هذیانیات 9
دلم می خواست، توی این شبها، یک جایی بود.
یک جایی بود برای عزاداری کردن.
دلم می خواست، یک جایی بود. یک مجلسی که بروم یک گوشه اش بنشینم و عزاداری کنم برای امامم.
یک جایی که مدعیان شریعت مشتری نداشته باشند آنجا.
یک جایی که سخنرانش بداند که مسئله کربلا، مسئله آب و تشنگی نیست.
یک جایی که هی تشنگی حسین را نکنند توی چشم آدم.
یک جایی که بلندگو را ندهند دست یک مداح احمق که بلندگو را تا حلقومش فرو کند و یک اسم را، تنها یک اسم را، هی تکرار کند.
یک جایی که بجای حرف زدن از حسین از سر بریده اش نگویند.
یک جایی که ….
و نیست.
توی این شهر بزرگ و گل و گشاد جایی نیست برای من و امثال من تا در سالروز شهادت حسین، مردی که به ما درس "بایستن" در "نتوانستن" را آموخت*، دور هم عزاداری کنیم.
*. دکتر شریعتی
دستهها:هذیانیات, دلنوشته هايم
