شيراز
مي دانم! خيلي كليشه است اگر بگويم، شيراز شهر سبزه و گل است. مي دانم. تكراري و بيمزه شده اين جمله. خيلي زياد. اما بايد شيراز رفته باشي، درختهاي بلند، نخل هاي افراشته و سروهاي نازش را در جاي جاي شهر ديده باشي تا درك كني كه براي توصيف شيراز، غير از اين نمي شود گفت. شيراز شهر گل و سبزه است. شهر درختهاي بلند و سبزِ سروهاي ناز.
سفر به شيراز حس دوگانه اي به من مي دهد.
بازديد از باغ ارم، تماشاي رزهاي خوشرنگ، درختهاي متنوع و نخل ها و سروهاي سر به فلك كشيده همانقدر شاد و سرحالت مي كند كه ديدن بقاياي پرسپوليس و پايه هاي ستون هاي به يغما رفته و شيرهاي بدون سر پر از حسرت و افسوس.
و تمام لحظاتي كه در شهر پارسه هستيم من مدام به مردمي فكر مي كنم كه وقتي شاهد ويران شدن اين بناهاي عظيم بوده اند، چگونه اين همه تحقير را تاب آورده اند؟ بعد ناخودآگاه ياد اين روزهاي خودمان مي افتم و مجسمه هاي شهرم. احساس مي كنم كه مي فهمم چگونه!
به توصيفات ليدر از بناهايي كه ديگر وجود ندارند، گوش مي كنم و فكر مي كنم اگر تمام آنها الان وجود داشت و يا لااقل به اندازه پاسارگاد، نماي كلي از آن همه شكوه حفظ شده بود، اكنون به جاي اينهمه حسرت و خشم، چه حس غرورآميزي در تك تك ما ايجاد مي شد. به اين كه فكر مي كنم، بيشتر افسوس مي خورم.
اما اين قصه غم انگيز تنها به شهر پارسه كه به غلط تخت جمشيد مي خوانندش محدود نيست، بازديد از ارگ كريمخان و ديدن نقاشي هاي روي ديوارها كه از بين رفته و تعداد زيادي از آنها كاملا محو شده، باعث مي شود كه غم بزرگتري روي دلت سنگيني كند. قطعا تقصير اين يكي را ديگر نمي توان برگردن اسكندر يا اعراب انداخت!
شكوه مقبره كورش در پاسارگاد با تمام آسيبهايي كه به آن رسيده، چه حس خوبي در من ايجاد مي كند. و آذر چقدر دعا مي كند به جان آدمهايي كه آن زمان هنگام حمله اعراب مقبره كورش را بعنوان مشهد مادر سليمان معرفي مي كنند و مدعي مي شوند كه مادر سليمان در اين مقبره دفن شده و حتي تا مدتها مردان اجازه زيارت آن مقبره را نداشتند و همين ترفند باعث حفظ مقبره مي شود. حتي روي يكي از سنگها چند جمله به عربي نيز حك شده است.
شاه چراغ و باز همان قانونهاي مسخره اماكن مذهبي كه ورود بدون چادر ممنوع، دوربين ممنوع، ساك بزرگ ممنوع و … و ما چه ساده دوربين ديجيتالي مان را از در رد مي كنيم. دوربين كه سهل است، كلاشينكف هم داشتيم مي شد. تنها مشكل اين بود كه نداشتيم!
و يك سئوال بزرگي از شيراز ذهن مرا مشغول كرده كه چرا با وجود چنين مكان مذهبي در اين شهر، شيراز جزء شهرهاي مذهبي محسوب نمي شود؟! مثلا اصفهان يك شهر مذهبي است با اينكه از اين حرم ها هم ندارد و حتي من فكر مي كنم، كه جمهوري اسلامي هم روي آن مثل حرم امام رضا يا حضرت معصومه تاكيد و تبليغ نكرده است. چرا؟! و راستي كسي مي داند حرم حضرت احمد بن موسي كاظم را چرا «شاه چراغ» مي گويند؟
و از مصائب روزگار ما اينكه اين همه دانشجوي فارغ التحصيل تاريخ بيكار داريم، آنوقت مي روي در اين بناهاي تاريخي، كسي نيست توضيح بدهد كه مثلا كريم خان چند تا اتاق يك شكل تو در تو در ارگ را مي خواسته چكار؟ و بيچار مردم بازديدكننده چه كنجكاوي دوست داشتني دارند براي دانستن اين چيزها و هرجا كه مي رويم دور ليدر ما حلقه مي زنند و ما را عقب مي رانند!
و شيرازي ها چه مردمان مهربان و ميهمان نوازي هستند. وقتي از آنها آدرس مي پرسي با چه دقت و حوصله اي راهنمايي ات مي كنند. و من ياد خودمان مي افتم كه هميشه عجله داريم موقع راه رفتن در خيابان و نهايت راهنمايي مان به يك غريبه در چند كلمه مستقيم، يا صد متر جلوتر و … خلاصه مي شود. بعد فكر مي كنم به اينكه آنها چه حسي دارند وقتي كه در خيابان هاي تهران، از ما آدرس مي پرسند؟
و تعداد كتاب فروشي (مغازه يا بساط دست دوم فروشي) خيلي قابل توجه است در اين شهر. و نه از اين كتابهاي بدردنخور و باصطلاح مذهبي! كتابهايي از هدايت، چوبك، جمال زاده، زرين كوب، شريعتي و بخصوص كتابهاي تاريخ باستان و از كورش بخصوص.
و كوه ها چقدر نزديك است به شهر. حتي در مركز شهر، كوه بسيار دست يافتني مي نمايد. و اثري از بهار نارنج و بوي آن نيست ما كه مي رسيم. گفتند دير آمده ايد. 15 ارديبهشت تمام شده است. و فالوده شيرازي هيچ توفيري با فالوده هاي شهر ما ندارد و آش سبزي شيرازي اگر خيلي تند نباشد، خوشمزه است و مزه كلم پلوي شيرازي هنوز زير زبانم مانده است.
پي نوشت: عكس هاي بيشتر را در آرشيو عكس ببينيد.





