هشت فراز، هزار نیاز – 2
یک نفر در مورد دلیل یا چرایی حرکت میرزا کوچک خان و قیام جنگل سئوال می کنه و سئوال می کنه با اینکه میرزا می دونسته که سرکوب می شه چرا این حرکت را شروع می کنه و جواب هدی صابر:
اولا کار استراتژیک کار آزمون و خطاست هیچ کس به کسی برات سفید نمیده که استارت را زدی تا ته در حقیقت روی چمنزار راه میری. آزمون و خطاست. دوما اینکه بعد از تمام پرس و جوها ، پرسان پرسانها و از این کوی به اون کوی رفتن ها و از این بزرگ پرسیدن و از اون مجرب در حقیقت تجربه اخذ کردن؛ رهیافت استراتژیکش این بود؛ جمع بندی اش جمع بندی درستی بود که یک کانون مقاوتی باید شکل بگیرد که جلوی ترکتازی این نیروی در حقیقت مهاجم بیگانه و این نیروی مستبد داخلی ضد مشروطه را بگیرد. این اتفاق افتاد دیگه.
شما نگاه بکنید الان ما اینجا، فرض کنید که اینجا یک مساحتی حدود 800 متر تا هزار مترمربع دارد، اون گوشه یک جنبشی برپا بشود، همه ما هم سعی می کنیم اون جنبش را سرکوب کنیم ولی 7 سال 8 سال طول می کشه. معلومه یک اصالتی داشته، و معلومه که اون اتفاقی که می باید بیافته، افتاد. یک مانع تاریخی مقابل ترکتازی ایجاد کرد. توی همون موقع، یعنی بحبوحه جنبش جنگل …… قرارداد 1919 واگذار نشد. بالاخره ملیون اعتراض کردند، احمدشاه موضع گرفت، قرارداد نتونست اجرا بشه . انگلیس دومیلون لیره هم پرداخت و بخشی را هم تخصیص داد بین وثوق و پیرامون در حقیقت سفله اش. اما در حقیقت اون اتفاق نتونست رخ بده
و یک جنبش را هم که نباید تنها توی دوران خودش تحلیل کرد. بالاخره یک میرزایی هم هست که بعدا مثلا فرض کنید سال 49 در سیاهکل به محل انگیزه می ده برای مقاومت یا مثلا جوانهای نسل جدید. اینکه تحلیلش درست بود، چشم اندازش درست بود. کانون مقاومت را بوجود آورد.
هدی صابر، هشت فراز هزار نیاز، فراز جنگل، نشست 27، جلسه پرسش و پاسخ، دقیقه 30 به بعد

سلام منصوره خوبی؟ دلبستگی هستم!
منم بدک نیستم زندگی میگذره شکر, بیشتر دغدغه هایم اینروزها شده پول بیرون آوردن! زندگیه دیگه, هوس نوشتن هم که مثل خوره همچنان هست, هر روز هم هر اتفاقی مرا وسوسه نوشتن میکند اما از صفر شروع کردن برایم خیلی سخت است. روزی نیست که دلم برای دلبستگیه اولم تنگ نشود, خدا لعنت کند باعث و بانی این فیلترینگها را!
این آخری هم ماجرای این دختر مصری که خود را برهنه کرد مرا شدیدا وسوسه کرده برای نوشتن اما…
پاسخ:
ببخشید دیر جواب میدم
زیاد نمیام اینجا. می دونم که مشتری چندانی نداره و همونهایی هم که میان با من کاری ندارن. از وقتی هم که گودر به فنا رفت، دیگه گودر هم نمیرم. اینه که دیر دیدمت!
ولی این خوبه که تو هنوز وقتی دلت برای وبلاگت تنگ میشه، میای خونه من. چطوری رفیق؟
بعد اینکه به قول خواننده شیرین سخن: نخور غم گذشته، گذشته ها گذشته و از این حرفها. فکر کنم این شیشصدمین باریه که اینجا می گی می خوای بنویسی ولی برات سخته که از صفر شروع کنی و من برای شیشصدمین بار نمی فهمم یعنی چی این؟
البته اصلا لازم نیست خودت را اذیت کنی و توضیح بدی که یعنی چی؟! کلا بعضی چیزها را نمی فهمم (؛
پایدار باشی