راهنما درخت چنار بلندي را در دل کوه نشانمان مي دهد و مي گويد بايد تا آنجا برويد. ايستاده ايم پاي کوهي (شايد بايد بگويم تپه.) در شمال شرقي اردکان. نزديک يک ظهر زمستاني است اما خورشيد امسال آنقدر زورش زياد است که کل آسمان را فتح کرده و زمستان خودش را زده به بي خيالي و خدا مي داند کجا خوابش برده. لاجرم ما هم مسير شيب دار کوه را عرق ريزان بالا مي رويم. خدا خير دهاد به اين زرتشتي ها که به مغزشان رسيده و بخشي از مسير را پلکاني کرده اند. در طول مسير خواندن عباراتي از آموزه هاي زرتشت که روي کاغذهاي A4 نوشته شده، اندکي از خستگي راه مي کاهد.
اولين باري که توصيف زيارتگاه چک چک را شنيدم، دو سال پيش بود و توصيه موکد دکتر که حتما بگذاريدش در ليست جاهايي که بايد برويد. بعد از آن هم زياد شنيدم که فضاي عرفاني داخل معبد، شديدا انسان را تحت تاثير قرار مي دهد. موقع بالا آمدن ليدر گروه هم تاکيد کرد که اين بخش، عرفاني ترين بخش سفر است و من همين طور که بالا مي روم احساس مي کنم چقدر دلم مي خواهد يک اتفاقي در درونم بيافتد. واقعا نمي دانم چه؟ فقط خسته ام. روحم مثل آدمي است که حسابي کتک خورده، مچاله شده، رمق ندارد فقط دارد اداي بچه پرروها را در مي آورد. خسته ام. و حتي فکر مي کنم اين کلمه هم تکراري و مبتذل است براي توصيف حال روحم. به خودم که خوب نگاه مي کنم مي بينم با خداتر از تمام سالهاي گذشته ام اما … نمي دانم! گمانم همان باشد. مثل آدمي هستم که حسابي کتک خورده و لت و پار شده اما همان ميان فهميده که بايد محکم تر بچسبد به باورهايش و سعي کند بيشتر بفهمد. اما کتمان که نمي شود کرد، شديدا دلم آرامش مي خواهد و سکوووووووووووووووووووت. و مي داني که فرق ها هست ميان خوشبختي و آرامش. اولي را هستم. هميشه بوده ام اما دومي را مدتهاست که از دست داده ام. خيلي بيشتر از 7 ماه.
***
نقل است که وقتي اعراب به ايران حمله مي کنند، يزدگرد سوم، پادشاه ايراني براي در امان نگه داشتن خانواده اش آنها را به يزد مي فرستد. چرا که يزد به خاطر آب هواي بياباني و راه صعب العبورش، نسبت به ساير شهرها از امنيت بيشتري در مقابل هجوم اعراب برخوردار بوده است. اما يزد هم از هجوم اعراب در امان نمي ماند و در نتيجه فرزندان و همسر يزدگرد سوم براي فرار از دست اعراب به بيابان هاي اطراف يزد پناه مي برند.
نيک بانو دختر يزدگرد به کوه هايي که در شمال شرقي اردکان قرار دارد، پناه مي برد. او عصايش (يا تکه چوبي را که همراه داشته) و از جنس درخت چنار بوده روي زمين مي اندازد و در نتيجه قطرات آبي که چکه چکه از دل کوه بيرون مي آمده، درخت چناري رشد مي کند که هنوز هم وجود دارد. نيک بانو در آنجا غيب مي شود و سپس اين مکان براي زرتشتيان تبديل به يک محل مقدس مي شود. هنوز هم از دل کوه قطرات آب به صورت چکه چکه روي زمين مي ريزد و به همين دليل به آن زيارتگاه چَک چَک مي گويند.
هر سال در روزهاي 23 تا 28 خرداد، زرتشتيان از سراسر جهان به اين نقطه مي آيند و مراسم و آيين خود را انجام مي دهند. جهت اسکان زائرين، تعدادي ساختمان در اطراف زيارتگاه و در دل کوه ساخته شده است.
در اطراف يزد 4 مکان مقدس ديگر متعلق به زرتشتيان وجود دارد که آنها نيز منتسب به ساير افراد خانواده يزدگرد هستند اما معرفترين آنها زيارتگاه چک چک است.
نارستانه در شرق يزد منتسب به اردشير پسر يزدگرد؛ ستي پير (پير بزرگ) منتسب به کتايون همسر يزدگرد که در همان حوالي در چاهي مخفي شده بود؛ نارکي در جنوب يزد منتسب به نازبانو؛ مزرعه مهر و بِنوپُرس در اطرف اردکان، منتسب به مهر بانو و پارس بانو.
اما نکته اين جاست که داستان ها و روايت هايي مثل غيب شدن يک انسان، رويش يک درخت چنار از يک تکه چوب و … چندان منطقي و باورپذير نيست هرچند اين ها جزء باورها و اعتقادات مردم عامي زرتشت است. مانند ما شيعيان که تمام امام زاده ها را باور داريم اما طبق روايت راهنماي تور که به نقل از موبدان زرتشتي روايت مي کرد، وقتي اعراب به ايران حمله مي کنند، موبدان زرتشتي در يزد که به خاطر آب و هوايش از حمله اعراب مصون مانده، تصميم مي گيرند که اماکني را براي انجام اعمال و ايين مذهبي ايجاد کنند که امنيت داشته باشد. چرا که مي دانستند در هر حال پاي اعراب به يزد نيز مي رسد منتهي آنها مي توانستند با دادن جزيه بر دين خود بمانند و براي اينکه اعمال و ايين خود را انحام دهند و از طرفي جايي باشد که تمام زرتشتيان بتوانند در روزهايي از سال گرد هم بيايند، يکديگر را ببينند و اين آيين به مرور زمان فراموش نشود و … چند منطقه در اطراف يزد که به آب هم نزديک باشد (براي اينکه بمدت چند روز قابل سکونت باشد) براي اينکار تعيين مي کنند و زرتشتيان هر سال در روزهاي خاصي از ماه ضمن اقامت چند روزه در اين اماکن، ايين خود را اجرا مي کنند.
روايت دوم به نظر معقول تر و باورپذير است و من فکر مي کنم نقل اين داستان ها و منتسب کردن اين اماکن به شاهزاده ها شايد براي اين بوده که بايد يک پشتوانه اي مي داشتند براي تقدس بخشيدن به اين اماکن، يا شايد هم بهانه اي براي وجود اين اماکن در برابر اعراب. احتمالا اگر اعراب از نيت واقعي موبدان (زنده نگه داشتن آيين زرتشتي) از پايه گذاري چنين اماکني با خبر بودند، با آنها مقابله مي کردند. و مي بينيم که اکنون بعد از گذشت قرنها، هريک از اين مراکز، در روزهايي بخصوصي از سال، محل تجمع زرتشتيان از سراسر جهان و اجرا و زنده نگه داشتن آيين زرتشتي است.
***
وقتي به چک چک مي رسيم که معبد در حال تعمير است و صداي اره برقي و کلنگ است به جاي آن سکوت و آرامشي که وعده اش را داده ودند! قرار بود هنگام ورود به معبد، کفش ها و جوراب ها را درآوريم و با پاهاي برهنه وارد شويم. زمين معبد بر اثر چکه هاي آب خيس است. گفته بودند که وسط معبد آتشي روشن است و در فضاي آرامش و روحاني حاکم همه در حال نيايش.
هيج کدام اينها نمي شود. فقط داخل معبد را مي بينيم. يک اثر تاريخي خالي از آن حسي که بارها شنيده بودم. لابد براي اينکه بهانه اي باشد برايم براي بازگشت دوباره اي به شهر ايساتيس.
دوستداشتن:
نخستین کسی باشید که این نوشته را دوست دارد.