. فكر مي كني ارزشش را نداره؟!

فقط نگام مي كنه. «تا وقتي ديپلم نگيري نمي توني بري دانشگاه.» وقتي اسم دانشگاه را ميارم يك جوري نگام مي كنه، كه از حرفي كه زدم پشيمون ميشم.

***

هميشه تصور مي كردم اگر كنكور را رد كنم ، ديگر از حفظ كردن و آزمون هاي چهار گزينه اي براي هميشه خلاص خواهم شد. اما بعدها فهميدم ، تا زماني كه در اين نظام آموزشي هستم؛ براي طي كردن «مدارج عالي تحصيلي»! بايد هنر » از بر كردن» را هميشه داشته باشم.

***

ــ آره قبول. توي دانشگاه ها خبري نيست . تا خودت نخواي نه متخصص ميشي، نه باسواد . فقط به قول خودت «مدركمند» ميشي همين. ولي فراموش نكن كجا زندگي مي كني. جايي كه تو هستي ، ارزش علمي آدمها به تعداد واحدهايي ــِ ه كه با نمره بالاي 10 و 12 پاس كردند نه چيزهايي كه بلدن.

تلخ مي خنده. » تو هنوز نفهميدي من استعداد مدرك گرفتن ندارم؟!»

***

بچه كه بوديم هميشه فكر مي كردم وقتي بزرگ شديم مسعود يك دانشمند ميشه. اونوقت ها فكر مي كردم كه دانشمند ها حتما بايد يك آزمايشگاه داشته باشند. اونوقت ها هميشه مسعود رو توي يك آزمايشگاه تصور مي كردم.

مسعود هيچوقت دانشمند نشد. بعد از دوره ابتدايي، ديگه هيچوقت شاگرد اول هم نشد. توي دبيرستان ، هر ترم چند تا نمره تك داشت. چند ساله كه چند تا از واحدهاش مونده و اونقدر بزرگ شده كه پدر و مادرش ديگه نمي تونن براي ادامه تحصيل مجبورش كنند.

***

چند سالي اداي آدمهايي را كه مدرك گرا نيستند، درآوردم.اما كم كم به اين حقيقت رسيدم ، تا وقتي كه توي اين نظام آموزشي ارزشيابي ميشم، مجبورم كه به ارزشهاي اون تن بدم. هرچقدر هم كه توي كارت حرفه اي و متخصص باشي ، كسي كه مدرك بالاتري داره، حتي اگه تخصص و تعهد تو را هم نداشته باشه، حقوق و مزايا و سمت بالاتري خواهد داشت. وقتي اينها را به مسعود ميگم؛ به حقوق و مزايا كه مي رسم، چشمهاش را گرد ميكنه و ميگه «اين روزها خيلي شبيه آدم بزرگ ها شدي!»

ــ اينكه آدم بتونه توي شرايطي كه هست تصميم درست بگيره ، خودش يك جور ذكاوته. گاهي وقتها بايد كارهايي را بكني كه دوستشون نداري . مثل شبيه «آدم بزرگ ها» فكر كردن.

بدون اينكه بخواد ريشخند كنه مي پرسه: » براي رسيدن به كجا؟»

***

گاهي فكر مي كنم مسعود حق داره. اما من هيچوقت نمي تونم مثل اون باشم. بعضي ها اينجوري اند . بي تفاوت نسبت به خط كشي هاي جامعه، خط كشي هاي خاص خودشون را دارند. ولي من….

اين روزها باز هم دارم يك مشت مزخرف حفظ مي كنم براي يك امتحان چهار گزينه ايِ ديگه. كه اگــــــــــــــــــــــــه قبول شدم ، دوباره يك مشت مزخرف حفظ كنم تا … به قول يكي از اساتيدم كه هميشه مي گفت : نتيجه اين نظام آموزشي بيشتر از اين نيست. يك آدم حسابگر و سطحي.

اگه توي همچين نظام آموزشي درس خوندي، تا حالا اين شانس را داشتي كه معلمي يا استادي جلوي راهت قرار بگيره كه به جاي انديشه ها، انديشيدن را از او بياموزي؟

دسته‌ها:آموزش و پروش برچسب‌ها: ,
دنبال‌کردن

هر نوشتهٔ تازه‌ای را در نامه‌دان خود دریافت نمایید.