بایگانی

بایگانیِ ژانویه 2010

هذیانیات – 5

ژانویه 26, 2010 بیان دیدگاه

فايده اي ندارد.

امسال برف هم که ببارد بجاي ذوق کردن، بغض مي کني موقع رد شدن از جلوي زندان اوين، وقتي يادت مي افتد که عده اي از آدمهايي که مثل تو فکر مي کنند، توي سلولهاي سرد بند 209 و 240 سردشان است، وقتي يادت مي افتد که توي انفرادي ها پتو به اندازه کافي نيست و بعضي ها را توي انفرادي با رها کردن در هواي سرد، شکنجه مي دهند. حالا چه فرقي مي کند که اين آدم از انفرادي خارج شده يا نه، وقتي مي داني که قطعا هستند کساني که آنها هم سردشان است اما آنقدر معروف نيستند که يخ زدنشان توي سلول، تيتر سايت ها شود.

معروف نيستند، اما آدمند، سردشان مي شود و تو مي داني که هستند.

آنوقت سرماي هوا و همين چند دانه برف بي رمقي هم که مي بارد، غم باد مي شود روي دلت و هر بار که دانه هاي برف مي خورد توي صورتت، دچار عذاب وجدان اليمي مي شوي بابت آرزوي دو هفته پيشت و تمام تلاشت اين مي شود تا زير برف توي ميدان ونک، اشکهايت سرريز نشود.

خدايا! درکه سرد است

زيارتگاه پير چك چك

ژانویه 19, 2010 بیان دیدگاه

راهنما درخت چنار بلندي را در دل کوه نشانمان مي دهد و مي گويد بايد تا آنجا برويد. ايستاده ايم پاي کوهي (شايد بايد بگويم تپه.) در شمال شرقي اردکان. نزديک يک ظهر زمستاني است اما خورشيد امسال آنقدر زورش زياد است که کل آسمان را فتح کرده و زمستان خودش را زده به بي خيالي و خدا مي داند کجا خوابش برده. لاجرم ما هم مسير شيب دار کوه را عرق ريزان بالا مي رويم. خدا خير دهاد به اين زرتشتي ها که به مغزشان رسيده و بخشي از مسير را پلکاني کرده اند. در طول مسير خواندن عباراتي از آموزه هاي زرتشت که روي کاغذهاي A4 نوشته شده، اندکي از خستگي راه مي کاهد.

اولين باري که توصيف زيارتگاه چک چک را شنيدم، دو سال پيش بود و توصيه موکد دکتر که حتما بگذاريدش در ليست جاهايي که بايد برويد. بعد از آن هم زياد شنيدم که فضاي عرفاني داخل معبد، شديدا انسان را تحت تاثير قرار مي دهد. موقع بالا آمدن ليدر گروه هم تاکيد کرد که اين بخش، عرفاني ترين بخش سفر است و من همين طور که بالا مي روم احساس مي کنم چقدر دلم مي خواهد يک اتفاقي در درونم بيافتد. واقعا نمي دانم چه؟ فقط خسته ام. روحم مثل آدمي است که حسابي کتک خورده، مچاله شده، رمق ندارد فقط دارد اداي بچه پرروها را در مي آورد. خسته ام. و حتي فکر مي کنم اين کلمه هم تکراري و مبتذل است براي توصيف حال روحم. به خودم که خوب نگاه مي کنم مي بينم با خداتر از تمام سالهاي گذشته ام اما … نمي دانم! گمانم همان باشد. مثل آدمي هستم که حسابي کتک خورده و لت و پار شده اما همان ميان فهميده که بايد محکم تر بچسبد به باورهايش و سعي کند بيشتر بفهمد. اما کتمان که نمي شود کرد، شديدا دلم آرامش مي خواهد و سکوووووووووووووووووووت. و مي داني که فرق ها هست ميان خوشبختي و آرامش. اولي را هستم. هميشه بوده ام اما دومي را مدتهاست که از دست داده ام. خيلي بيشتر از 7 ماه.

***

نقل است که وقتي اعراب به ايران حمله مي کنند، يزدگرد سوم، پادشاه ايراني براي در امان نگه داشتن خانواده اش آنها را به يزد مي فرستد. چرا که يزد به خاطر آب هواي بياباني و راه صعب العبورش، نسبت به ساير شهرها از امنيت بيشتري در مقابل هجوم اعراب برخوردار بوده است. اما يزد هم از هجوم اعراب در امان نمي ماند و در نتيجه فرزندان و همسر يزدگرد سوم براي فرار از دست اعراب به بيابان هاي اطراف يزد پناه مي برند.

نيک بانو دختر يزدگرد به کوه هايي که در شمال شرقي اردکان قرار دارد، پناه مي برد. او عصايش (يا تکه چوبي را که همراه داشته) و از جنس درخت چنار بوده روي زمين مي اندازد و در نتيجه قطرات آبي که چکه چکه از دل کوه بيرون مي آمده، درخت چناري رشد مي کند که هنوز هم وجود دارد. نيک بانو در آنجا غيب مي شود و سپس اين مکان براي زرتشتيان تبديل به يک محل مقدس مي شود. هنوز هم از دل کوه قطرات آب به صورت چکه چکه روي زمين مي ريزد و به همين دليل به آن زيارتگاه چَک چَک مي گويند.

هر سال در روزهاي 23 تا 28 خرداد، زرتشتيان از سراسر جهان به اين نقطه مي آيند و مراسم و آيين خود را انجام مي دهند. جهت اسکان زائرين، تعدادي ساختمان در اطراف زيارتگاه و در دل کوه ساخته شده است.

در اطراف يزد 4 مکان مقدس ديگر متعلق به زرتشتيان وجود دارد که آنها نيز منتسب به ساير افراد خانواده يزدگرد هستند اما معرفترين آنها زيارتگاه چک چک است.

نارستانه در شرق يزد منتسب به اردشير پسر يزدگرد؛ ستي پير (پير بزرگ) منتسب به کتايون همسر يزدگرد که در همان حوالي در چاهي مخفي شده بود؛ نارکي در جنوب يزد منتسب به نازبانو؛ مزرعه مهر و بِنوپُرس در اطرف اردکان، منتسب به مهر بانو و پارس بانو.

اما نکته اين جاست که داستان ها و روايت هايي مثل غيب شدن يک انسان، رويش يک درخت چنار از يک تکه چوب و … چندان منطقي و باورپذير نيست هرچند اين ها جزء باورها و اعتقادات مردم عامي زرتشت است. مانند ما شيعيان که تمام امام زاده ها را باور داريم اما طبق روايت راهنماي تور که به نقل از موبدان زرتشتي روايت مي کرد، وقتي اعراب به ايران حمله مي کنند، موبدان زرتشتي در يزد که به خاطر آب و هوايش از حمله اعراب مصون مانده، تصميم مي گيرند که اماکني را براي انجام اعمال و ايين مذهبي ايجاد کنند که امنيت داشته باشد. چرا که مي دانستند در هر حال پاي اعراب به يزد نيز مي رسد منتهي آنها مي توانستند با دادن جزيه بر دين خود بمانند و براي اينکه اعمال و ايين خود را انحام دهند و از طرفي جايي باشد که تمام زرتشتيان بتوانند در روزهايي از سال گرد هم بيايند، يکديگر را ببينند و اين آيين به مرور زمان فراموش نشود و … چند منطقه در اطراف يزد که به آب هم نزديک باشد (براي اينکه بمدت چند روز قابل سکونت باشد) براي اينکار تعيين مي کنند و زرتشتيان هر سال در روزهاي خاصي از ماه ضمن اقامت چند روزه در اين اماکن، ايين خود را اجرا مي کنند.

روايت دوم به نظر معقول تر و باورپذير است و من فکر مي کنم نقل اين داستان ها و منتسب کردن اين اماکن به شاهزاده ها شايد براي اين بوده که بايد يک پشتوانه اي مي داشتند براي تقدس بخشيدن به اين اماکن، يا شايد هم بهانه اي براي وجود اين اماکن در برابر اعراب. احتمالا اگر اعراب از نيت واقعي موبدان (زنده نگه داشتن آيين زرتشتي) از پايه گذاري چنين اماکني با خبر بودند، با آنها مقابله مي کردند. و مي بينيم که اکنون بعد از گذشت قرنها، هريک از اين مراکز، در روزهايي بخصوصي از سال، محل تجمع زرتشتيان از سراسر جهان و اجرا و زنده نگه داشتن آيين زرتشتي است.

***

وقتي به چک چک مي رسيم که معبد در حال تعمير است و صداي اره برقي و کلنگ است به جاي آن سکوت و آرامشي که وعده اش را داده ودند! قرار بود هنگام ورود به معبد، کفش ها و جوراب ها را درآوريم و با پاهاي برهنه وارد شويم. زمين معبد بر اثر چکه هاي آب خيس است. گفته بودند که وسط معبد آتشي روشن است و در فضاي آرامش و روحاني حاکم همه در حال نيايش.

هيج کدام اينها نمي شود. فقط داخل معبد را مي بينيم. يک اثر تاريخي خالي از آن حسي که بارها شنيده بودم. لابد براي اينکه بهانه اي باشد برايم براي بازگشت دوباره اي به شهر ايساتيس.

دسته‌ها:سفرنامه نويسي برچسب‌ها:

روانشناسي رنگ و معماري ايراني

ژانویه 18, 2010 3 دیدگاه

شهر يزد بناهاي تاريخي بسيار با سبک هاي معماري خاصي دارد که هر کدام داستان مفصلي است اما چيزي که بيشتر از تاکتيک هاي معماري براي من جالب بود، استفاده از دانش روانشناسي رنگ در حشرات و کبوتران در مورد کاشي کاري مسجد جامع يزد و برج کبوترخانه است.

مسجد جامع يزد

براي من هميشه جاي سئوال بود که چرا ترکيب رنگ مورد استفاده در کاشي کاري مساجد هميشه از چنين ترکيبي است. ظاهرا دليلش اين است که اين رنگ در حين شاد بودن، رنگي (ترکيبي) است که حشرات دوست ندارند و به آن نزديک نمي شوند. البته زنبور در ميان استثنا است و به همين دليل همانطور که در تصوير زير مشخص است، در ديورارهاي مسجد، به اندازه قد يک فرد کاشي کاري به شکل لانه زنبور است که باعث گيج شدن زنبور و مانع ايجاد مزاحمت براي مردم مي شود.

مسجد جامع يزد

برج کبوترخانه که براي حفاظت از کبوتران جهت استفاده از تخم، گوشت و فضله آنان درست شده بود از کاهگل ساخته شده است. از آنجا که مارها به راحتي مي توانستند از کاهگل بالا بروند و وارد کبوترخانه شوند، بخشي از برج از گچ ساخته شده است (به اندازه نواري که در شکل زير مشخص است) و ضمنا براي جذب کبوتران به کبوتر خانه در سر برج از رنگ گِل اخري که مورد علاقه کبوتران است و موجب جذب آنان مي شود، استفاده شده است.

برج کبوترخانه يزد

و يک نکته جالب ديگر در معماري که البته ربطي به روانشناسي رنگ ندارد، بنايي است که در وسط کاروانسراها به عنوان محل بارانداز شتر مي ساختند که به آن کلک مي گفتند.

دليل ساختن کلک در کاروانسرا اين بود که شترها براي تخليه بار مجبور نباشند که با بار سنگين روي زمين بنشينند يا موقع بارگيري با بار سنگين بلند شوند و به زانوهايشان فشار بيايد.

کاروانسرايي در يزد

هنگام بارگيري يا تخليه بار، شتر را به ديوار اين بنا مي بستند و از طريق پله هايي که در کنار ديوار تعبيه شده، روي بنا مي رفتند و کار بارگيري يا تخليه انجام مي شد.

شهر باستاني يزد (سفرنامه)

ژانویه 17, 2010 بیان دیدگاه

يزد از طرف سازمان جهاني يونسکو بعد از شهر ونيز ايتاليا به عنوان قديمي ترين شهر تاريخي از نظر معماري خشت و گل به ثبت رسيده است. قدمتش سه هزار سال و برخي مي گويند بيشتر است. رد و پاي زرتشتيان در شهر زياد به چشم مي خورد و آتش ورهرام با قدمت 1550 سال هنوز در آتشکده يزد شعله ور است و خاموش نشده است.

اگرچه در کتب تاريخي براي يزد اسامي زيادي آمده است، ايساتيس، کثه، دارالعباده و شهر بادگيرها. براي من اما از اين پس شنيدن نام شهر يزد، دو چيز را در ذهنم تداعي خواهد کرد. اولي زرتشت و بعدي هم خشت و گل.

نمي دانم به دليل اينکه دخمه و آتشکده، اولين فضاهايي است که در يزد مي بينيم، يا حس ملي گرايي قوي ليدر تور که هنگام معرفي آثار تاريخي (حتي مسجد اعظم) بيشتر از مسلمان بودن، روي ايراني بودن و زرتشتي بودن ايراني ها تاکيد مي کند، يا اينکه مردمان مهربان، متين، بي ادعا و متواضع يزد که آدم را ياد متانت و نجابت زرتشتيان تهراني مي اندازد؛ نمي دانم کداميک باعث مي شود که من احساس کنم، روح زرتشت همچنان بر يزد حاکم است! و گفتار نيک، پندار نيک و کردار نيک در دستور کار!

شايد هم دارم اغراق مي کنم اما مردماني که پدرانشان با سخت کوشي، زحمت و مشقت فراوان آب را از دل زمين بيرون کشيدند و کوير را قابل اسکان کردند و آب آنقدر در ديارشان مهم است که برايش موزه ساخته اند، گران فروش نيستند (در ضمن قيمتشان هم مقطوع است)، زل نمي زنند توي چشم آدم وقتي مي بينند غريبه اي، زبان باز نيستند و خوب رانندگي مي کنند.(منظورم از خوب، فرهنگ رانندگي شان است نه دست فرمان!) توي طرح ها و نقشهاي صنعت فرششان پر است از علائم و نمادهاي آيين زرتشت و پسرک فرش فروش چه متواضعانه و با پشت کار و عشق، طرح هاي مختلف را نشانمان مي دهد، در مورد نمادها توضيح مي دهد و خسته نمي شود از باز کردن فرش ها روي زمين حتي وقتي ما شرمنده مي شويم که خريدار نيستيم، خودت را خسته نکن؛ ولي باز هم دست بردار نيست از معرفي طرح هايش. نجابت خاصي که آدم حسش مي کند ميان اهالي شهر.

«خوشبختي من، در گروه خوشبختي ديگران است» اين يکي از جمله هايي است که زرتشتيان در نمازهاي پنج گانه خود تکرار مي کنند.

آذر معتقد است که هر دين و آييني مطابق و بر اساس طبيعت و خلق و خوي ساکنان آن منطقه نازل شده و دين هر منطقه براي ساکنان آن منطقه قابل درک تر است. من مطمئن نيستم. يعني اصولا پاي دين شناسي ام مي لنگد. اسلام و زردتشت هم ندارد. کلا. ولي آذر از آن آدمهايي است که من تحليل ها و تئوري هايش را دوست دارم حتي اگر قبول نداشته باشم. در هر حال آنچه براي من مسلم است اين است که احساس آرامش خاصي به من دست داده، هروقت که آموزه هاي زرتشت را جسته گريخته خوانده ام، يا شنيدن آئينشان حس خوبي مي دهد و آدم را دچار اما و اگر خاصي نمي کند. بعد فکرش را بکن همانطور که توي زورخانه نشسته ام و برخلاف چيزي که در قاب تلويزيون نمايش داده مي شود؛ تحت تاثير فضا، حرکات افراد داخل گود و آواز و ضرب مرشد قرار گرفته ام، آذر زير گوشم مي گويد، زورخانه از آيين ميترائيسم گرته برداري شده است!

بافت قديمي شهر ميبد

و خشت و گل. چه حس خوبي به آدم مي دهد اين رنگ. سارا مي گويد شايد براي اينکه ما از خاک بوجود آمده ايم. نمي دانم. اما اين تنها رنگ خانه هاي شهر، که به نوعي شهر را بي رنگ کرده است، آرامش خاصي را منتقل مي کند. (البته که منظورم بافت قديم شهر است)

و آش شولي چقدر خوشمزه است. اين را کسي مي گويد که چندان آش خور نيست و چقدر بد که تمام سوغات اين شهر در شيريني خلاصه مي شود و چه دوز بالايي دارد شيريني اين محصولات و فقط کيک يزدي را مي توان خورد و سردرد نگرفت از شيريني اش و چقدر فرق هست ميان کيک يزدي از يزد تا تهران!

و چه لهجه قشنگي دارند يزدي ها و مدام مرا ياد «قاسم کولا» مي اندازند و راهنما وقتي بدون لهجه حرف مي زند، مثل خاتمي، «قاف» را چه خوشمزه و غليظ تلفظ مي کند که چيزي مي شود بين ق و خ. و بعد فکرش را بکن که اين آدم در طول روز بارها مجبور است بگويد: قدمت، قرار، واقع، قديمي و ….

دسته‌ها:سفرنامه نويسي برچسب‌ها: ,

اين دنياي دو روزه

ژانویه 16, 2010 ۱ دیدگاه

نمايي از بادگيرهاي شهر يزد

مزه سفر رفتن با تور يادم رفته بود. آخرين بار به گمانم اردبيهشت 85 بود. گلاب گيري کاشان. حالا دوباره سفر به شهر بادگيرها بهانه اي است براي همراه شدن با تور و خاطره ساختن با آدمهاي غريبه اي که هيچوقت آنها را نديده اي و احتمالا ديگر هم نخواهي ديد. سفر که تمام شود، تنها مي شوند چند عکس توي آلبومت اما اين عکس ها با تو سهيم اند در بخشي از بهترين روزهاي زندگي ات و تجربه هايي که کسب کرده اي.

آدمهايي که ناخودآگاه با همان لبخند اول مي شوند همراه يک سفر دو روزه و تو براي همراه شدن، هم سفره شدن، هم اتاق شدن و هم صحبت شدن با هيچکدام وسواس بخرج نمي دهي و در ناخودآگاهت مي گويي که تنها دو روز است.

و همين باور بر زودگذر بودن اين دو روز است که باعث مي شود، نه انتظاراتي داشته باشي از همراهت، نه کدورتي به دل بگيري و نه اصلا جدي بگيري هيچ چيز را. و همين هاست که باعث مي شود، آن دو روز به همه با تمام خصوصيات خوب و بدي که دارند، خوش بگذرد بي هيچ کدورتي.

پي نوشت: پريسا با وجود همسر و يک دختر 17 ساله اش، تنها سفر مي کند کاري که من تا کنون جرات انجامش را نداشته ام. هميشه فکر کرده ام بايد کساني يا حداقل کسي باشد در کنارت براي خنديدن و خوش بودن در سفر اما او معتقد است که اين سفرهاي تک نفره برايش نوعي خوديابي است و تقويت اعتماد بنفس. هوس سفر تک نفره به سرم مي زند

دسته‌ها:دلنوشته هايم برچسب‌ها: ,

پنج گانه اي من باب اظهار وجود

ژانویه 10, 2010 2 دیدگاه

1. زندگي کردن در نقاط عطف تاريخ، اوضاع مزخرفي به زندگي آدم مي دهد. يادم باشد يک روز درباره اش بيشتر بنويسم.

2. براي من سرخوشي از وجود مجله اي مثل ايراندخت و يادداشتهاي زيادي که خواندنش ظرف يک هفته ممکن نيست و هي روي هم انباشته مي شود يک طرف قضيه بود و لذت خواندن يادداشتهاي سردبير– خبرنگار محمد قوچاني با آن قلم شيرين و خواندني اش يک طرف.

حالا نمي دانم چرا در شماره جديد اين بخش حذف شده با وجود تمام ملاحظه کاري هاي قوچاني در نوشتن آن دو، سه صفحه!

3. من رسما دلم براي روزها و شب هاي زمستاني تنگ شده است. براي اينکه صبح که از خانه مي زنم بيرون، زمين يخ زده باشد، براي اينکه وقتي مي رسم خانه يکراست بروم سراغ بخاري و با چشم هاي خندان بگويم "چه سرده بيرون!"، براي شال گردنم و چترم حتي، دلم تنگ شده، براي پوشيدن پالتوي چرمم که عجيب گرمم مي کند توي سرماي زمستان، براي اينکه يخ بزنم از سرما وقتي سرويس دير مي کند و وقتي رسيد غرغرکنان بروم بشينم صندلي نزديک راننده تا بيشتر گرم شوم. دلم تنگ شده براي زمستاني که هميشه دوستش داشته ام و نمي دانم امسال کجا جا مانده است.

2 ماه ديگر دوباره روزهاي کسالت بار، گرم و طولاني از راه مي رسند و به اين موضوع که فکر مي کنم بيشتر دلم تنگ مي شود. 2 ماه بيشتر نمانده. پس لطفا کمي زمستاني شو! و حدالامکان از نوع سفيدش! لطفا!

4. کارگر جديد برخلاف کارگر قبلي، که براي خلوت من احترام ويژه اي قائل بود و هروقت مي ديد که دارم بساط ناهارم را پهن مي کنم، سريع از آبدارخانه بيرون مي رفت و اگر مجبور نمي شد، برنمي گشت؛ تا مي بيند که من مي خواهم ناهار بخورم ضمن اظهار تعجب از دير شدن وقت غذا خوردن، تقريبا راجع به تمام محتويات ناهارم از نان جو گرفته تا سالاد و مغز بادام اظهارنظر مي کند و روي نزديک ترين صندلي به من مي نشيند و من مجبور مي شوم چند بار براي تاييد فرمايشاتش سريع لقمه ام را قورت بدهم تا او رشته کلامش را ادامه بدهد.

از بادام هايي که از جمعه بازار خريده مي گويد کيلو 9 تومان. از قلبش که مريض است و اينکه دکتر گفته نان جو بخور و او نمي خورد.

آدم جالبي است. او حرف مي زند و من فکر مي کنم اگر همه آدمهاي دنيا مثل هم بودند، قطعا دنيا جاي جالبي نمي شد حتي اگر مجبور باشي موقع خوردن ناهارت، به جاي سکوت و خلوت، هي سرت را تکان دهي و هر از گاهي بگويي "بله، بله"، "عجب!"

5. از اين به بعد پيوندهاي روزانه را آپلود نمي کنم و تمام لينک ها را مي فرستم روي گوگل ريدر. باکسش را هم کنار وبلاگم گذاشته ام. با توجه به اينکه خيلي از سايتها فيلتر شده فکر مي کنم بهتر باشد و با کليک روي view all بدون مراجعه به سايتهاي اصلي، همه لينک ها قابل دسترس هستند.

البته فرق اين باکس با پيوندهاي روزانه اين است که هميشه سعي مي کردم در آنجا لينک هايي را بگذارم که فکر مي کردم قطعا ارزش خواندن دارد. حتي سالها بعد. اما اينجا همه چيز شِر(همخوان) مي شود.

اين لينک هم براي راهنمايي دوستاني که هنوز معتاد نشده اند به گوگل ريدر.

دسته‌ها:دلنوشته هايم

عدو سبب خير شود، اگر خدا خواهد

ژانویه 4, 2010 بیان دیدگاه

9 فتواي آيت الله صانعي که از نظر برخي علما بدعت است

مثل روز روشن بود که خبر لغو !!! مرجعيت آيت الله صانعي توسط جامعه مدرسين حوزه علميه قم باعث خواهد شد که فتاوي ايشان بيشتر مورد بحث قرار بگيرد و طبعا بيشتر شنيده شود. البته من تصور مي کردم که فتواهاي خطرناک! و بدعت آميز! ايشان تنها در خصوص حقوق زن است که از همه شان مطلع هستم، اما عدو سبب خير شد و با خواندن لينک فوق متوجه شدم که نخير! اوضاع خطرناکتر از اين حرفهاست!

جالبترين مورد براي من — بعد از مورد "ربا در قرض هاي استنتاجي" که البته بيشتر از اينکه جالب باشد، تحريک کننده بود برايم! – مورد چهارم از 9 موردي است که در خبر ذکر شده است.

به عنوان کسي که در يک خانواده سنتي و مذهبي بزرگ شده ام، هميشه قضيه فرزند خواندگي و مَحرميت برايم يک مساله بوده و هيچ وقت حل نشده بود تا اينکه امروز ديدم که فتواي آيت الله صانعي دقيقا همان چيزي است که عقل حکم مي کند و تمام سالهاي گذشته شرع انکارش کرده بود!

محرميت فرزند خوانده

وقتى درباره‏ محرميت فرزند خوانده با اطرافيان از آقاى صانعى سؤال مى‏شود، فتوا مى‏دهد: فرزند خوانده گرچه فرزند اصلى نمى‏باشد، ليکن چون اطلاع دادن و متوجه شدن او به فرزند خوانده بودن براى او حرج و مشقّت ولو روحى – که معمولاً چنين است – دارد، از جهت محرميت حکم فرزند اصلى را داشته و همه محارم فرزند اصلى به او محرم مى‏باشند و جزو محارمش از حيث محرميّت محسوب مى‏شوند و در محرميّت ذکر شده، فرقى بين نسبى، مانند دايى و عمه و يا سببى، مانند مادر زن و يا مادر شوهر و غير آن‏ها نبوده و نيست.

فقيهان شيعه تاکنون هرجا که درباره‏ ايجاد محرميّت با فرزند خوانده اظهار نظر کرده‏اند، تنها به محرميّت از راه رضاع يعنى شير دادن و ازدواج اشاره کرده‏اند، از جمله خود آقاى صانعى در پاسخ مقلدانش، پيش از اين تنها به همين دو راه اشاره کرده است و ديده نشده که فقيهى براى اثبات محرميّت، آن هم براى نزديکان سببى و نسبى به قاعده نفى حرج استناد کرده باشد. از طرز استدلال آقاى صانعى دانسته مى‏شود که وى به درستى مفاد قاعده‏ لاحرج را در نيافته است.

ضمنا بد نيست که نگاهي به بخش نظرات لينک فوق هم بياندازيد. خوشمزه اند.

و راستي من هيچ نمي دانستم که فرق ها هست بين جامعه و مجمع! حتي اگر هردو حاصل جمع مدرسين حوزه علميه باشند!

كيش شخصيت

ژانویه 3, 2010 ۱ دیدگاه

«همه ما در برابر مساله‌اي به نام «کيش شخصيت» بي‌دفاع هستيم. وقتي اوضاع خراب مي‌شود به دنبال يک مسيح مي‌گرديم که ما را نجات دهد و اگر اتفاقا فکر کنيم که پيدايش کرده‌ايم، آن وقت تا نابودي و مرگ او – به دست خودمان – زمان زيادي نمانده است.»

کنستانتين کارماناليس (1998-1907، نخست‌وزير و رييس‌جمهوري يونان در دهه‌هاي 80 و 90 ميلادي)

دارم تمام تلاشم را مي کنم که دچار کيش شخصيت نشوم. خيلي خطرناک است.

با کمال تاسف، احساس مي کنم اين روزها کم کم دارم آدمهايي را که خاتمي را خيلي دوست دارند يا داشتند و اصلا نمي شود يا نمي شد در مقابلشان از ضعفها و اشتباه هاي او حرف زد و طرف مقابل را ناراحت نکرد، درک مي کنم.

مي ترسم از اينکه روزي برسد که به جاي "درک مي کنم" به غلط بنويسم "حق مي دهم" !

دارم تلاش مي کنم که اين اتفاق نيافتد.

پي نوشت: داريوش محمدپور زحمت کشيده و اکثر تحليل هايي که درباره بيانيه 17 انجام شده را در اين صفحه جمع کرده. خوبي اين لينک اين است که مساوات را رعايت کرده و تحليل هاي موافق و مخالف را کنار هم آورده است.

درباره بيانيه 17 ميرحسين موسوي

ژانویه 1, 2010 بیان دیدگاه

در همين فاصله اندک، تحليل هاي زيادي درباره اين بيانيه شده است اما سرراست ترين، قشنگ ترين، مختصرترين و مفيدترين تحليل را در گودر خواندم که:

بچه بودين "گرگم به هوا" بازي نمي کرديد؟

به اين ميگن "جاده خدا"

يعني مي دونيم و مي دوني وضعت خرابه، راه مي ديم بهت مث آدم بيا بيرون.

يعني رسما کيف کردم از تحليلش.

بيانيه 17

تنها دو بار زندگي مي كنيم

ژانویه 1, 2010 بیان دیدگاه

اين روزها که بخش اصلي مطالعات و انديشيدن، حرف زدن و خواندن هايم حول مسائل سياسي است، نشستن پاي سينمايي "تنها دو بار زندگي مي کنيم" و بيش از 100 دقيقه همراه شدن با سيامک و شاهزاده واقعا غنيمت بود.

لبخندهاي بزرگ، مليح و پر از معصوميت نگار جواهريان که اميد و انگيزه زندگي را در سيامک بيدار مي کند براي من هم که چند دقيقه پيش، از فضاي "حکومت نظامي مانند" ميدان انقلاب رد شده ام تا به فلسطين برسم، بسيار مايه آرامش خاطر است و تمدد اعصاب.

نمي شود فيلم بهنام بهزادي را تعريف کرد. بايد تمام اين صد و چند دقيقه را به تنها دو بار زندگي مي کنيم، فکر کرد، تمام ديالوگ ها را شنيد و مزمزه کرد تا لذت نهايي آن حاصل شود.

تنها اينکه يک صحنه در فيلم است که عميق مرا دوباره وصل مي کند به اين روزها. آنجا که شهرزاد به سيامک مي گويد که من هواي ابري را دوست ندارم، دلم مي خواهد آفتاب در بيايد. به سيامک مي گويد که مي شود تو هم الان به آفتاب فکر کني. من فکر مي کنم اگر هر دوي ما به خورشيد فکر کنيم، زورمان زياد مي شود و خورشيد طلوع مي کند.

صحنه بعد، خورشيد طلوع مي کند

دنبال‌کردن

هر نوشتهٔ تازه‌ای را در نامه‌دان خود دریافت نمایید.