بایگانی

بایگانیِ ژوئن 2010

رابطه

ژوئن 27, 2010 4 دیدگاه

وقتی در اوج رابطه هستی، خیال می کنی همیشگی است. حتی تصور به هم خوردنش برایت مسخره است.

رابطه اما؛ اگر مراقبش نباشی، قدمت و طول سرش نمی شود. شکننده است. مراقبت می خواهد.

رابطه که خراب شد ، آدمها دیگر نمی شوند آدمهای قبل. آدمهای رابطه. رابطه هم دیگر، همان نمی شود. حتی اگر تمام تلاشت را بکنی برای قطع نشدنش. مهم آن خدشه است که تا آخر می ماند.

رابطه هرچه عمیق تر باشد، خرابیش بیشتر می زند توی چشم. همین است شاید که برای آدمهای رابطه های عمیق؛ رابطه مخدوش، رابطه تمام شده است. حتی اگر قطع نشود و تدوام داشته باشد.

دسته‌ها:دلنوشته هايم

ژوئن 21, 2010 6 دیدگاه

خود را به مبارزه در راه آزادی و عدالت متعهد سازید، زمینه آن فراهم خواهد شد.

نوام چامسکی

دموکراسی بازدارنده

29/03/1389

ژوئن 19, 2010 ۱ دیدگاه

امروز صبح دقيقا شد 2 سال. يعني 730 روز است كه نيستي. 730 روز؟!

آدم اولش فكر مي كند كه نمي تواند تحمل كند. بعد هي روزها مي آيند و مي روند و يك وقت به خودت مي آيي كه يك هفته است كه او نيست و تو توانسته اي زندگي كني. بعد هفته ها مي شود ماه، ماه ها مي شود سال و بعد بايد سالها را شمرد.

همه مي گويند خاك سرد است. عزيزت را كه سپردي به خاك، كم كم كنار مي آيي با قضيه و آرام مي شوي. داوري كاملا غلطي است. به نظرم اين تز را كساني داده اند كه آنموقع اصلا نمي دانسته اند كه عزيز از دست دادن يعني چه؟ آدمها تحمل نمي كنند، داغشان سرد هم نمي شود، كهنه هم نمي شود حتي. فقط مسئله اينجاست كه خورشيد براي طلوع كردن منتظر ما نمي ماند. همين! آدمها مجبورند كه حفظ ظاهر كنند. هيچ كس عزاداري كسي را بيشتر از 40 روز تحمل نمي كند. اطرافيان دلشان مي خواهد تو زودتر عادي شوي. آدم مجبور مي شود. مي فهمي؟

فاطمه مي پرسد، خوابش را مي بيني؟ بايد بگويم خوابت را مي بينم؟ وقتي حضورت اينقدر واقعي و مكرر است توي خوابهايم؟ وقتي آنقدر شبيه خواب نيستي كه من معمولا تازه وسط روز است كه يادم مي آيد، خواب ديده ام تو را و تو ديگر نيستي؟! لبخندي مي زنم كه: تقريبا 300 شب از 365 شب سال. معمولا يادم مي ره كه نيست. مي پرسد هنوز باور نكردي؟

باور؟ يعني مي شود كه آدم باور نكند نبودن كسي را و از نبودنش ديوانه نشود؟ مي شود؟

نمي دانم كجايي الان؟ كجاي اين كهكشان؟ كجاي هستي؟ فقط مي دانم كه شب ها سرت خيلي خلوت است كه بلند مي شوي مي آيي توي خواب من، خواب مادر، خواب راضيه، خواب آذر. راضيه را محكم بغل مي كني، آنقدر محكم كه صبح باورش نمي شود كه خواب ديده، به آذر پول مي دهي بريزد توي حسابش، به مادر مي گويي مهماني داريم، به محمد مي گويي اينقدر بلند حرف نزند، بگذارد من بخوابم. مي داني كه خسته ام. هرجا هستي شبها سرت خيلي خلوت است كه مي آيي نمي گذاري ما بخوابيم! روزها اما، نمي دانم كجايي. كجاي اين هستي. راستي آن دنيا هم مي شود جزء اين هستي؟

نمي دانم آدمها كه مي روند دنياي ديگر، مثل نوزادي كه بدنيا مي آيد، همه چيز را فراموش مي كنند؟ تمام خاطرات دنياي قبلي را؟ چقدر غم انگيز است اگر اين طور باشد. يعني اگر همه خاطراتمان را فراموش كرده باشي.

من دلم مي خواهد، آن دنيا، به هم كه رسيديم يكديگر را بشناسيم. اين توصيفاتي كه از آن لحظه مي شود اصلا قشنگ نيست. هول انگيز است. اينكه هركس به فكر خودش است. من دلم مي خواهد آن لحظه كه مي گويند خيلي ترسناك است، بتوانم بيايم كنارت بيايستم و تو دستم را محكم بگيري، دلم مي خواهد مثل آنوقت ها كه آژير قرمز مي كشيدند و من تنها توي بغل تو نمي ترسيدم، بروم توي بغلت سرم را بگذارم روي سينه ات و تو دستت را بكني توي موهايم و با آن صداي جدي ات بگويي، ترس ندارد كه. مثل آنوقت ها، يك جوري بگويي كه من همه ترسها از دلم برود و خجالت بكشم بابت ترسيدن.

دلم مي خواهد آنجا كه يكديگر را ديديم، مثل بقيه نباشيم و يكديگر را بشناسيم. ما توي اين دنيا هم مثل بقيه نبوديم. يادت هست؟

دسته‌ها:دلنوشته هايم

اين فيل بالاخره جلوي در خانه ما هم رسيد!

ژوئن 15, 2010 2 دیدگاه

یک روز بی گمان

آوازهای شاد رهایی،

از این قفس

پرواز کرد خواهد،

تا اوج آسمان

پیروز، سربلند

دلبستگان دانه ندانم در آن زمان

پرواز را چگونه

به خاطر می آورند!

فريدون مشيري

توضیح: وردپرس ف-ی-ل-ت-ر شد

در رساي يك رهبر

ژوئن 13, 2010 2 دیدگاه

 

1. يك سال پيش،  در چنين روزي بعد از اينكه كمي از شوك و بهت اتفاقي كه افتاده بود بيرون آمدم نوشتم:

» خسته ام. گلويم درد مي کند از بس در مقابل اين بغض لعنتي مقاومت کرده ام. هيچ حرفي ندارم بزنم تنها متنظرم تا ببينم ميرحسين بر سر قولي که داده هست؟ گفته بود که از آراي ما صيانت مي کند….. من منتظرم ببينم که چه کسان ديگري با سکوتشان با اين دهن کجي بزرگ همدست مي شوند…..»

آن لحظه كه داشتم اينها را مي نوشتم اصلا فكر نمي كردم كه ميرحسين حتي يك هفته هم در مقابل اين دروغ بايستد. گمانم اين بود كه مي آيد مردم را دعوت به  آرامش مي كند. آن لحظه حرفهاي تمام كساني كه قبل از انتخابات به ما مي گفتند كه راي دادن اشتباه است و اين ادم تنها آمده كه تنور انتخابات را داغ كند و مشروعيت نظام را با حضور بيشتر مردم پاي صندق ها زياد جلوه دهد، توي گوشم مي پيچيد.  حتي وقتي شب داشتم نخستين بيانيه اش را مي خواندم كه گفته بود تسليم اين صحنه آرايي خطرناك نخواهد شد، آنقدر عصباني بودم  بابت صحنه هايي كه عصر ديده بودم كه فكر كردم اينها همه اش يك مشت حرف دلخوش كنك است.

حالا يك سال گذشته. ميرحسين موسوي هنوز هم بيانيه مي دهد. تمام قد پشت معترضين ايستاده. شهادت خواهرازده اش و بازداشت محافظش او را نترسانده.  تهديد و تطميع كاري از پيش نبرده. اين مرد هنوز معترض است و تسليم آن صحنه آرايي خطرناك نشده است.

 2. معمولا از رهبران سياسي انتظار مي رود كه از هوادارانشان انتظار جانفشاني و فداكاري داشته باشند، سخنراني ها و اعلاميه هاي رهبران اپوزسيون معمولا براي تهييج و تحريك هوادارنشان صادر مي شود، حضور پرشور هوداران ولو اينكه به خاك و خون كشيده شوند، نوعي اهرم فشار در دست رهبران است و در هر صورت به نفع آنان است كه هودارانشان بجاي نشستن در خانه، به هر قيمتي در خيابان حاضر شوند.

اكنون مير حسين موسوي، بعد از يك سال مقاومت  و در حالي كه هم خود و هم وزارت كشوري كه حاضر به صدور مجوز راهپيمايي نشده است، خوب مي دانند كه در صورت يك اشاره كوچك از سوي او مردم زيادي به خيابان خواهد آمد؛ طي بيانيه اي از مردم مي خواهد كه در خانه بمانند و به صراحت اعلام مي كند كه از كشته شدن مردم مي ترسد.

اينكه يك رهبر، اينچنين نگران جان و مال هوادارانش باشد، آنقدر كه نگراني اش تصميماتش را تحت تاثير قرار دهد به گمانم لااقل در اين سرزمين چيز تازه ايست. رهبري كه مردم را به خاطر خودشان و نه براي پيشبرد اهدافش مي خواهد.

 بايد  ظهور رهبري چنين را قدر دانست.

 رهبري چنان صادق كه با وجود تمام فشارها و تهديدها بر سر قول خود مي ايستد و در عين حال هرگز سخني برخلاف باورها و عقايد خود حتي براي جلب نظر بخشي از جنبش كه چندان موافق برخي آراي او نيست، نمي زند.

 رهبري كه خون هوادارانش برايش آنقدر محترم است كه درست در روزهايي كه همه، دوست و دشمن، منتظرند كه صداي فرمان «به پيش» از سوي او صادر شود، از نگراني اش براي حفظ جان و مال مردمش سخن مي گويد.

 رهبري كه بيش از آنكه نگران اين باشد كه او را «ترسو و بزدل» بنامند، نگران مردمش است.

بايد ظهور رهبري چنين را قدر دانست.

 

 اين هم لينك كتابي است از مجموعه اتفاقات 22 خرداد تا 22 بهمن 88 باضافه متن 17 بيانيه ميرحسين.

دسته‌ها:سياست و جامعه برچسب‌ها:

دلم صد پاره شد بر خاك افتاد

ژوئن 11, 2010 ۱ دیدگاه

از میان تمام آهنگ ها و شعرهایی که از سال گذشته برای جنبش سبز خوانده شده، برای من غزل هیلا صدیقی چیز دیگری است.

از پاییز گذشته که این شعر در کانون ادبی فرهنگی امیرکبیر با اجرای زیبای سراینده آن خوانده شد، نمی دانم چندین و چندین بار به آن گوش داده ام. گوش داده ام ……. بغض کرده ام ….. دوباره تکرارش کرده ام ………… کلی خاطره و صحنه هجوم آورده به ذهنم ……… بغض کرده ام ……….. دوباره تکرارش کرده ام ………

این شعر تنها متعلق به جنبش سبز نیست. این شعر داستان پرغصه نسل من است. نسلی که نوجوانی اش با شادی ها و تفریحات ناچیز گذشته و غرورش همیشه توسط مدعیان دین و مذهب نادیده گرفته شده است. نسل بی پرواز. نسل بچه های جنگ.

هوا بارانی است و فصل پاییز/ گلوی آسمان از بغض لبریز
به سجده آمده ابری که انگار/ شد ه از داغ تابستانه سر ریز
هوای مدرسه بوی الفبا/ صدای زنگ اول محکم و تیز
جزای خنده های بی مجوز/ و شادیها و تفریحات ناچیز
برای نوجوانی ها ی ما بود / فرود خشم و تهمت های یکریز
رسیده اول مهر و درونم / پر است از لحظه های خاطرانگیز
کلاس درس خالی مانده از تو / من و گلهای پزمرده سرمیز 

هوا پاییزی و بارانی ام من / درون خشم خود زندانی ام من
چه فردای خوشی را خواب دیدیم / تمام نقشه ها بر آب دیدیم  
چه دورانی چه رویای عبوری / چه جستن ها به دنبال ظهوری
من و تو نسل بی پرواز بودیم / اسیر پنجه های باز بودیم  
همان بازی که با تیغ سر انگشت/ به پیش چشمهای من تو را کشت  
تمام آرزو ها را فنا کرد / دو دست دوستیمان را جدا کرد  
تو جام شوکران را سر کشیدی / به ناگه از کنارم پر کشیدی
به دانه دانه اشک مادرانه / به آن اندیشه های جاودانه
به قطره قطره خون عشق سوگند / به سوز سینه های مانده در بند
دلم صد پاره شد بر خاک افتاد / به قلبم از غمت صد چاک افتاد
بگو ـ بگو آنچا که رفتی شاد هستی؟ / در آن سوی حیات آزاد هستی؟
هوای نوجوانی خاطرت هست؟ / هنوزم عشق میهن در سرت هست؟  
بگو آنجا که رفتی هرزه ای نیست ؟/ تبر تقدیر سرو و سبزه ای نیست ؟
کسی دزد شعورت نیست آنجا؟ / تجاوز به غرورت نیست آنجا؟
خبر از گورهای بی نشان هست ؟/ صدای زجه های مادران هست؟
بخوا ن همدرد من هم نسل و همراه / بخوان شعر مرا با حسرت و آه
دوباره اول مهر است و پاییز / گلوی آسمان از بغض لبریز
من و میزی که خالی مانده از تو / و گلهایی که پزمرده سر میز  

موکدا توصیه می شود  با صداي خودش گوش كنيد.

چشمه باداب سورت

ژوئن 9, 2010 2 دیدگاه

 

مجموعه دینی چشمه های آب معدنی باداب سورت در شهرستان ساری (بخش چهاردانگه) و در روستای سورت قرار دارد.

روستای سورت  واقع در 5 کیلومتری قلعه سر و شرق روستای اروست (100 کیلومتری شمال دامغان) می باشد.

چشمه های سورت شامل 2 چشمه با آبهای متفاوت از نظر مزه است.

 یکی از چشمه ها بسیار شور است که مردم محلی معتقدند برای دردهای کمر و پا و رماتیسم و بخاطر گوگرد موجود در آب برای امراض پوستی مفید است. این چشمه دارای یک استخر آب کوچک است که در تابستان برای آب تنی استفاده می شود

چشمه دیگر که در مجاورت استخر آب قرار دارد، ترش مزه است و معمولا در اطراف دهانه چشمه کمی رسوب اکسید آهن نشسته است.

البته به نظر من مزه این چشمه ترش نیست. بیشتر مزه آبی را می دهد که توی آن آهن مانده باشد. و علاوه بر دهانه اصلی، چند نقطه دیگر هم در اطراف آن، این آب از زمین خارج می شود که در یکی از موارد، شبیه یک مار است که از چشم آن، آب خارج می شود.

این دو چشمه در مسیر جریان خود از بالای کوه به پایین طی هزاران سال حوضچه های کوچک بسیار زیبا در رنگ های نارنجی و زرد و قرمز و در اندازه های مختلف ایجاد کرده اند.  در واقع زیبایی منحصر بفردی که گردشگران را به این منطقه می کشاند، وجود همین منظره پله کانی نارنجی رنگ است که هنگام طلوع و غروب خورشید صحنه های زیبایی را می آفریند.

 چشمه باداب سورت بعنوان دومین اثر طبیعی ملی ایران توسط سازمان میراث فرهنگی ثبت شده است.

 

* براي ديدن تصاوير در اندازه بزرگ، روي آن كليك كنيد

* براي ديدن مناظر بيشتر از استان مازندران به آرشيو عكس برويد

  

دسته‌ها:سفرنامه نويسي برچسب‌ها:

سد سليمان تنگه

در 45 كيلومتري جنوب غربي ساري در نزديكي روستاي افراچال، سد زيباي سليمان تنگه قرار دارد.

 

اين سد كه در  مسير ساري به سمنان قرار دارد، به نام هاي «دودانگه» و «سد شهيد رجايي» نيز معرف است و داراي 138 متر ارتفاع و 427 متر  طول مي باشد.

 

 سد سليمان تنگه  بر روي رودخانه تجن ساخته شده و از سال 1379 امكان بازديد آن براي عموم ميسر است. اين سد،  يك محل تفريحي و گردشگري محسوب مي شود و بوسيله بخش خصوصي امكان قايقراني و اسكي براي استفاده گردشگران فراهم شده است.

 

* براي ديدن تصاوير در اندازه بزرگ، روي آن كليك كنيد

بدبیاری!

ژوئن 8, 2010 ۱ دیدگاه

2 هفته است دارم پشت سر هم بد مي آورم. مادربرد كامپيوترم مي سوزد. بعد موسم از كار مي افتد، فلش مموري ام مي سوزد، تصادف مي كنم. در حال حاضر هم صفحه موبايلم در شرف سوختن است. از صبح صفحه نمايشش چند بار رفته و برگشته.

هميشه در برابر اتفاقهايي از اين دست، حتي اگر اينقدر مسلسل وار باشد، لبخند مي زنم و با خنده و شوخي درباره شان براي ديگران حرف مي زنم. نه اينكه اصرار داشته باشم به اينكار. خيلي ناخودآگاه. معمولا در لحظه عصباني نمي شوم از بدبیاری.

اما، معمولا بعدا و وقتي تنها مي شوم، خيلي ناراحت و افسرده مي شوم بابت بلايي كه نازل شده.

اینجور وقت هاست که با خودم فكر مي كنم، اگر در همان لحظه وقوع يك اتفاق، عصباني شوم، قضيه از نظر روحي رواني برايم زودتر تمام نمي شود و بهتر نيست؟  اگر عصباني شوم، غصه بخورم و اجازه بدهم تا اطرفيان دلداري ام بدهند بجاي اينكه به اين همه خونسردي ام لبخند بزنند، بهتر نيست؟

دلم مي خواهد بدانم آدمهايي كه مثلا موقع تصادف عصباني مي شوند و داد و بيداد راه مي اندازند، فرداي آن روز وضعيت بهتري ندارند؟ يا مثلا وقتي در كنكور پذيرفته مي شوي و روز ثبت نام مي بيني كه اسمت به دانشگاه ارسال نشده، اگر بجاي برخورد منطقي همانجا توي آموزشکده دانشگاه بنشيني زار زار گريه كني، فشار عصبي دوندگي هاي بعدش كمتر نيست؟

برايم جالب است بدانم آدمهايي كه در لحظه عصباني مي شوند، به زمين و زمان بد و بيراه مي گويند، داد و بيداد راه می اندازند، يا حتي گريه مي كنند، و به نحوي تخليه مي شوند، وضعيت بهتري دارند يا آنها هم وقتي تنها مي شوند و به گرفتاري هاي بعد از بدبياري پيش آمده فكر مي كنند، غصه مي خورند؟

 

پي نوشت:

تمام اتفاقهاي اين روزها يك طرف و سوختن فلش مموري ام يك طرف. تمام تصاوير، آهنگ ها، سخنراني ها و عكس هاي تجمعات سال گذشته را ريخته بودم توي آن تا اگر يك روز به خاطر آذر ريختند كامپيوتر را بردند، پاك باشيم! حالا همه شان را يك جا از دست داده ام. لعنت به اين شرايط!

 

دسته‌ها:دلنوشته هايم

پل ورسك

ژوئن 7, 2010 3 دیدگاه

در 45 کیلومتری جنوب شهر زیراب و 85 کیلومتری شهر قائم شهر در محور فیروزکوه می توان شاهد یکی از شاهکارهای مهندسی بود. پل ورسک.

این پل، که در شهرستان سوادکوه قرار دارد، در طول جنگ جهانی دوم  توسط مهندسین آلمانی و اتریشی ساخته شده است. ارتفاع آن 110 متر و طول دهانه قوسی آن 66 متر است. نام این پل، از روی نام سرمهندس آلمانی آن، دانیال ورسک، گرفته شده است و روستای مجاور آن نیز به یادگار دانیال ورسک، با همین نام خوانده می شود.

از ویژگی های جالب این پل این است که در ساخت آن از هیچ سازه فلزی استفاده نشده است و مواد سازنده آن شامل سیمان، شن شسته شده و آجر می باشد.

پل ورسک، پل ارتباطی راه آهن سراسری شمال جنوب است و قطار تهران – ساری و تهران – گرگان در روز 4 بار از روی آن رد می شوند.

نقل است که پس از اتمام کار پل و هنگام افتتاح آن، رضاخان دستور داد که هنگام عبور اولین قطار از روی پل، برای اطمینان از استحکام پل!!!، دانیال ورسک زیر پل بایستد تا در صورت تخریب، اولین کشته این حادثه باشد!

 

* براي ديدن عكس ها در اندازه بزرگ،  روي آن كليك كنيد

پی نوشت : بچه که بودیم، پدر بارها و بارها داستان این پل و مهندسش و رضاخان را تعریف کرده بود و من که هیچوقت این همه سختگیری برایم قابل هضم نبود، فکر می کردم که همه اش افسانه است.

حالا من زیر پل ایستاده ام و با شنیدن دوباره این داستان از زبان راهنما، یاد پدر یکدفعه پر می شود توی ذهنم و تمام سفر با من می ماند. باید الان بود و می نشستیم و با هم از شکوه و عظمت ورسک حرف می زدیم

درباره ورسک

دسته‌ها:سفرنامه نويسي برچسب‌ها:
دنبال‌کردن

هر نوشتهٔ تازه‌ای را در نامه‌دان خود دریافت نمایید.