بایگانی

بایگانیِ ژانویه 2012

آنفولانزا

ژانویه 25, 2012 2 دیدگاه

آنفولانزا گرفته بودم. چند هفته پیش. حداقل تا آنجا که یادم می آید، اولین بار بود توی عمرم.
می دانستی آنفولانزا یکدفعه شروع می شود؟ یکدفعه و بدون علائم خاص و مشخصی؟ آنقدر ناگهانی که باورت نمی شود مریض شده ای. مثل این مرگ های یکدفعه ای است یک جورهایی!
درست 24 ساعت بعد از یک روز خوب که می روی استخر، موقع برگشتن آنقدر حالت خوب است و سرحالی که ماشین را میبری کارواش، سرخوش و قدم زنان میروی برای تولد آذر هدیه می خری، شب بعد از کلی بگو بخند می خوابی و صبح با ناباوری می بینی که حالت اصلا خوب نیست!
بعد همانطو ر که توی رختخواب دراز کشیده ای، و فقط و فقط داری استراحت می کنی و مادر با سوپ و لیموشیرین دارد ازت پذیرایی می کند؛ خودت حس می کنی که حالت دارد بدتر و بدتر می شود!
عصر حتی نمی توانی از رختخواب بیرون بیایی.
آذر همراهم می شود برویم دکتر و راه کوتاه خانه تا مطب را با چه بدبختی طی می کنیم. چیزی نمانده بیاید دستم را بگیرد و کمکم کند!
بعد من همانطور که هی زیر گوش او غر می زنم که چطور ممکن است آدم ظرف یک روز اینقدر درب و داغان شود؛ یکدفعه یاد بی بی می افتم که سال گذشته یکدفعه زمین گیر شد. چشم هایش کم سو شد و توان راه رفتنش را از دست داد. آنقدر یکدفعه و بی هیچ پیش زمینه ای، پیرزن که مستقل زندگی می کرد به اطرافیانش محتاج شد که آدم باورش نمی شد.

آنفولانزا چیز مزخرفی است. اما خوب است آدم دچارش شود تا بفهمد که ….

دسته‌ها:دلنوشته هايم

به آیندگان

ژانویه 12, 2012 بیان دیدگاه

راستی که در دوره تیره و تاری زندگی می کنم:
امروزه فقط حرفهای احمقانه بی خطرند
گره بر ابرو نداشتن، از بی احساسی خبر می دهد،
و آنکه می خندد، هنوز خبر هولناک را نشنیده است.
این چه زمانه ایست که
حرف زدن از درختان عین جنایت است
وقتی از این همه تباهی چیزی نگفته باشیم!
کسی که آرام به راه خود می رود گناهکار است
زیرا دوستانی که در تنگنا هستند
دیگر به او دسترس ندارند.
این درست است: من هنوز رزق و روزی دارم
اما باور کنید: این تنها از روی تصادف است
هیچ قرار نیست از کاری که می کنم نان و آبی برسد
اگر بخت و اقبال پشت کند، کارم ساخته است.
به من می گویند: بخور، بنوش و از آنچه داری شاد باش
اما چطور می توان خورد و نوشید
وقتی خوراکم را از چنگ گرسنه ای بیرون کشیده ام
و به جام آبم تشنه ای مستحق تر است .
اما باز هم می خورم و مینوشم
من هم دلم می خواهد که خردمند باشم
در کتابهای قدیمی آدم خردمند را چنین تعریف کرده اند:
از آشوب زمانه دوری گرفتن و این عمر کوتاه را
بی وحشت سپری کردن
بدی را با نیکی پاسخ دادن
آرزوها را یکایک به نسیان سپردن
این است خردمندی.
اما این کارها بر نمی آید از من.
راستی که در دوره تیره و تاری زندگی می کنم.
***
در دوران آشوب به شهرها آمدم
زمانی که گرسنگی بیداد می کرد.
در زمان شورش به میان مردم آمدم
و به همراهشان فریاد زدم.
عمری که مرا داده شده بود
بر زمین چنین گذشت.
خوراکم را میان معرکه ها خوردم
خوابم را کنار قاتلها خفتم
عشق را جدی نگرفتم
و به طبیعت دل ندادم
عمری که مرا داده شده بود
بر زمین چنین گذشت.
در روزگار من همه راهها به مرداب ختم می شدند
زبانم مرا به جلادان لو می داد
زورم زیاد نبود، اما امید داشتم
که برای زمامداران دردسر فراهم کنم!
عمری که مرا داده شده بود
بر زمین چنین گذشت .
توش و توان ما زیاد نبود
مقصد در دوردست بود
از دور دیده می شد اما
من آن را در دسترس نمی دیدم.
عمری که مرا داده شده بود
بر زمین چنین گذشت.
***
آهای آیندگان، شما که از دل توفانی بیرون می جهید
که ما را بلعیده است.
وقتی از ضعفهای ما حرف می زنید
یادتان باشد
از زمانه سخت ما هم چیزی بگویید.
به یاد آورید که ما بیش از کفشهامان کشور عوض کردیم.
و نومیدانه میدانهای جنگ را پشت سر گذاشتیم،
آنجا که ستم بود و اعتراضی نبود.
این را خوب می دانیم:
حتی نفرت از حقارت نیز
آدم را سنگدل می کند.
حتی خشم بر نابرابری هم
صدا را خشن می کند.
آخ، ما که خواستیم زمین را برای مهربانی مهیا کنیم
خود نتوانستیم مهربان باشیم.
اما شما وقتی به روزی رسیدید
که انسان یاور انسان بود
درباره ما
با رأفت داوری کنید !

برتولت برشت/ 1939

دنبال‌کردن

هر نوشتهٔ تازه‌ای را در نامه‌دان خود دریافت نمایید.