بایگانی

بایگانیِ فوریه 2012

نقطه بی آرزویی

فوریه 29, 2012 بیان دیدگاه

یک روز به یک جایی می رسی که هر چه فکر می کنی هیچ آرزویی نداری برای برآورده شدن.

این البته معنی اش این نیست که چیز دیگری نمی خواهی. نه!

خب می دانی؟! خیلی فرق است بین خواستن و آرزو داشتن. می شود آدم مثلا دلش پول بخواهد، سفر، پست و مقام، خانه جدید، ادامه تحصیل و خیلی چیزها اما این ها آرزویش نباشد.

آرزو یعنی خواستن با اصرار و شدت و فکر کنی که: «اگر این چیزی که می خواهی بشود ….. »

خب من الان توی همان نقطه ام. توی نقطه نداشتن از این دست «اگر بشود …» ها. توی نقطه بی آرزویی.

یکبار جایی خواندم «آدمی که آرزو ندارد، خدا را فراموش کرده است.» اما بگمانم این آدم به این نقطه نرسیده بوده هنوز که این را گفته. به بی آرزویی.

به نقطه ای که مطمئن باشی برآورده شدن حتی همه چیزهایی که می خواهی هم، همه آن چیزی نیست که می خواهی. همه آن چیزی که می تواند حال تو را برای همیشه خوش کند. همه چیزی که برای آن به این دنیا آمده ای. همه چیزی که باید باشی و نیستی.

بعد آدم وقتی به اینجا می رسد که هیچ کدام از خواسته هایش، هیچ یک از نداشتن هایش، و جای خالی هیچ یک از داشته هایش آرزویش نیست؛ ناگزیر از اندیشیدن می شود. ناگزیر از عمیق نگاه کردن به زندگی، ناگزیر از پیدا کردن دلیل برای بودن و حضور داشتن در این بساط عریض و طویل.

دسته‌ها:دلنوشته هايم

قلعه بیاضه

فوریه 20, 2012 ۱ دیدگاه

در وسط روستای بیاضه، جایی در دل کویر، کوهی از خشت و گل از زمین سربرآورده که قدمتش به دوره ساسانیان می رسد. قلعه بیاضه با مساحتی بیش از چند هزا متر مربع در شهرستان نایین (استان اصفهان)، چند کیلومتری استان یزد قرار دارد.

این قلعه باستانی با سبک معماری ساسانی، قرن‌ها کارکردهای دفاعی و مسکونی داشته و در دوره اسماعیلیه پایگاه هواداران حسن صباح بوده است

قلعه باستانی بیاضه، بواقع کوهی است از خشت و گل. دژی بزرگ که محوطه عظیمی را به خود اختصاص داده است و روزگاری ۲۵۰۰ نفر در آن زندگی می کردند و تمام امکانات زندگی شان در همان جا مهیا می شد ه است.

دورتادور آن‌را خندقي به عمق 7 تا 13 متر احاطه كرده است و در اطراف آن، برج‌هاي ديده‌باني و تيراندازي قرار دارند. هرچند متاسفانه در سال ۱۳۶۷ بخشی از خندق توسط افراد ناآگاه و بمنظور احداث جاده! پر شد که منجر به خرابی بخشی از باروهای بلند آن شده است. البته خرابی ها در سالهای بعد مرمت شده است اما تفاوت آن با بخش های دیگر به وضوح قابل مشاهده است.

قلعه شامل 5 طبقه است و از ویژگی جالب آن این است که طبقات از طریق راهروهای حلزونی و مارپیچی به هم متصل می شوند و هیچ پله ای در مسیر وجود ندارد.

از در چوبی قلعه که وارد می شوی، راهروهای پیچ در پیچ با اتاقک های کوچکی که در آنها تعبیه شده است، شروع می شود. و راهروها و اتاقک ها پر است از کوزه های بزرگ و کوچک.

اتاق های متعدد و طبقات مختلف قلعه تا چند سال قبل به عنوان محل نگهداری اموال و انبار غله روستاییان مورد استفاده قرار می گرفت.

برای تمام مردم خور و بیابانک نام قلعه بیاذه، نامی آشناست، کمتر پیرمرد و پیرزنی است که اسم این قلعه را نشنیده باشد. دلیل معروفیت آن خارج از بحث قدمت و بزرگی، فتح نشدن توسط راهزنان معروف است.

اواخر دوران احمدشاه که آشوب و ناامنی همه جا را فرامی گیرد، مردم روستا برای دفاع، به خانه اجدادی خود – قلعه- پناه می برند.تاخت و تازهای راهزنان باعث شد که مردم برای نجات خود ماه ها را در این قلعه سپری کنند. دزدان به غارت روستاها می پردازند و از این روستا هم چشم پوشی نمی کنند. طبق مستندات از سال ۱۳۲۷ ه.ق مردم به مدت دو سال در برابر قشون نایب حسین کاشی درون قلعه ایستادگی کردند و با استفاده از موقعیت قلعه توانستند در این مدت طولانی مقاومت کنند.

به هر حال در تمام دوران ناامنی راهزنان نتوانستند این قلعه را به تسخیر خود درآورند و همین مساله باعث شد که مردم و قلعه باستانی در اذهان مردم منطقه باقی بماند .

سفر گروهی

فوریه 13, 2012 ۱ دیدگاه

بگمان من سفرهای دسته جمعی و چند روزه از طریق تورهای مسافرتی یک مدل کوچک از روال زندگی در این دنیاست.

همسفر شدن با آدمهایی که در انتخاب آنها نقشی نداشته ای (بجز همراهانت) و اینکه همسفر چندروزه ات چه کسی و با چه ویژگی های اخلاقی است، یک وضعیت کاملا تصادفی است برای من همیشه مثل شروع زندگی و پرتات شدن توی این دنیاست. آنوقت بعد از چند روز زندگی کردن با این آدمها که در ساعات اول به نظر خیلی سخت می آید، یک وقت بخودت می آیی که آن آدمها شده اند دوستان صمیمی ات که با انها از ته دل میخندی، راجع به باورهای سیاسی و مذهبی ات حرف می زنی، خیلی راحت با آنها هم سفره می شوی، توی سفر هوایشان را داری، با همه شان عکس یادگاری می گیری و تا می آیی عادت کنی به بودنشان، سفر تمام شده و بعد باور اینکه این آدمهارا شاید دیگر هیچوقت هیچوقت نبینی یک جوری است. یاد می گیری دل نبندی. یاد می گیری دل بکنی. یاد می گیری که به این همه زودگذر و ناپایدار بودن دنیا بخندی. و بزرگ می شوی.

سفرهای گروهی و بخصوص با آدمهای غریبه یک حسن دیگر هم دارد و آن هم همسفر شدن با آدمهایی است که شاید هیچ ربطی به تو، محیطی که زندگی می کنی، باورهای ذهنی که داری و … نداشته باشند. بعد تو با این آدمها که شاید در روال معمول زندگی هیچوقت زمان و حوصله و اصلا لزومی برای هم نشینی با آنها خرج نکنی؛ زندگی می کنی. زندگی می کنی و از تنوع اخلاقی و عقیدتی آدمها لذت می بری. و بزرگ می شوی.

قبلا هم در اینباره نوشته ام:
این دنیای دو روزه

دسته‌ها:دلنوشته هايم برچسب‌ها:
دنبال‌کردن

هر نوشتهٔ تازه‌ای را در نامه‌دان خود دریافت نمایید.