برای چندمین بار در ایران ثابت شد که ظرفیت و میل به مشارکت فرزند سرکوبه. کسی یا جریانی که سرکوب می کنه، تصورش این هست که در حقیقت ظرفیتها را دیگه دفن کرده. تصورش، توهمش، اینه که آنقدر لایه های دفن پایینه که اون ظرفیتهای تاریخی و دورانی ما رسیده به این مرکز زمین که مواد گداخته است و کاملا ذوب شده و امکان بروز و ظهور پیدا نمی کنه.
در قاجار قبل از تنباکو ، فرزند سرکوب شد میل به مشارکت و خودش را توی تنباکو نشون داد. بعد از تنباکو همون آش و همون کاسه و توتالیتاریسم ناصرالدین شاهی شد. ازش مشروطه دراومد. فرزند سرکوب در ایران شد مشروطه . فرزند سرکوب زضاخانی هم شد به اصطلاح نهضت ملی ایران. اینکه یک قاعده شد توی ایران.
برخلاف تصور سرکوبگران و سازماندهندگان سرکوب، سرکوب موقت است. و زیرین جامعه اتفاقاتی می افتد که سرکوب کننده و جریان ایدئولوژیک و تشکیلاتی سرکوب فکرش را نمی کند.
همه فکر می کنند که در زمستان در حقیقت همه چیز سوخته ، نشو و نمایی در طبیعت وجود ندارد. ولی مولوی خیلی قشنگ میگه در بهمن میوه ها پزیده است. در اوج در حقیقت سرما. حالا به قول قدیمیا سیاه سرما و سرمای استخوان سوز، نزج اولیه میوه که بعدا بهار و تابستان پدیدار میشه در بهمنه.
این سرکوبگرایان جنبش در ایران این قاعده را درک نمی کنند. به نسبتی که سرکوب تو ایران شدیدتره، توی دوران به اصطلاح سرکوب، این فرزند مطالبه گرتره. تبدیل به یک فرزند بیش فعال میشه. مثل یک بچه ای که در حقیقت توی خونه نمیشه نگهش داشت. از در و دیوار و کمد و تلویزیون و همه چیز بالا میره. بیرون هم که بره غوغا می کنه. این نشان دهنده اینه که فرصتی برای بروز در حقیقت ظرفیتهایش بطور متعادل وجود نداشته ، ظرفیت انباشته، انباشته . اون پدر مادر هم به تخلیه ظرفیت فرزند فکر نکردند و سرکوبش کردند. فکر می کنند که این فرزنده دیگه منگوله. دیگه نه ذهنش کار می کنه، نه مهرش کار می کنه. ولی بالاخره فرزنده منگول نیست. در جای خودش ابتدا بیش فعال میشه، و اگه یک رهبری معفول هم سرکار بیاد اون بیش فعالی را در حقیقت می تونه تبدیل کنه به یک فعالیت متعادل که مصدق به طور نسبی تونست در ایران این کار را بکنه .
اینکه برخلاف تصور سرکوبگران توی ایران هر بار سرکوب جدیتر بوده، فاز بعدی، فرزند سرکوب، فرزند به اصطلاح خوش قد و قامتی بوده که ظرفیت و میل مشارکت جدی از خودش بروز داده.
هدی صابر، هشت فراز هزار نیاز، نشست ملی شدن صنعت نفت، جلسه 41، دقیقه 20 به بعد
دوستداشتن:
نخستین کسی باشید که این نوشته را دوست دارد.
مصباحی مقدم: مادامالعمر شدن حقوق نمایندگان و سیاسیون “تبعیض بجا” است/ برگشت به سطح زندگی قبل از نمایندگی بعد از چهار سال، دشوار است
افرادی که در دستگاههای دیگری سابقه خدمتی دارند زمانی که به عنوان نماینده مجلس انتخاب می شوند رتبه آنان با رتبه یک وزیر برابری می کند، بنابراین تصریح شده است که اگر دوره نمایندگیشان پایان یافت و به کار قبلی برگشتند پایه حقوق که در مجلس می گرفتند کمتر نشود و محفوظ بماند. به طور طبیعی کسانی که دوره نمایندگی شان پایان می یابد و رتبه حقوقیشان در حد یک وزیر است به طور طبیعی چهار سال زندگی خود را در یک سطحی تنظیم می کنند که برگشتش به سطح قبل از دوره نمایندگی تا حدود زیادی دشوار است….
«رفقا امیدوارم تصور نکرده باشید که ما خوک ها این کار را از روی خودخواهی
انجام می دهیم و یا این که تبعیض قائل می شویم. در واقع بسیاری از ما خوک ها شیر و سیب دوست نداریم. من خودم شخصا از شیر و سیب خوشم نمی آید. تنها هدف ما از خوردن این چیزها حفظ سلامتی است. شیر و سیب (رفقا، این مطلب را علم ثابت کرده است) حاوی موادی هستند که برای سلامتی یک خوک صد در صد لازمند. کار ما خوک ها ذهنی است. اداره و سازماندهی این مزرعه کاملا بسته به ماست. شب و روز برای رفاه شما تلاش می کنیم. بخاطر شماست که شیر می نوشیم و سیب می خوریم. هیچ می دانید اگر ما خوک ها در انجام وظیفه شکست بخوریم چه اتفاقی می افتد؟ جونز بر می گردد. بله . جونز برمی گردد.»
جورج اورول. قلعه حیوانات
دوستداشتن:
نخستین کسی باشید که این نوشته را دوست دارد.
یک نفر در مورد دلیل یا چرایی حرکت میرزا کوچک خان و قیام جنگل سئوال می کنه و سئوال می کنه با اینکه میرزا می دونسته که سرکوب می شه چرا این حرکت را شروع می کنه و جواب هدی صابر:
اولا کار استراتژیک کار آزمون و خطاست هیچ کس به کسی برات سفید نمیده که استارت را زدی تا ته در حقیقت روی چمنزار راه میری. آزمون و خطاست. دوما اینکه بعد از تمام پرس و جوها ، پرسان پرسانها و از این کوی به اون کوی رفتن ها و از این بزرگ پرسیدن و از اون مجرب در حقیقت تجربه اخذ کردن؛ رهیافت استراتژیکش این بود؛ جمع بندی اش جمع بندی درستی بود که یک کانون مقاوتی باید شکل بگیرد که جلوی ترکتازی این نیروی در حقیقت مهاجم بیگانه و این نیروی مستبد داخلی ضد مشروطه را بگیرد. این اتفاق افتاد دیگه.
شما نگاه بکنید الان ما اینجا، فرض کنید که اینجا یک مساحتی حدود 800 متر تا هزار مترمربع دارد، اون گوشه یک جنبشی برپا بشود، همه ما هم سعی می کنیم اون جنبش را سرکوب کنیم ولی 7 سال 8 سال طول می کشه. معلومه یک اصالتی داشته، و معلومه که اون اتفاقی که می باید بیافته، افتاد. یک مانع تاریخی مقابل ترکتازی ایجاد کرد. توی همون موقع، یعنی بحبوحه جنبش جنگل …… قرارداد 1919 واگذار نشد. بالاخره ملیون اعتراض کردند، احمدشاه موضع گرفت، قرارداد نتونست اجرا بشه . انگلیس دومیلون لیره هم پرداخت و بخشی را هم تخصیص داد بین وثوق و پیرامون در حقیقت سفله اش. اما در حقیقت اون اتفاق نتونست رخ بده
و یک جنبش را هم که نباید تنها توی دوران خودش تحلیل کرد. بالاخره یک میرزایی هم هست که بعدا مثلا فرض کنید سال 49 در سیاهکل به محل انگیزه می ده برای مقاومت یا مثلا جوانهای نسل جدید. اینکه تحلیلش درست بود، چشم اندازش درست بود. کانون مقاومت را بوجود آورد.
هدی صابر، هشت فراز هزار نیاز، فراز جنگل، نشست 27، جلسه پرسش و پاسخ، دقیقه 30 به بعد
دوستداشتن:
نخستین کسی باشید که این نوشته را دوست دارد.
دیشب پشت رل نشسته بودم و داشتم فکر می کردم کاش توی زندگی هم مثل رانندگی می شد که ادم هروقت دلش خواست، لاینش را عوض کند. بیاندازد توی لاین وسط و بی خیال با سرعت متوسط براند. کاش می شد یک وقتهایی می توانستی فلشرها را روشن کنی و کنار بزرگراه بایستی و قکر کنی به مسیر. «خروجی را رد نکرده ای؟» کاش می شد خسته که شدی بزنی توی خاکی، ترمز دستی را بکشی، صندلی را بخوابانی و چشمهایت را ببندی.
حالم خوب است. نه. راستش حالم که خوب نیست. درستش این است که بگویم اوضاعم خوب است. چیزی بیشتر از خوب شاید حتی.
آدم همیشه ساده لوحانه فکر می کند اوضاع که خوب باشد، حال آدم هم خوب می شود. ولی باید خیلی زندگی بگذرد و اوضاع زندگی ات خیلی خوب شود، و آدمهای زندگی ات ، آدمهای دور و برت خیلی زیاد و متنوع شوند؛ تا فرق این دو را بفهمی.
داشتم فکر می کردم، همان دیشب، که این وسط چی کم است که حالم خوش نیست؟! بزرگ نشده ام هنوز. انگار درست بزرگ نشده ام هنوز که فکر می کردم خوب و بد بودن حال آدم با کمبودها تراز می شود؟! بعد فکر کردم به خودم، موقعیت اجتماعی ، علمی و شغلی ام. به درآمدم، امکانات رفاهی ام، اوقات فراغتم، سفرهایی که می روم، کتابهایی که می خوانم، حتی به آن تنها کار خیری که همیشه دلم می خواست یک روزی انجام بدهم و اخیرا انگار دارد یک اتفاقی می افتد …… به همه چیز فکر کردم و دیدم دیگر چه می خواهم از زندگی؟ و مثلا چه اتفاق دیگری می توانست آن را بدون نقص کند؟
نه اینکه فکر کنی تمام آرزوهایم برآورده شده نه! دارم راجع به کمبودهایی حرف میزنم که نیست و من همیشه فکر می کردم همین فقدان، فقدان کاستی ها می تواند شرط کافی باشد برای حال خوش آدم. و نیست.
وقتی به اینجای زندگی ات می رسی، دیگر می دانی که برآورده شدن آن چیزهای دیگری که می خواهی بشود و هنوز نشده هم اتفاق چندان خاصی نمی تواند در حالت، حال خوشت، داشته باشد. و اینجور وقتهاست که دلت می خواهد می شد کنار جاده پیاده شوی، هوایی بخوری، به مسیر پشت سرت نگاه کنی و بعد خوب به این فکر کنی که «کجا اشتباه کرده ای؟»
بگمانم ما، ما آدمهای به ظاهر خوشبختی که گهگاه دچار یاس فلسفی می شویم؛ یکجایی راه را اشتباه رفته ایم.
پیوست: اینروزها، دلم تنها یک چیز می خواهد. اینکه چند دقیقه منظومه شمسی از حرکت بایستد، خورشید کار طلوع و غروب را بگذارد زمین و اینقدر تند و
تند شنبه ها نشود پنج شنبه. اصلا حرفم بحث گذشت زمان و طی شدن عمر و این حرفها نیست. نه! تنها اینکه خسته شده ام از این بازی ممتد بدون استراحت. دلم آن 15 دقیقه بین دو نیمه را می خواهد. گرگیجه گرفته ام.
دوستداشتن:
یک وبنویس این نوشته را دوست دارد.