هذیانیات 9
دسامبر 4, 2011
بیان دیدگاه
دلم می خواست، توی این شبها، یک جایی بود.
یک جایی بود برای عزاداری کردن.
دلم می خواست، یک جایی بود. یک مجلسی که بروم یک گوشه اش بنشینم و عزاداری کنم برای امامم.
یک جایی که مدعیان شریعت مشتری نداشته باشند آنجا.
یک جایی که سخنرانش بداند که مسئله کربلا، مسئله آب و تشنگی نیست.
یک جایی که هی تشنگی حسین را نکنند توی چشم آدم.
یک جایی که بلندگو را ندهند دست یک مداح احمق که بلندگو را تا حلقومش فرو کند و یک اسم را، تنها یک اسم را، هی تکرار کند.
یک جایی که بجای حرف زدن از حسین از سر بریده اش نگویند.
یک جایی که ….
و نیست.
توی این شهر بزرگ و گل و گشاد جایی نیست برای من و امثال من تا در سالروز شهادت حسین، مردی که به ما درس "بایستن" در "نتوانستن" را آموخت*، دور هم عزاداری کنیم.
*. دکتر شریعتی
دستهها:هذیانیات, دلنوشته هايم
